الهي نامه ي (حسن حسن زاده آملي حفظه الله)

متن الهي نامه ي ابوالفضائل حضرت علاّمه حسن حسن زاده آملي حفظه الله
(( اين کتاب بارها و بارها به طبع رسيده است. ))

الهي به حقّ خودت حضورم ده و از جمال آفتاب آفرينت نورم ده

> الهي راز دل را نهفتن دشوار است و گفتن دشوارتر
الهي يَا مَن يَعفُو عَنِ الكَثِير وَ يُعطِي الكَثِيرَ بِالقَلِيل از زحمت كثرتم وارهان و رحمت وحدتم ده
الهي سالياني مي پنداشتم كه ما حافظ دين توايم اَستَغفِرُكَ اللَّهُمَّ در اين ليله الرغائب هزار و سيصد و نود فهميدم كه دين تو حافظ ما است احمَدُكَ اللَّهُمَ
الهي چگونه خاموش باشم كه دل در جوش و خروش است و چگونه سخن گويم كه خرد مدهوش و بيهوش است
الهي ما همه بيچاره ايم و تنها تو چاره ي و ما همه هيچ كاره ايم و تنها تو كاره ي
الهي از پي تا فرقم در نور تو غرقم يا نُورَ السَّماواتِ وَ الارض اَنعَمتَ فَزِد
الهي شأن اين كلمه كوچك كه به اين علو و عظمت است پس يا علي يا عظيم شأن متكلم اين همه كلمات شگفت لا تتناهي چون خواهد بود
الهي واي بر من اگر دانشم رهزنم شود و كتابم حجابم
الهي چون تو حاضري چه جويم و چون تو ناظري چه گويم
الهي چگونه گويم نشناختمت كه شناختمت و چگونه گويم شناختمت كه نشناختمت
الهي چون عوامل طاحونه چشم بسته و تن خسته ام راه بسيار مي روم و مسافتي نمي پيمايم واي من اگر دستم نگيري و رهاييم ندهي
الهي خودت آگاهي كه درياي دلم را جزر و مد است يا باسط بسطم ده و يا قابض قبضم كن
الهي دست با ادب دراز است و پاي بي ادب، يا باسط اليدين بالرحمه خذ بيدي
الهي بسيار كساني دعوي بندگي كرده اند و دم از ترك دنيا زده اند، تا دنيا بديشان روي آورد جز وي همه را پشت پا زده اند اين بنده در معرض امتحان درنيامده شرمسار است بحق خودت ثَبِّت قَلبِي عَلَي دِينِك
الهي ناتوانم و در راهم و گردنه هاي سخت در پيش است و رهزن هاي بسيار در كمين و بار گران بر دوش يا هادي اهدنا الصّراط المستقيم صراط الّذين انعمت عليهم غير المغضوب عليهم و لا الضّالين
الهي از روي آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام از انس و جان شرمنده ام حتي از روي شيطان شرمنده ام كه همه در كار خود استوارند و اين سست عهد ناپايدار
الهي رجب بگذشت و ما از خود نگذشتيم و تو از ما بگذر
الهي عاقبت چه خواهد شد و با ابد چه بايد كرد
الهي عارفان گويند عَرِّفنِي نَفسَك، اين جاهل گويد عَرِّفنِي نَفسِي
الهي اهل ادب گويند به صدرم تصرّفي بفرما اين بي ادب گويد بر بطنم دست تصرّفي نِه
الهي در راهم، اگر در باره ام گويي لَم نَجِد لَهُ عَزماً چه كنم
الهي آزمودم تا شكم دائر است دل بائر است يا من يحيي الارض الميته دل دائرم ده
الهي همه گويند خدا كو حسن گويد جز خدا كو
الهي همه از تو دوا خواهند و حسن از تو درد
الهي آن خواهم كه هيچ نخواهم
الهي اگر تقسيم شود به من بيش از اين كه دادي نمي رسد فَلَكَ الحَمد
الهي ما را ياري ديدن خورشيد نيست، دم از ديدار خورشيد آفرين چون زنيم
الهي همه گويند بده حسن گويد بگير
الهي همه سرآسوده خواهند و حسن دل آسوده
الهى همه آرامش خواهند و حسن بى تابى، همه سامان خواهند و حسن بى سامانى
الهى چون در تو مى نگرم از آنچه خوانده ام شرم دارم
الهى از من برهان توحيد خواهند و من دليل تكثير
الهى از من پرسند توحيد يعنى چه حسن گويد تكثير يعنى چه
الهى از نماز و روزه ام توبه كردم به حق اهل نماز و روزه ات توبه اين نا اهل را بپذير
الهى به فضلت سينه بى كينه ام دادى به جودت شرح صدرم عطا بفرما
الهى عقل گويد الحذر الحذر، عشق گويد العجل العجل آن گويد دور باش و اين گويد زود باش
الهى ضعيف ظلوم و جهول كجا و واحد قهّار كجا
الهى آن كه از خوردن و خوابيدن شرم دارد از ديگر امور چه گويد
الهى اگر چه درويشم ولى داراتر از من كيست كه تو دارايى منى
الهى در ذات خودم متحيّرم تا چه رسد در ذات تو
الهى نعمت سكوتم را به بركت وَ اللهُ يُضَاعِفُ لِمَن يَشَاء اضعاف مضاعفه گردان
الهى به لطفت دنيا را از من گرفته اى به كرمت آخرت را هم از من بگير
الهى روزم را چو شبم روحانى گردان و شبم را چون روز نورانى
الهى حسنم كردى احسنم گردان
الهى دندان دادى، نان دادى، جان دادى؛ جانان بده
الهى همه از گناه توبه مى كنند و حسن را از خودش توبه ده
الهى گويند كه بُعد سوز و گداز آورد حسن را به قرب سوز و گداز ده
الهى خودت گفته اى وَ لاَ تَياَسُوا مِن رَوحِ الله نا اميد چون باشم
الهى انگشترى سليمانيم دادى انگشت سليمانيم ده
الهى سرمايه كسبم دادى توفيق كسبم ده
الهى اگر ستّار العيوب نبودى ما از رسوايى چه مى كرديم
الهى من الله الله گويم اگر چه لا اله الاّ الله گويم
الهى مست تو را حد نيست ولى ديوانه ات سنگ بسيار خورد، حسن مست و ديوانه توست
الهى ذوق مناجات كجا و شوق كرامات كجا
الهى علمم موجب ازدياد جهلم شد يا علم محض و نور مطلق بر جهلم بيفزا
الهى اثر و صنع توأم چگونه به خود نبالم
الهى دو وجود ندارد و يكى را قرب و بعد نبود
الهى هر چه بيشتر دانستم نادان تر شدم بر نادانيم بيفزا
الهى تا كعبه ي وصلت فرسنگ ها است و در راه خرسنگ ها و اين لنگ به مراتب كمتر از خرچنگ است، خرچنگ را گفتند : به كجا مي روى گفت : به چين و ما چين گفتند : با اين راه و روش تو
الهى دل داده ي معنى را از لفظ چه خبر، و شيفته ي مسمّى را از اسم چه اثر
الهى كلمات و كلامت كه اين قدر شيرين و دلنشين اند خودت چونى
الهى اگر از من پرسند كيستى چه گويم
الهى هر چه بيشتر فكر مى كنم دورتر مي شوم
الهى گروهى كو كو گويند و حسن هو هو
الهى از گفتن يا شرم دارم
الهى داغ دل را نه زبان تواند تقرير كند و نه قلم يارد به تحرير رساند الحمد لله كه دلدار به ناگفته و نانوشته آگاه است
الهى محبّت والد به ولد بيش از محبّت ولد به والد است كه آن اثر است نه اين با اين كه اعداد است و عليت و معلوليت نيست پس محبت تو به ما كه علت مطلق مايى تا چه اندازه است، يُحِبُّهُم كجا و يُحِبُّونَهُم كجا؟! الهى از كودكان چيزها آموختم لا جرم كودكى پيش گرفتم
الهى چون است كه چشيده ها خاموش اند و نچشيده ها در خروش اند
الهى از شياطين جن بريدن دشوار نيست با شياطين انس چه بايد كرد
الهى خوش دلم كه از درد مي نالم كه هر دردى را درمانى نهاده اى
الهى در خلقت شيطان كه آن همه فوائد و مصالح است در خلقت ملك چه ها باشد
الهى ديده را به تماشاى جمال خيره كرده اى، دل را به ديدار ذوالجمال خيره گردان
الهى خُنُك آن كس كه وقف تو شد
الهى شكرت كه دولت صبرم دادى تا به ملكت فقرم رساندى
الهى شكرت كه از تقليد رَستم و به تحقيق پيوستم
الهى تو پاك آفريده اى ما آلوده كرده ايم
الهى پيشانى بر خاك نهادن آسان است دل از خاك برداشتن دشوار است
الهى ظاهر ما اگر عنوان باطن ما نباشد در يَومَ تُبلَي السَّرائِر چه كنيم
الهى شكرت كه كور بينا و كر شنوا و گنگ گويايم
الهى درويشان بى سر و پايت در كنج خلوت بى رنج پا، سير آفاق عوالم كنند كه دولتمندان را گامى ميسّر نيست
الهى اگر گلم و يا خارم از آن بوستان يارم
الهى انسان ضعيف كجا و حمل قول ثقيل كجا
الهى چگونه دعوى بندگى كنم كه پرندگان از من مي رمند و ددان رامم نيستند
الهى گرگ و پلنگ را رام توان كرد با نفس سركش چه بايد كرد
الهى چگونه ما را مراقبت نباشد كه تو رقيبى و چگونه ما را محاسبت نبود كه تو حسيبى
الهى حلقه ي گوش من آن درّ ثمين انا بدك اللازم يا موسى
الهى علف هرزه را وجين توان كرد ولى از تخم جرجير، خس نرويد
الهى حقّ محمّد و آل محمّد بر ما عظيم است اللّهمّ صلّ علي محمّد و آل محمّد
الهى نهر بحر نگردد ولى تواند با وى پيوندد و جدولى از او گردد
الهى چون در تو مي نگرم رعشه بر من مستولى مي شود پشه با باد صرصر چه كند
الهى ديده از ديدار جمال لذّت مي برد و دل از لقاى ذوالجمال
الهى انسان را قسطاس مستقيم آفريده اى افسوس كه ما در ميزان طغيان كرده ايم
الهى شكرت كه نعمت صفت ايثارم بخشيدى
الهى نعمت ارشادم عطا فرموده اى توفيق شكر آن را هم مرحمت بفرما
الهى عروج به ملكوت بدون خروج از ناسوت چگونه ميسر گردد يَا مَن بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَي ءٍ خُذ بِيَدِي
الهى به سوى تو آمدم به حقّ خودت مرا به من بر مگردان
الهى اگر بخواهم شرمسارم و اگر نخواهم گرفتار
الهى ظاهر كه اين قدر زيبا است باطن چگونه است
الهى آخِر خودت را در حقّ ما اوّل بفرما كه آخِرين شفاعت را ارحم الرّاحمين فرمايد
الهى دل بى حضور چشم بى نور است نه اين صورت ببيند و نه آن معنى
الهى فرزانه تر از ديوانه ي تو كيست
الهى دولت فقرم را مزيد گردان
الهى شكرت كه فهميدم كه نفهميدم
الهى گريه زبان كودك بى زبان است آنچه خواهد از گريه تحصيل مى كند از كودكى راه كسب را به ما ياد داده اى قابل كاهل را از كامل مكمّل چه حاصل
الهى شك شوريده، جهانى را مي شوراند اين شوخ ديده را شوريده تر كن
نبودم و خلعت وجودم بخشيده اى، خفته بودم و نعمت بيداريم عطا كرده اى، تشنه بودم و آب حياتم چشانده اى، متفرق بودم و كسوت جمعم پوشانده اى، توفيق دوام در صلاتم هم مرحمت بفرما كه الَّذِينَ هُم عَلَي صَلاَتِهِم دَائِمُون كامروا هستند
الهى مصلّى كجا و مناجى كجا؛ تالى فرقان كجا و اهل قرآن كجا؛ خُنُك آن كه مصلّى مناجى و تالى فرقان و اهل قرآن است
الهى عارف را با عرفان چه كار، عاشق معشوق بيند نه اين و آن
الهى توانگران را به ديدن خانه ي خوانده اى و درويشان را به ديدار خداوند خانه، آنان سنگ و گل دارند و اينان جان و دل آنان سرگرم در صورت اند و اينان محو در معنى، خوشا آن توانگرى كه درويش است
الهى قيس عامرى را ليلى مجنون كرد و حسن آملى را ليلى آفرين؛ اين آفريننده ديد و آن آفريننده را در آفريده، بر ديوانگان آفرين
الهى اگر عنايت تو دست ما را نگيرد از چهل ها چلّه ي ما هم كارى برنيايد
الهى خوشا آنان كه همواره بر بساط قرب تو آرميده اند
الهى شكرت كه اين تهيدست پا بست تو شد
الهى خوشا آنان كه در جوانى شكسته شدند كه پيرى خود شكستگى است
الهى عقل و عشق سنگ و شيشه اند عاشقان از عاقلان نالند نه از جاهلان
الهى اگر كودكان سرگرم بازيند مگر كلان سالان در چه كارند
الهى شكرت كه پير ناشده استغفار كردم كه استغفار پير استهزاء را ماند
الهى آن كه تو را دوست دارد چگونه با خلقت مهربان نيست
الهى كى شريك دارد تا تو را شريك باشد
الهى من واحد بى شريكم چگونه تو را شريك باشد
الهى خوشا آن دم كه در تو گمم
الهى از من و تو گفتن شرم دارم؛ انت انت
الهى نه خاموش مي توان بود و نه گويا در خاموشى چه كنيم در گفتن چه گوييم
الهى دل به سوى كعبه داشتن چه سودى دهد آن كه را دل به سوى خداوند كعبه ندارد
الهى عبادت ما قرب نياورده بعد آورده است كه فَوَيلٌ لِلمُصَلِّين . الَّذِينَ هُم عَن صَلاتِهِم سَاهُون
الهى كامم را به حلاوت تلاوت كلامت شيرين بدار
الهى فتح قلب به ضم عين است، نصب عينم مرفوع؛ غُضُّوا اَبصَارَكُم تَرَونَ العَجَائِب
الهى قول و فعل قائل و فاعل اند در لباس ديگر كه كُلٌّ يَعمَلُ عَلَي شَاكِلَتِهِ در كتاب تدوين و تكوين جز مصنّف آن كيست
الهى از خواندن نماز شرم دارم و از نخواندن آن شرم بيشتر
الهى اين آفريده كه بدين پايه مهربان است آفريننده وى در چه پايه است
الهى خفتگان را نعمت بيدارى ده و بيداران را توفيق شب زنده دارى و گريه و زارى
الهى جز اين نمي شد با كه درآويزيم
الهى تو خود گواهى كه اين سخنان از بى تابى است بر ما متاب
الهى چه رسوايى از اين بيشتر كه گدا از گدايان گدايى كند
الهى جن گفتند : سَمِعنَا قُرآناً عَجَباً . يَهدِي اِلَي الرُّشدِ فَآمَنَّا بِهِ ، واى بر انسى كه از جن كمتر است
الهى واى بر من اگر دلى از من برنجد
الهى اي كاش الفاظى جز اسماء عُليا و صفات حُسنايت نبود كه از الوان الفاظ چه رنگ ها گرفته ايم
الهى من كيستم و اطوار خلقتم چيست
الهى همه از مردن مي ترسند و حسن از زيستن كه اين كاشتن است و آن درويدن ؛ كُلَّمَا رُزِقُوا مِنهَا مِن ثَمَرَهٍ رِزقاً قَالُوا هَذَا الَّذِي رُزِقنَا مِن قَبلُ وَ اُتُوا بِهِ مُتَشَابِهَا ؛ و الدّنيا مزرعه الآخره ، جَزَاءً وِفَاقاً
الهى توفيق امتثال آن رؤياى شيرين يَا حَسَن خُذِ الكِتَابَ بِقُوَّهٍ را مرحمت بفرما
الهى غذا به كردار و گفتار رنگ و بو مى دهد واى بر آن كه دهنش مزبله است
الهى عبادت بى معرفت خروارى به خردلى ؛ فَلاَ نُقِيمُ لَهُم يَومَ القِيَامَهِ وَزناً ، خرّم آن كه ؛ ثَقُلَت مَوَازِينُهُ
الهى ميوه در طول هسته ي خود است و جزا در طول عمل بلكه نفس عمل ؛ يَومَ تَجِدُ كُلُّ نَفسٍ مَا عَمِلَت مِن خَيرٍ مُحضَراً وَ مَا عَمِلَت مِن سُوءٍ خوشا آن كه رَوضَهٌ مِن رِيَاضِ الجَنَّه است
الهى در بسته نيست ما دست و پا بسته ايم
الهى در جواب خطاب يَا اَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لبّيك بگويم مايه ي شرمندگى است، نگويم دور از وظيفه ي بندگى
الهى امروز هم چون اليَومَ نَختِمُ عَلَي اَفوَاهِهِم كه لاَ يُسئَلُ عَمَّا يَفعَلُ وَ هُم يُسئَلُون
الهى دل خوشم كه الهى گويم
الهى دل به جمال مطلق داده ايم هر چه بادا باد
الهى كيست كه موفّق به زيارت جمال دل آرايت شد و شيدايت نشد
الهى كى الله گفت و لبّيك نشنيد
الهى حرف هايم اگر مشوّش است از ديوانه پراكنده خوش است
الهى گل دِماغ را معطّر كند و گندنا دهن را ابخر با اين كه كاشته ديگران اند و خارج از ذات ما پس آنچه در خود كاشته ايم با ما چه خواهد كرد
الهى عمرى كوكو مى گفتم و حالا هو هو مى گويم
الهى پيش از تشنگى آب از چشمه سار مى جوشد و تشنه ي تشنه است و پيش از گرسنگى گندم از كشتزار مي رويد و گرسنه ي گرسنه است عشق است كه در همه ساري است بلكه يكسره جز عشق نيست
الهى خواب هاى ما را تبديل به بيدارى بفرما
الهى آن كه سحر ندارد از خود خبر ندارد. الهى ذلّت و لذّت قريب هم بلكه قرين هم اند كه اِنَّ مَعَ العُسرِ يُسرَا راهرو در رنج تن، گنج روان يابد و در اين بار گران بار گران
الهى آن كه عالم است عامل است اين خفته صنعتگر است نه دانشور
الهى آن كه سرمايه دارد و از آن بهره نمى برد از گدا گرفتارتر و بيچاره تر است
الهى شكرت كه در لباس دوستانت هستم، مرا در عِداد دوستانت بدار
الهى در صورت انبيايم داشتى، در سيرت آنانم هم بدار
الهى عاشق را ترك ما سواى معشوق عين فرض است كه يك دل و دو معشوق كذب محض است
الهى در ايّاك نستعين صادقم و در ايّاك نعبد كاذب نيستم
الهى كريمه اللهُ يَتَوَفَّي الاَنفُسَ حِينَ مَوتِهَا وَ الَّتِي لَم تَمُت فِي مَنَامِهَا خواب را شيرين مى كند و مرگ را شيرين تر
الهى شب پره را در شب پرواز باشد و حسن را نباشد
الهى هر چه پيش آمد خوش آمد كه مهمان سفره توايم
الهى تن خوش است كه براى يكتا دو تا بود و جان خوش است كه از دو تا يكتا بود
الهى اگر خدا خدا نكنيم چه كنيم و اگر ترك ما سوا نكنيم چه كنيم؟ الهى در شگفتم از كسى كه غصّه ي خودش را نمي خورد و غصّه ي روزيش را مي خورد
الهى فرزانگان گنگ شدند ديوانگان چه بگويند
الهى اسمى جز بى اسمى برايم مباد
الهى چرا بگريم كه تو را دارم و چرا نگريم كه منم
الهى در اين جهان پر هياهو چرا من هو هو نكنم
الهى بر سر نوح نجى چه آوردند كه تا رَبِّ لاَ تَذَر گفت؟! سَلاَمٌ عَلَي نُوحٍ فِي العَالَميِن
الهى كودكان كتابى به وعده ي گردو به كمال رسند و بزرگان كودك مآب به وعده ي مينو
الهى خوشا به حال عالين كه جز تو نديدند و ندانند
الهى حرم بر نامحرم حرام است محرم چرا محروم باشد
الهى به امروز و فردا نه كار امروز رسيده شد نه فردا چه كنيم با كُلُّهُم آتِيهِ يَومَ القِيَامَهِ فَرداً
الهى بَدان بر ما حقّ بسيار دارند تا چه رسد به خوبان
الهى جهان زندان رندان است و جهان بان بهشت آنان، ما را با رندان بدار
الهى قاسم كه تويى كسى محروم و مغبون نيست
الهى با ددان بتوان به سر بردن با دونان چه بايد كرد
الهى چه عذابى از حجاب سخت تر است به حقّ خودت از جهنّم حجابم وارهان
الهى توبه از گناه آسان است توفيق ده كه از عبادت مان توبه كنيم
الهى حسن آملي مالامال آمال بود در راه يك امل همه را پايمال كرد يا منتهي امل الآملين ديگر خود دانى
الهى شكرت كه مى گويم شكرت
الهى اگر آخِرم مثل اوّلم باشد بدا به اوّل و آخِرم
الهى خلقى در ناسوت متوغّل اند و جمعى به مثال ملتذّ اند و قليلى در ملكوت مبهوت، سُبحَانَكَ مَا اَعظَم خَلقُكَ وَ اَمرُك؟ ! الهى از نام بردن انبياء و ملائكه شرم دارم كه با كدام زبان، با نام تو چه كنم كه فرموده اى اعظم اسمائى، و با تلاوت كتاب تو چه كه لاَ يَمَسُّهَ اِلاَّ المُطَهَّرُون
الهى لوَلاَ الشَّيطَان لَبَطَلَ التَّكلِيف سُبحَانَكَ مَا اَحسَن صُنعُك
الهى شكرت كه پريشانى به مقام يقين رسيده است
الهى شكرت كه از تنهايى و خلوت لذّت مي برم چه تنها از خلوت وحشت دارد
الهى به كبريائيت سوگند كه از ثياب فقر فخر دارم و از فاخر شرم كه در آن، هم رنگ بينواى دل شكسته ام و در اين بيم دل شكستن است چه كنم كه در اين اوان بى اساس لولا اللّباس لالتبس الامر على اكثر النّاس
الهى لذّت گرسنگى را در كامم بركت ده
الهى حشر با عالم خيال كه اين قدر لذيذ است حشر با عالم عقل چه خواهد بود
الهى آمدم ردّم مكن، آتشينم كرده اى سردم مكن
الهى اگر تا قيامت براى يك صغيره استغفار كنم از شرمندگى تقصير بندگى به در نخواهم شد
الهى سخن در عفو و رحمتت نيست گيرم كه تو ببخشيم من از شرمندگى چه كنم تو خود گواهى كه از استغفار شرم دارم
الهى استغفار، خواستن غفران تو است با خاطره ي گناه چه كنيم
الهى چه بايد كرد كه گناه فراموش شود و گرنه با ياد گناه اگر برانى شرمنده و اگر نوازى شرمنده ترم
الهى ديگر از بهشت لذّت نتوانم برد چه عفو احسان در ازاى جرم و عصيان انفعال بيشتر آورد مگر جنّت لقاء نصيب شود كه در حضور تام جز تو فراموش شود
الهى ماه مبارك (1390 ه ق) را حرام كردم كه نه قدر روزه را دانستم و نه قدر قدر را، نه قرآن خواندم و نه سحر داشتم و نه سهر، در ليله الجوائز جز شرمسارى چه مى برم خوشا به حال صائم كه لَهُ فَرحَتَان حِينَ يَفطِرُ وَ حِينَ يلقَي رَبَّهُ، بدا به حالم كه لِي حُزنَتَان، بارالها آهم جهنّم سوز است
الهى واى بر آن كه در شب قدر فرشته بر او فرود نيامده با ديو هم دم و هم نشين گردد
الهى يقينم را زياد گردان و اضطرابم را به اطمينان مبدّل كن و آنى را در آخِر خواهى كنى در اوّل كن كه شفاعت آخِرين از آن ارحم الرّاحمين است
الهى دل خوش بودم كه گاهى گريه ي سوزناك داشتم و دانه هاى اشك آتشين مي ريختم ولى اين فيض هم از من بريده شد كه بيم زوال بصر است و امور مهمّى كه در آنها امتثال فرمان تو است در نظر، ولى بارالها عاشق نگريد چه كند و بنده فرمان نبرد چه كند
الهى مرا در سايه خاتم صلّي الله عليه و آله و سلّم داشتى كه تو را يابم و بندگانت را دريابم شكر اين موهبت چگونه گذارم بارالها ناپاك را به سويت بار نيست و با بندگانت كار نيست، دستم را بدار تا در راهم استوار باشم
الهى دهن آلوده را با كتابت چه كار كه لاَ يَمَسُّهُ اِلاَّ المُطَهَّرُون واى بر آن مرشدى كه دهنش پليد است چه آن نارشيد خود شيطان مَريد است، اگر در آشكار بايزيد است در پنهان با يزيد است
الهى حشر و صحبت با خيالات نوعى از ماليخوليا است.كه الجنون فنون بحرمت عوالم عقول از آنم برهان و به اينم برسان كه اين حضور نور دهد و آن صحبت ظلمت
الهى چگونه شور و نوايم نباشد كه از آنچه در كامم ريختى اگر كوه دماوند از آن لب تر كند پاى كوبان سر از پا نشناسد و دست افشان از دست برود
الهى اگر علم رهزن شود عاصم جز تو كيست
الهى اگر دانشمند رهزن شود از هر اهريمنى بدتر است كه دزد با چراغ است
الهى حاصل يك عمر درس و بحثم اين شد كه جهان را جهان بانى است و انسان را سر و سامانى
الهى اى آشنايم تو خود دانى كه بيگانه ام بيگانه ترم كن خوشا به حال مؤمن كه غريب است
الهى در اين شب دوشنبه سلخ شهر الله المبارك هزار و سيصد و نود هجرى قمرى با كسب اجازه از حضور انور شما نام كشور پهناور هستى را عشق آباد گذاشتم
الهى ستاره شناس شدم و خودشناس نشدم، از رموز زِيج و رُبع مجيب و اُسطُرلاب با خبرم و از اسرار جام جم خويش بي خبر
الهى بت سنگين شكستن نيك آسان است و بت نفس شكستن سخت دشوار، خُنُك آن كه از امّت خليل بت شكن است كه هر دو را بشكست
الهى اگر سر مويى باورم شود كه پيشه ام در پيشگاه تو پذيرفته است چون سروى كه از وزش صبا به چپ و راست مي چمد چنان پاى كوبى و دست افشانى كنم كه سنگ و گل را از شورم بشورانم و كوه را از سازم برقصانم
الهى سرتاسر ذرّات عوالم وجود در جنب و جوش اند چگونه حسن خاموش باشد
الهى آن كه را عشق نيست ارزش چيست
الهى خروس را سحر باشد و حسن را نباشد
الهى سر در راه سردار دادن آسان است و دل به دست دلدار دادن دشوار، كه آن جهاد اصغر است و اين اكبر
الهى حسن عبدالله، عبد الله خراب آبادى بود و حال عبد الجمال عشق آبادى شد
الهى حاصل فكرم بى فكرى است خُنُك آن كه از فكر بگذشت
الهى خانه كجا و صاحب خانه كجا؟ طائف آن كجا و عارف اين كجا؟ آن سفر جسمانى است و اين روحانى. آن براى دولتمند است و اين براى درويش. آن اهل و عيال را وداع كند و اين ماسوا را. آن ترك مال كند و اين ترك جان. سفر آن در ماه مخصوص است و اين را همه ماه و آن را يك بار است و اين را همه عمر. آن سفر آفاق كند و اين سير انفس، راه آن را پايان است و اين را نهايت نبود. آن مي رود كه برگردد و اين مي رود كه از او نام و نشانى نباشد. آن فرش پيمايد و اين عرش. آن مُحرِم مي شود و اين مَحرَم. آن لباس احرام مي پوشد و اين از خود عارى مي شود. آن لبّيك مى گويد و اين لبّيك مي شنود. آن تا به مسجد الحرام رسد و اين از مسجد اقصى بگذرد.
آن اِستلام حجر كند و اين انشقاق قمر، آن را كوه صفا است و اين را روح صفا. سعى آن چند مرّه بين صفا و مروه است و سعى اين يك مرّه در كشور هستى. آن هروله مي كند و اين پرواز، آن مَقام ابراهيم طلب كند و اين مُقام ابراهيم. آن آب زمزم نوشد و اين آب حيات.
آن عرفات بيند و اين عرصات. آن را يك روز وقوف است و اين را همه روز. آن از عرفات به مشعر كوچك كند و اين از دنيا به محشر. آن درك مِنى آرزو كند و اين ترك تمنّى را، آن بهيمه قربانى كند و اين خويشتن را. آن رمى جمرات كند و اين رجم همزات. آن حلقِ رأس كند و اين ترك سر. آن را لاَ فُسُوقَ وَ لاَ جِدَالَ فِي الحَج است و اين را فِي العُمر. آن بهشت طلبد و اين بهشت آفرين. لاجرم آن حاجي شود و اين ناجي . خُنُك آن حاجي كه ناجي است
الهى وسعت جهان كيانى كه اين است فُسحت عالم ربّانى چون خواهد بود
الهى از من آهى و از تو نگاهى
الهى به چهل و سه رسيده ام چند سال ايّام صباوت بود و بعد از آن تا اربعين دوران نخوت جوانى و غرور تحصيل فنون جنون، اينك حاصل بيدارى دو ساله ام آهِ گاه گاهى است يَا لاَ اِلَهَ اِلاَّ اَنت جز آه در بساط ندارم از من آهى و از تو نگاهى
الهى عمرى آه در بساط نداشتم و اينك جز آه در بساط ندارم
الهى غبطه ي ملائكه اى مي خورم كه جز سجود ندانند كاش حسن از ازل تا ابد در يك سجده بود
الهى تا كى عبد الهوى باشم به عزّتت عبد الهو شدم
الهى از نخوردن رسوائيم و از خوردن رسواتر
الهى سست تر از آن كه مست تو نيست كيست
الهى عبدالله و محمّد و علي و فاطمتين و حسين را به حسن ببخش و حسن را به محمّد و علي و فاطمه و حسنين
الهى همه اين و آن را تماشا كنند و حسن خود را كه تماشايى تر از خود نيافت الهى هر كه شادى خواهد بخواهد حسن را اندوه پيوسته و دل شكسته ده كه فرموده اي : اَنَا عِندَ المُنكَسِرَهِ قُلُوبهم
الهى دل بى حضور چشم بى نور است اين دنيا را نمى بيند و آن عقبا را
الهى فرد تنها تويى كه ما سوايت همه زوج تركيبى اند و صمد فقط تويى كه جز تو پُرى نيست و تو همه اى كه صمدى
الهى حسين شيرخوارم آهنگ برخاستن مى كند و از ناتوانى و بى تابى بر خود مى لرزد تا دستش را بگيرم و بايستانمش كه آرام گيرد، حسن هم حسين تو است و جز تو دستگيرى نيست به شير خوار حسين دست حسن را گير
الهى حسين شيرخوار حسن را به حسن ببخش و حسن را به شيرخوار حسين
الهى آن كه خواب را حَباله ي اِصطياد مبشّرات نكرده است كفران نعمت گران بهايى كرده است كه درى از پيغمبرى است
الهى مراجعت از مهاجرت به سويت، تعرّب بعد از هجرت است و تويى كه نگهدار دل هائى
الهى تو خود گواهى كه در عصر سلخ شهر الله مبارك هزار و سيصد و نود چنان حسرتى بر اين بنده مستولى شد كه گوشه هاى چشمم با ناودان بهارى برابرى مي كرد و آه هاى آتشينم جهنّم سوز بود كه بيداران در اين ماه رستگار شدند و اين خفته زيان كار، اين حسرت يك ماه بود با حسرت يك عمر چه بايد كرد. امشب كه ليله چهارشنبه بيست و سوم شوّال المكرّم هزار و سيصد و نود است از دل و جان توبه كرده ام و صميمانه به سوى تو رخت بسته ام يا الله يا الله يا الله يا الله يا الله يا الله يا الله يا الله يا الله يا الله مسافر تائبت را بپذير و توفيقش ده كه بر عهدش استوار باشد و همواره محو ديدار باشد
الهى نور برهانم داده اى نار وجدانم هم بده
الهى هشيار را با بستر و بالين چه كار و مست را با دين و آيين چه كار
الهى آن كه در نماز جواب سلام نمي شنود هنوز نمازگزار نشد ما را با نمازگزاران بدار
الهى خوشا آن كه بر عهدش استوار است و همواره محو ديدار است
الهى همه در راه خود استوارند حسن را در راهش استوار بدار
الهى توفيق ترك عبادتم در عبادتم ده
الهى حاضر با غافل برابر نيست حضور و غفلتم ده
الهى شكرت كه به سرّ مَن مَاتَ وَ لَم يَعرِف اِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِيتَهً جَاهِلِيَّه رسيدم و امام شناس شدم و فهميدم كه امام اصل او قائم و نسل او دائم است
الهى آن كس تاج عزّت بر سر دارد كه حلقه ي ارادتت را در گوش دارد و طوق عبوديّتت را در گردن
الهى همه ددان را در كوه و جنگل مي بينند و حسن در شهر و ده
الهى در خواب سنگين بودم و دير بيدار شدم باز شكرت كه بيدار شدم خُنُك آن كه مشمول آتَينَاهُ الحُكمَ صَبِيّاً و آتَينَاهُ رَحمَهً مِن عِندِنَا و عَلَّمنَاهُ مِن لَدُنَّا عِلماً است
الهى حسن هيولاى اولاى هيچ ندار است فقط قابل ديدار صورت يار است. الهى شكرت كه حقير و فقيرم نه امير و وزير
الهى چگونه حاضر نباشم كه معلوم تو بلكه علم توأم ؛ وَسِعَ رَبِّي كُلَّ شَيءٍ عِلماً
الهى چگونه از عهده شكر برآيم كه اين بى نام و نشان را سر و سامان داده اى
الهى تاكنون ديوانه فرزانه نما بودم و اينك فرزانه ي ديوانه نما شدم
الهى فرزندان حسن هر گاه از كار خسته شدند از شنيدن يك بارك الله پدر چنان نيرو مى گيرند كه گويا خستگى نديدند اگر پدرشان يك بار بارك الله از تو شنود چه خواهد شد
الهى عاشق را با شعر و شاعرى و سجع و قافيه پردازى و الفاظ بازى چه كار
الهى پرندگان همه يك طرف و مرغ عشق يك طرف، گياهان همه يك جهت و گياه عشق يك جهت، همه ي درس ها يك جانب و درس عشق يك جانب، همه يك سوى و عشق يك سوى
الهى بلبل به چمن خوش است و جعل به چمين. حسن را آن چنان كن نه اين چنين
الهى از خوردن در شگفتم كه جماد را حيوان مى كند و حيوان را انسان
الهى اين ايّام معدودات است و محرّم ماه ارشاد در پيش، توفيقم ده تا هم اكنون قابل ارشاد شوم كه گفتار از دهن بى كردار نمودارى ندارد
الهى مرا به نعمت لقايت متنعّم فرموده اى چگونه شكر آن بگذارم
الهى شكرت كه به جنّت لقايت در آمدم
الهى از اربعين كليميم به روى اربعين و كليم عليه السّلام و كريمه وَ وَاعَدنَا مُوسَي شرمنده ام كه حقّ هيچ يك را به جاى نياورده ام
الهى كجا سرّ دوست از دوست مستور است چگونه حسن دعوى دوستى كند كه مهجور است
الهى يك عمر امروز را فردا بردم توفيقم ده كه حال فردا را به امروز آورم
الهى ثمره ي درس و بحث و فكر و ذكرم اين شد كه جهان را جهان بانى است و جان را جانانى
الهى قربان لب و دهانم بروم كه به ذكر تو گويايند
الهى تاكنون از اين و آن به سويت راه مى يافتم و اينك از تو به اين و آن آشنا مي شوم
الهى درشگفتم از آن كه در غربت از ياد وطن شكفته مي شود و در دنيا از ياد آخرت گرفته
الهى چون است كه در خود مى نگرم به تو نزديك مي شوم و در تو مي نگرم از خود دور
الهى تو خود بزرگى و بر همه دست دارى. مرا بزرگ آفريدى و بر همه دست دادى، بارى از بزرگ آن چنان بزرگ اين چنين پديد آيد
الهى تا حال تو را پنهان مى پنداشتم و حال جز تو را پنهان مي دانم
الهى يكى حافظه ي قوى دارد و ديگرى هاضمه ي قوى، خنك آن كه عاقله ي بالغه دارد
الهى آن كه را دل باز دادى دهن بسته است اين سخن پرداز دل بسته است
الهى مرا بر همه سلطنت دادى به سلطانت مرا بر من سلطنت ده
الهى حسن از دست خود چنان بود و در دست تو چنين شد شكرت كه آن چنان اين چنين شد
الهى تو را دارم چه كم دارم پس چه غم دارم
الهى هر كه را مى بينم با خود اند مرا با خودت دار
الهى هر كه را مى بينم در تسخير و تصرّف ملك مى گويد و مى كوشد، حسن را سير در ملكوت ده و انس با جبروت و به زبان آنان گويا كن و در حضور مالك ملك و ملكوت و جبروت بدار
الهى از سجده كردن شرمسارم و سر از سجده برداشتن شرمسارتر
الهى يا لا اله الاّ انت اجازه خواهم كه هو هو گويم و انت انت
الهى اين كمترين را با قليل بدار
الهى در شگفتم از آن كه كوه را مى شكافد تا به معدِن جواهر دست يابد و خويش را نمي كاود تا به مخزن حقائق برسد
الهى هر نقمت و زحمت بر حسن آيد نعمت و رحمت است و همه ي تلخي ها در كامش شيرين تر از عسل است و هر دشوارى براى او آسان است جز اين كه گرفتار احمق شود به عزّت و سلطانت در چنگ احمق گرفتارش مكن
الهى حسن را شير و پلنگ بدرد و با احمق به سر نبرد
الهى روى زمينت باغ وحش شد خرّم آن كه از وحشيان برست
الهى شكرت كه بنده ي آزادم
الهى نمى گويم كه ظالم نيستم ولى شكر كه از عُمّال ظَلَمه نشدم
الهى سيلى سرازير شد تا قطره اى نصيب حسن گرديد
الهى شكرت كه اين كودك را در سايه ي اقبال بزرگان واسطه فيض گردانيدى
الهى گرچه علم رسمى سر به سر قيل و قال است باز شكر كه علم و كتاب حجابم شدند نه سنگ و گل و درهم و دينار
الهى به حرمت سر و سامان گرفته گانت اين بى سر و پا را آواره ات كن
الهى شكرت كه از دوستان دشمنانت و از دشمنان دوستانت نيستم
الهى شكرت كه دوستانت را دوست دارم و دشمنانت را دشمن
الهى نمى گويم كه از دوستانم ولى شكر كه از دشمنان نيستم
الهى شكرت كه به ديدار حُسن جمالت عاشقم و به گفتار ذكر جميلت شايق
الهى ما هر چه كنيم كم است و تو هر چه دهى بسيار يَا مَن يُعطِي الكَثِيرَ بِالقَلِيل
الهى شكرت كه صاحب منصب بى زوالم
الهى سگ گلّه و حائط و صيد، حرمت امانت را داشته باشند و حسن ظلوم و جهول با امانت تو خيانت كند
الهى كتاب دار و كتاب خوان و كتاب دان بسيارند خنك آن كه خود كتاب است و كتاب آر
الهى خدا خدا گفتن مجازى ما كه اين همه بركت دارد اگر به حقيقت گوييم چون خواهد بود
الهى واى بر حسن كه اگر به پايه اى بى باك شود تا به ذات پاك و نام هاى گرامى و نامه سترگ و فرستادگان بزرگ و دوستان ستوده ات سوگند ياد كند
الهى دهن حسن به عطر ذكر تو معطّر است حيف است كه بوى بد گيرد
الهى شمس اگر چه سلطان كواكب و نيّر اعظم و شمسيه عقد فلك و كوكب قلب و تسخير و ذهب و ملك و سراج وهّاج جهان افروز است، ولى حسن نجم با قمر است كه سائر اللّيل و شمع بزم خلوت نشينان و مصباح شب زنده داران است كه عاشق سوخته را چراغى نيم افروخته بايد تا رازش آشكار نگردد و رسواى هر ديار نشود، ماه است كه چون سالك دل آگاه در تحوّل و اطوار است : گاه چون رخ زعفرانيش هلال است و گاه چون سالك مجذوب بدر منير و گاه چون مجذوب سالك در مُحاق، گاه از شرم سوزد و گاه از شوق فروزد
الهى دنى تر از دنيا نديدم كه همواره هم نشين دونان است
الهى خردمندان خطاب اُدخُلِي فِي عِبَادِي آرزو كنند و اين بي خرد گويد يَا لَيتَ بَينِي وَ بَينَهُم اَمَداً بَعِيداً كه نعمت عظيم الشّأن انسانى را كفران كرده ام و از روي شان شرمسارم
الهى دردمند ننالد چه كند درمان ده تا بيشتر بنالم
الهى چهل و سه سال از من بگذشت نمي دانم چهل و سه آن عمر كرده ام يا نه
الهى بنده را با كاش چه كار و از ليت و لعلّ چه حاصل
الهى راه تو، به بزرگى تو دشوار است و شگفتا كه اين مور لنگ را آرزوى ديدار است
الهى از گناه اين و آن رنج مى برم كه از چون تويى روى گردانيدند
الهى از دردم خرسندم كه درمانش تويى
الهى شيدايى جانان را با حور و غلمان چه كار
الهى شكرت كه تاكنون خواننده بودم و اينك گوينده
الهى اين بى تميز با اين كه عمرى در نحو و صرف، صرف كرده است هنوز تميز بين منادى و منادى و مشتق و مشتق منه را نگذاشته است
الهى ادراك حرمان مى كنم شكرت كه به دردم رسيدم كه طبيب طالب دردمند است
الهى عمرى اهل شهرى را به سوى تو خواندم كه اگر خودم عامل يك صد هزارم آنچه گفتمى بودمى از ملك برتر شدمى ولى يَا مَن اَظهَر الجَميِل وَ سَتَرَ القَبِيح يك شهر به حسن حُسن ظن دارند و حسن به تو، وي را در رستاخيز رسوا مكن و از چشم آنان دورش بدار كه از روى همه شان شرمسار است
الهى در شگفتم از اين گلّه گلّه اشباه النّاس و رمه رمه آدمى پيكر كه يكى نمي گويد من كيستم
الهى حسن زاده چگونه دعوى بى گناهى كند كه آدم و حوا زاده است نه مَلَك و چگونه از آمرزش تو نا اميد باشد كه رَبَّنَا ظَلَمنَا گو است نه بِمَا اَغوَيتَنِي
الهى هر چه راز بود به پيغمبرت گفتى و آن ستوده بر ما ننهفت دريافتن آنها ما را درياب
الهى عابد دون معبود است و امام اشرف از مأموم، آدم مسجود ملائكه است اين شيطان پرستان پست تر از ابليس اند
الهى رسولت فرموده شَرَّ العَمَي عَمَي القَلب و چه نيكو فرمود كه كور چشم سر از مشاهده خلق محروم است و كور چشم دل از رؤيت حق، حسن را چشم سر بينا داده اى چشم دل بينا نيز ده تا خلق بين حق بين شود
الهى اسمم را حسن كردى كه الاَسمَاء تَنَزَّلُ مِنَ السَّمَاء، خَلقم را حسن كردى كه تَبَارَكَ اللهُ اَحسَنُ الخَالِقِين، خُلقم را هم حسن گردان كه يُبَدِّلُ اللهُ سَيِّئَاتِهِم حَسَنَات
الهى روزگارى تو را به آواز بلند مي خواندم، اكنون از آن استغفار مى كنم كه اِذ نَادَي رَبَّهُ نِدَاءً خَفِيّاً
الهى ساليانى به خواندن اِشارات و اَسفار و شِفاء و فُصوص دل خوش بودم و اكنون به گفتن آنها، عاقبت حسن را حسن گردان
الهى كدام بي شرمى از اين بيشتر كه بنده در حضور مولايش بى ادبى كند
الهى محاسن حسن به بياض مائل شد، وجه قلبش را نورانى كن كه از يَومَ تَبيَضُّ وُجُوهُ وَ تَسوَدُّ وُجُوه انديشه دارد
الهى چه شگفتى از اين بيشتر كه ماء مَهين خوانا و نويسا شود و سُلاله طين گويا و شنوا
الهى اين همه خواب و بيداريم رَبِّ ارجِعُون گفتن بود و از جناب شما پذيرفتن، ديگر به چه رو رَبِّ ارجِعُون گويم كه اِنَّا اِلَيهِ رَاجِعُون گويم
الهى هراس حسن از خويش بيش از اهرمن است كه اين دشمن بيگانه است و آن آشنا و هم خانه
الهى نعمت هايى كه به حسن داده اى تا قيامت نه تواند اِحصاء كند و نه تواند از عهده ي شكر يكى از آنها برآيد
الهى آنچه به حسن داده اى همه از تفضّل آن ولى نِعَم بود و گرنه اين مُنعَم چه كارى كرده است تا به موجب آن استحقاق ثوابى را داشته باشد باز هم چشم توقّع به تفضّل آن جناب دارد كه دست ديگر نمي شناسد
الهى يكى بئر حفر مى كند و قضا را به كنز مي رسد، حسن ضَرَبَ يَضرِبُ صرف مي كرد و به كُنتُ كَنزاً دست يافت
الهى درباره انبيايت فرمودى : وَ ... جَعَلنَا لِكُلِّ نَبِي عَدُوّاً شَيَاطِينَ الاِنسِ وَ الجِنِّ ، حسن پر توقّع مي خواهد كه نشانه ي تيرهاى شياطين زمانه نشود
الهى حسن كه منزلى طى نكرده و به مقامى نائل نشده اين همه از اشباه النّاس اشمئزاز دارد كسانى كه منازلى سير كرده اند و به مقاماتى رسيده اند از حسن چه قدر بيزارى مي جويند
الهى اين حرف ها را كى به من ياد مي دهد و از كجا نازل مي شود
الهى حسن روزگارى نگذرانيد بلكه روزگار بر او گذشت
الهى شكرت كه از شرق تا غرب عالم به حسن خدمت مى كنند
الهى در شگفتم از كسي كه گويد به فلانى مرگ ناگهانى رسيد
الهى تاكنون به زحمتم از بيرون مي طلبيدم و اينك به رحمتت از درون مي جويم
الهى شكرت كه در كسوَتِيَم كه اهل معصيت از آن شرم دارند
الهى اين بنده از روى خود شرمنده است چگونه از پروردگارش شرمسار نباشد
الهى چگونه شكر اين نعمت گذارم كه اجازه ام داده اى تا نام نيكوى تو را به زبان آورم و در پيشگاهت با تو گفتگو كنم و نامه ات را بگشايم و بخوانم و گرنه اَينَ التُّرابُ وَ رَبُّ الاَربَاب
الهى چون از تو پرسم دانايان كليد سرگردانيم دهند كه در دل است، خود دل در كجاست
الهى چگونه حسن از عهد شكر جودت برآيد كه دار غير متناهى وجودت را به او بخشيدى
الهى شكرت كه ديدگان بينايم دادى كه پرتو جمال دل آرايت را در مرائى و مجالى اسماء حُسني و صفات عُليايت تماشا مى كنم و از آن لذّتى مي برم كه خود دانى
الهى در پگاهى تنى چند را بر خاكدانى گرد آمده ديدم كه يكى با تيغه آهنى و ديگرى با تركه چوبى آن مزبله را با چه حرص و ولعى مي كاويدند تا باشد كه پاره پارچه اى يا چرمى يا كهنه ديگرى به دست آرند، حسن چگونه از عهده ي شكرت برآيد كه شب و روز كتاب تو را و كتاب هاى اوليايت را ورق مي زند و دل آنها را مى كاود و از معانى آنها كه نسيم بهشت اند دِماغ جانش معطّر مى گردد، بار خدايا اگر آن خاكداني ها بدان كار نباشند حسن پاك دان بدين كار نتواند بود پاداش نيك شان ده كه بر بنده حق دارند
الهى شكرت كه همه ي كواكب و ايّام را براى حسن سعد گردانيدى
الهى جمعى از تو ترسند و خلقى از مرگ و حسن از خود
الهى از كتاب ها پاسخ پرسش خواستن و حلّ مشكل طلبيدن عيال سفره ي ديگران بودن است يا غَني و يا مُغني يا مَليءُ و يا مُعطي تا كى جيره خوار اين و آن باشم و در كنار خوان آنان نشينم
الهى يكى نان دارد و دندان ندارد و يكى جان دارد و جانان ندارد شكرت كه حسن هم اين دارد و هم آن دارد
الهى ايّام اواخر رجب يك هزار و سيصد و نود و يك برايم چون نيمه ي آن روز استفتاح بود كه به تدريس اَسفار افتتاح كرديم؛ بار خدايا چگونه شكرت كنم كه هر روز در وصف اسماء حسنى و صفات عليا، و اطوار جلوه هاى جان فزاى تو سرگرم و دل خوشم
الهى خوشا آن كه چون عين ثور چشم بينا دارد و مانند قلب اسد و عقرب دلى آتشين و روشن و مثل جوزا در راه تو ميان خت بربسته است
الهى حسن غبطه ي حال عقرب مي خورد كه عقرب كجا و حسن كجا آن رو به مشرق دارد و اين مغربى است، آن را قلب روشن است و اين را ظلمانى، آن تاج بر سر پيش چشمش ترازوى داد است و اين بيدادگر طغيان در ميزان كرده است، آن سير آسمان ها مى كند و اين زمين را نپيموده است، آن شب و روز بيدار است و اين در خواب، آن به صراط مستقيم است و اين كج رفتار منحرف، آن هشيار براى دفع عدو سلاح تير و كمان و نيش از پشت دارد و اين غافل بى سلاح در كمند ديوان در و چه خوش گفته اند كه كونوا عقارب اسلحتها فى اذنابها فانّ الشّيطان لن يراوغ الانسان الاّ من ورائه، لا جرم آن نيكبخت از هفت آسمان برتر شد و اين تيره بخت هنوز خاك نشين است
الهى شكرت كه به ناز و نعمت پرورده نشدم و گرنه از كجا حسن مي شدم
الهى اگر حسن مال مى يافت و حال نمى يافت از حسرت چه مى كرد
الهى چون است كه اندوه تو مايه دل شادى است و بندگى تو برات آزادى
الهى شكرت كه روزنه اى از عوالم ملكوت را برويم گشودى رَبِّ زِدنِي عِلماً، رَبِّ زِدنِي فِيكَ تَحَيُّراً، رَبِّ اَنعَمتَ فَزِد
الهى در اين شب دوشنبه بيستم شهر رسول الله يك هزار و سيصد و نود و يك از استغفارهايم و از عبادت هايم جملگى استغفار مى كنم يا توّاب و يا غفور و يا رحيم يَا مَن يُحِبُّ التَّوَّابِين توبه ام را بپذير
الهى من خودم را نشناختم تا تو را بشناسم
الهى حسن از حال مار غبطه مي خورد كه چون پير شود چهل روز گرسنه بماند و تحمّل رنج گرسنگى كند سپس به زمين فرو رود و چون بيرون آيد پوست افكنده و جوان شده باشد كه كلمه و روح ممسوح تو مسيح عليه السّلام به حواريّون فرمود كونوا كالحيّه، مار پير از پوست به در آيد و جوان شود جوانى حسن بگذشت و آثار پيرى در او نمودار شد و هنوز در حجاب ها گرفتار است
الهى تاكنون مى گفتم جهان را براى ما آفريدى اكنون فهميدم كه خودت هم براى مايى
الهى ادراك مفاهيم اسماء كه بدين پايه لذّت بخش است ادراك حقائق آنها چون خواهد بود
الهى حسن كه بدين اندازه حسن است، حسن آفرين چون باشد فَتَبَارَكَ اللهُ اَحسَنَ الخَالِقِين
الهى اگر حسن از تو جز تو خواهد فرق ميان او و بت پرست چيست
الهى از گفتن نفى و اثبات شرم دارم كه اثباتيم، لا اله الاّ الله را ديگران بگويند و الله را حسن
الهى شكرت كه دل بي دردم را به درد آوردى
الهى شكرت كه اوّلم را به آخِر مأوّل كردى و آخِرم را به اوّل مبدّل
الهى شركت كه تا خودم را شناختم تن خسته و دل شكسته دارم
الهى تاكنون مى گفتم داراتر از من كيست كه تو داراى منى از آن گفتار پوزش خواهم كه اينك 13 شهر رمضان 1391 گويم داراتر از من كيست كه تو دارايى منى
الهى داراتر از من كيست كه تو دارايى منى
الهى ما هنوز حرف هاى اين جهانى را نفهميديم تا توقّع آن جهانى را داشته باشيم
الهى چه فكرهايى مي كردم و به دنبال اين و آن مي رفتم و اين در و آن در مي زدم و موفّق نمي شدم و خدا خدا مي كردم كه چرا موفّق نمي شوم، بار خدايا شكرت كه جوابم را ندادى و چه نكو شد كه نشد و گرنه حسن نمي شدم، تسليم توأم حكم آنچه تو فرمايى لطف آنچه تو انديشى
الهى ندانسته از تو قرار مي خواستم اينك دانسته از تو بى قرارى مى خواهم كه مظهر يَا مَن كُلُّ يَومٍ هُوَ فِي شَأنَم
الهى خوش آن مُنعِم كه مظهر هُوَ يُطعِمُ وَ لاَ يُطعَم است
الهى جايى كه محمّد بن عبد الله انسان كامل صاحب مقام محمود خاتم انبياء مَا عَرفتُكَ حَقَّ مَعرِفَتِك وَ مَا عَبَدتُكَ حَقَّ عِبَادَتِك گويد حسن بن عبد الله انسان نماى جاهل بايد مَا عَبَدتُكَ وَ مَا عَرَفتُكَ گويد
الهى توانگران به آزاد كردن بندگان رستگارند اين تهيدست را به بنده كردن آزادان سرفراز فرما
الهى پنهانى و دزدكى مي گريم تا نامحرمان به حرم خانه ي سرّم دست نيابند، و آشكارا لبخند دارم تا نابخردان ديوانه ام نخوانند
الهى تا به حال مي گفتم گذشته ها گذشت اكنون مى بينم كه گذشته هايم نگذشت بلكه همه در من جمع است آه آه از يوم جمع
الهى در فكر فهميدن حروف مقطّعه كتابت بدينجا رسيدم كه تمام كلماتت حروف مقطّعه اند خُنُك آن كه اهل قرآن است
الهى اين روزگار طوفانى تر از طوفان نوح است و قرآن كشتى نجات، خوشا به حال اصحاب السّفينه
الهى گاهى در انواع مخلوقات گوناگون تو ماتم و گاهى در افراد لونالون آنها و بيش از همه در اطوار جور واجور خودم؛ رَبِّ زِدنِي فِيكَ تَحَيُّراً
الهى بدا به حالم اگر مرگم به حتف انف باشد و بس، يا حَي و يا مُحيِي جز توكه حيوه دهد؟ الهى تاكنون به اميدوارى سر به بالا مى داشتم و خدا خدا مى كردم، اكنون به شرمسارى سر بزير افكندم كه چرا چون و چرا مى كردم
الهى اعيان تر از من كيست كه با تو هم نشينم
الهى خوشا به حال كسانى كه لذّات جسمانى شان عقلانى شد
الهى از تو شرمنده ام كه بندگى نكردم و از خودم شرمنده ام كه زندگى نكردم و از مردم شرمنده ام كه اثر وجوديم براى ايشان چه بود
الهى گوينده اى گفت كل من فى الوجود يطلب صيدا انّما الاختلاف فى الشّبكات، تو خود گواهى كه بدترين شبكه، شبكه ي صيد من است از شرّ آن به تو پناه مى برم كه جز تو پناهى نيست
الهى توفيقم ده كه يك بار استغفر الله و اتوب اليه بگويم كه هنوز از گفتن آن شرم دارم
الهى تاكنون خودم را بر منبر گوينده مى پنداشتم و حضّار را مستمع؛ ولى اكنون مى بينم كه گوينده تويى و من و مستمع هر دو مستمعيم
الهى شاه به خيال شاد است و حسن به عقل
الهى تا به حال مي گفتم لاَ تَأخُذُهُ سِنَهٌ وَ لاَ نَومٌ ؛ الآن مى بينم مرا هم لاَ تَأخُذُنِي سِنَهٌ وَ لاَ نَومٌ
الهى وقتى حسن چشم باز كرد كه، دست و پا بسته است
الهى شكرت كه دوستانم عاقل اند و دشمنانم احمق
الهى شكرت كه به حسن دختر دادى و پسر دادى و از هر يك چيزها به وى خبر دادى
الهى تا به حال مى پنداشتم معرفت نفس مرقاه معرفت تو است، شكرت كه مرقاه را اسقاط كردى و به سرّ اشارت نبى و وصى ؛ مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّهُ ، اَعلَمَكُم بِنَفسِهِ اَعلَمَكُم بِرَبِّهِ آشنا فرمودى
الهى شكرت كه به هر سو رو مي كنم كريمه فَاَينَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجهُ الله برايم تجلّى مي كند
الهى شكرت كه دنيايم آخرتم شد
الهى شكرت كه از ظرف لغو زمانم به در بردى و در ظرف فوق آن مستقرّم كردى
الهى خوشا به حال كسانى كه هميشه محرم اند كه ايشان محرم توأند
الهى وقتى بيدار شدم كه هنگام خوابيدن است
الهى الحمدلله كه در اين حال به از اين چه گويم و چه كنم
الهى چه كنم كه تاكنون از بيرون مى جستمت و درونى بودى و اكنون از درون مي جويمت و بيرونى شدى
الهى جز تو از انسان بزرگ تر كيست و در پيشگاهت از من كوچك تر كيست
الهى شكرت كه پيشه ام گازرى و مامايى است
الهى روى زمينت حيوانستان شد حسن را به آسمان انسانستانت انس ده
الهى اين چه وادى است كه تا بخواهم سر مويى نزديك شوم فرسنگ ها دور مي شوم
الهى خاطر ما را از خطور خطيئه نگهدار
الهى به حقّ آنانى كه از ديده ي مردم غائب اند اين غائب را در حضور بميران
الهى دل خوشم كه شاخه اى از شجره طوبايم
الهى ساعد علويم ده تا ابراهيم سان بت نفس را بشكنم و نفثم را نفس رحمانى گردان تا عيسى آسا در دمم
الهى خوشا آنان كه در فلوات عشق تو هائم اند و از خود به در شدند و به تو قائم اند
الهى اين گدايان، جان براى جماد مى دهند، حسن جان براى حيوه ندهد
الهى همه در شهر الله عبادت مى كنند و حسن تجارت سر به سر خسارت
الهى حسن به قدر سَمُّ الخِيَاط يك روزنه به حسن مطلق راه يافت اين همه لذّت و ابتهاج دارد آنان كه برايشان هزار باب و از هر بابى هزار باب ديگر گشوده شد چون خواهند بود و تو خود چونى
الهى تو كه يوسف آفرينى حسن از زليخا كمتر باشد و تو كه ليلى آفرينى حسن مجنون تو نباشد؟! الهى چگونه شكر اين موهبت را به جا آورم كه اگر شرق تا غرب را كفر بگيرد در كاخ ربوبى ايمانم سرمويى خلل راه نمي يابد
الهى تاكنون به نادانى از تو مي ترسيدم و اينك به دانايى از خودم مي ترسم
الهى حسن كه از فهميدن كتب تدوينى اين همه ابتهاج و لذّت دارد كساني كه كتب تكوينى را مي خوانند و زبان شان را مي دانند و مُبَيِّن حقائق اسماءاند چگونه اند و كسى كه با تو در گفت و شنود است چگونه است
الهى ما كه از فاضل چشيده ديگران بد مستى مي كنيم چشيده ها چون اند
الهى شكرت كه از اساتيد بى رنگ، رنگ گرفته ام
الهى خوشا آنان كه فقط با تو دل خوش كرده اند
الهى لطف فرموده اى اين كمترين را با كتب آشنا كرده اى لطفت را مزيد بفرما و با صاحبان كتب آشنايش كن
الهى درجات پدر و مادرم را مزيد گردان كه اگر ايشان احسن نمى بودند من حسن نمي شدم
الهى شكرت كه دارم كم كم مزه پيرى را مي چشم
الهى گاهى اَعوُذُ بِاللهِ مِنَ الشَّيطَانِ الرَّجِيم مي گفتم، و گاهى اَعُوذُ بِكَ مِن هَمَزَاتِ الشَّيَاطِين، و گاهى اَعُوذُ بِكَ مِن شَرِّ الوَسوَاسِ الخَنَّاس از امشب كه ليله سبت رابع صفر هزار و سيصد و نود و سه هجرى قمرى است اجارت مى طلبم كه رَبِّ اَعُوذُ بِكَ مِنِّي بگويم
الهى شكرت كه از ابلهان رنج مى برم
الهى اگر حسن جهنّمى است جهنّمى عاقلى را رفيق او گردان
الهى شكرت كه شب و روز به پرندگان بال و پر مي دهم
الهى حسن از حرف تا كمتر باشد كه فعلش چون ذاتش خاص اسم شريفت است، تاء قسم خاصّ تو باشد و حسن نباشد
الهى در شگفتم از كسانى كه چون و چرايى، و كاش كاش گويند
الهى اين و آن گويند بهاى يك گرده نان پنج قران است، حسن بى بها گويد هرگز آن به بها در نمي آيد در ازاى هر لقمه و جرعه از ازل تا ابد شكرت
الهى موج از دريا خيزد و با وى آميزد و در وى گريزد و از وى ناگزير است اِنَّا للهِ وَ اِنَّا اِلَيهِ رَاجِعُون
الهى شكرت كه ديده ي جهان بين دارم ؛ هُوَ الاَوَّلُ وَ الآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ البَاطِنُ
الهى اين كلمه ي ناتمام خوشحال است كه به اسم، سه حرف از حروف مقطّعه ي فرقانت را دارا است، كلمات تامّه اى كه به حقيقت همه مقطّعه ي قرآنت را دارايند چون اند
الهى شكرت كه نفخه و نفثي از دم عيسوى را به حسن داده اى كه مرده زنده مى كند
الهى به حقيقت خودت مجاز ما را تبديل به حقيقت كن
الهى شكرت كه توشه اى جز توكّل ندارم
الهى شكرت كه فهميدم كه نفهميدم و رسيدم كه نرسيدم
الهى شكرت كه در سايه ي انسان كامل به سر مي برم
الهى شكرت كه جوان مرگ نشدم
الهى شكرت كه هر جايى يك جايى شدم
الهى شكرت كه شاخه اى از شجره ي طوبايم
الهى شكرت كه در حول حاملين عرشم
الهى به نعمت حضور، قلبم را از خُطور ذنوب باز دار
الهى شكرت كه در اين شب مبارك به ليله القدر رسيدم (11 ع 1/1394 ه ق)
الهى شكرت كه مجاز را قَنطَره ي حقيقت گردانيدى تا از ليله القدر زمانى زمينى به ليله القدر آسمانى رسيدم
الهى به حرمت راز و نياز اهل راز و نيازت اين نا اهل را سوز و گداز ده
الهى توفيق شب خيزى و اشك ريزى به حسن ده
الهى امروز بيناتر از من كيست كه تو را مى بينم و شنواتر از من كيست كه سخن تو را مى شنوم و گوياتر از من كيست كه از تو سخن مي گويم و داراتر از من كيست كه تو را دارم
الهى اين بنده ات را از نيّت گناه حفظ كن
الهى شكرت كه دلم را به شروق جمالت و سير در نور كمالت نورانى كرده اى
الهى شكرت كه در اين ليله چهارشنبه بيستم جمادى يك هزار و سيصد و نود و چهار درى از علم را به رويم گشوده اى
الهى شكرت كه حيوانى را در قفس نكرده ام، دستم ده كه در قفس شده ها را رهايى دهم
الهى شكرت كه فهم بسيار چيزها را به حسن عطا فرموده اى و دهنش را بسته اى
الهى شكرت كه دى دليل بر اثبات خالق طلب مى كردم و امروز دليل بر اثبات خلق مي خواهم كَيفَ يَستَدِلُّ عَلَيكَ بِمَا هُوَ فِي وُجُودِهِ مُفتَقِرُ اِلَيك
الهى ظاهرم را چون باطن مخلصان گردان و باطنم را چون ظاهر مرائيان
الهى در شگفتم كه با نادانى اندوهگينم و با دانايى اندوهگين تر
الهى شكرت كه از آنچه در سر دارم اگر از سر گذارم سردارم و اگر نگذارم سردارم
الهى در راهم و همراه درد و آهم، آهم ده و راهم ده
الهى شكرت كه حسن تاكنون شاكر و حامد بود و اكنون شكر و حمد شد
الهى به قدر معرفتم، تو را پرستش مى كنم، كه به وفق اقتضاى عين ثابت، زمين شوره نبود مثل نابت
الهى آدم شب كور كجا و عبد شكور كجا؟ كه شب كور شكور نباشد
الهى حسن زاده آدم زاده است چگونه دعوى بى گناهى كند
الهى اگر مذنب نباشد غفّار كيست و اگر قبيح نباشد ستّار كيست
الهى همه كار تو را مى كنند و حسنت هم بيكار نيست
الهى خروس را در شب خروش باشد و حسن خاموش باشد
الهى اگر الفاظم نارسا است داستان سنگ تراش و شبان موسى است
الهى با اجازه ات نام عالم را عشق آباد گذاشته ام
الهى حسن كه از شنيدن يك نداى التَّوحِيدُ اَن تَنسَي غَيرَ الله اين همه ابتهاج دارد، ابتهاج خاتم گيرنده قرآن چه حد است و خود ابتهاج تو چون است
الهى به ابتهاج خودت و ابتهاج خاتمت، ابتهاج حسن و ديگر نفوس والهه ات را مزيد گردان و وعده ي حقّ لَدَينَا مزيدت را در حقّ شان اكيد فرما
الهى مي دانم كه مي دانى امّا چگونه مي دانى، خودت مى دانى ؛ اَلاَ يَعلَمُ مَن خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الخَبِير
الهى اگر گويم سگ كوى توأم، از روى سگ اصحاب كهف شرمنده ام
الهى مسّ سگ اصحاب كهف بى طهارت روا نبود و حسن را طهارت نباشد؟!
الهى شنيدم كه فرمودى ؛ چه كنم با مشتى خاك مگر بيامرزم
الهى شكرت كه اگر شاهدان آسمانى از حسن با خبر باشند، سهيل اهلاً و سهلاً گويد و كَفُّ الخَضيب كف بر كف زند و زهره چنگ در چنگ
الهى صعود برزخيم را به اعتلاى عقلانى ارتقاء ده
الهى به وحدتت خلوتم ده و به كثرتت وحدتم ده
الهى اگر من بنده نيستم، تو كه مولاى من هستى
الهى يا اَحكَمَ الحَاكِمين و يا مُيَسِِرَ كُلَّ عَسير! حكم محكم كلّ ميسّر لما خلق له بر حسن حاكم است، حكم آنچه تو فرمايى، محض لطف است
الهى خوشا به حال كسانى كه نه غم بز دارند و نه غم بزغاله
الهى از سرّ دل نشينت لب دوختم، و از شرّ آتشينم سوختم
الهى آنچه از كلام تو نيوشيدم در خروشم، و آنچه از جام تو نوشيدم در جوشم، با اين همه جوش و خروشم خاموشم، به اميد آن كه دم به دم نيوشم و نوشم
الهى حسن را همين فخر بس كه مقام واقعى حلقه به گوشى ابدى، از چون تو سلطان حقيقى سرمدى دارد
الهى دلى هم دم با آه و انين است و دلى هم چون تنور آتشين است و دلى چون كوره ي آهنگران است و دلى چون قلّه ي آتش فشان است، واى بر حسن اگر دلش افسرده و سرد چون يخ باشد و پابند به مَبرَز و مَطبَخ
الهى در سجده بر شاكله ي هُو هستم، اين مصدوق را مصداق كُلٌّ يَعمَلُ عَلَي شَاكِلَتِهِ قرار ده
الهى از پيمبرانى چيزها آموختم : از حضرت نوح نَجي الله ؛ فَفِرُّوا اِلي الله و از حضرت يعقوب اسرائيل الله ؛ اِنَّمَا اَشكُوا بَثِّي وَ حُزنِي اِلَي الله
الهى حسن تويى و حسن، حسن نما است
الهى اگر بهشت شيرين است، بهشت آفرين شيرين تر است
الهى حقيقت حديث برزخي رؤيايم را كه قال رسول الله صلّي الله عليه و آله و سلّم : مَعرِفَهُ الحِكمَهُ مَتنُ المَعَارِف، مرزوقم بفرما
الهى گاه گاهى مي نمايى و مى ربايى، نمودنت چه دل نشين است و ربودنت چه شيرين
الهى آن كه درد دارد آه و ناله دارد، شيرين تر اين كه سفير صادقت فرمود : ِانَّ آه اِسمٌ مِن اَسمَاءِ اللهِ تَعَالَي فَاِذَا قَالَ المَرِيضُ آه فَقَدِ استَغَاثَ بِاللهِ ، حسن از ملّت ابراهيم اَوّاه است ؛ آه آه
الهى سفير كبيرت فرمود : المُؤمِنُ مِرآهُ المُؤمِن، اگر من مؤمنم تو هم مؤمني
الهى من از گدايان سمج، درس گدايى آموختم
الهى شكرت كه حسنت را سِمَت نون وقايه داده اى كه حسن آفرين و حسن وقايه يكديگرند، سُبحَانَكَ اللَّهُمَّ
الهى نماينده ات فرمود : القَلبُ حَرَمُ اللهِ ، حرمت را حفظ بفرما
الهى لَكَ الحَمد كه حسن را با شاهدان آسمانى آشنا كرده اى و اطلس بى نقش نفسش را قُبّه زرقاء
الهى اگر مردم لذّت علم را بدانند كجا اهل علم را سر آسوده و وقت فراغ خواهد بود
الهى هر كس به حسن حرفى آموخت، تو از وى راضى باش و او را از وى راضى بدار
الهى يا قَابِض و يا بَاسِط! جزر بحر مد را در پى دارد و محاق قمر بدر را و اِدبار فلك و عقل اِقبال را و قوس نزول صعود را، قلب حسن در قبض است و اميدوار بسط است
الهى از قبض شاكى نيستم كه در مصحف عزيزت قبض را بر بسط مقدّم داشته اى وَ اللهُ يَقبِضُ وَ يَبصُطُ وَ اِلَيهِ تُرجَعُون فرموده اى، و نمايندگانت در مناجات ها به تأسّى كلامت يَا قَابِض و يَا بَاسِط گفته اند
الهى حسن در قبض صابر است كه قبض و قضا و جمع و قرآن با هم اند و بسط و قَدَر و فصل و فرقان با هم، اگر يوم الجمع نباشد يوم الفصل كدام است، و اگر قضا نباشد قَدَر كدام، و اگر قرآن نباشد فرقان كدام، و اگر قبض نباشد بسط كدام
الهى اگر جز اين در، در ديگر هست نشان بده
الهى كسانى كه ديرتر گرفته اند پخته تر و قوى تر شده اند، حسن خام است و لطف آنچه تو فرمائى
الهى عينم را چون علمش بى عيب و شِين بدار
الهى تا تو لبّيك نگويى كجا من الهي گويم
الهى معنى رسا است و وراى اين الفاظ ناروا است ما را به الفاظ نارواى ما مگير
الهى آن كه از مرگ مى ترسد از خودش مى ترسد
الهى شكرت كه يك زمينى آسمانى شد
الهى بسيار ما اندك است و اندك تو بسيار، و فرموده اى : گر چه بسيار تو بود اندك ز اندكت مى دهند بسيارت
الهى عارف را به مفتاح بسم الله، مقام كُن عطا كنى كه با كُن هر چه خواهى كنى كُن، با اين جاهل بى مقام هر چه خواهى كنى كن كه آن كليد دارد و اين كليددار
الهى همه الفاظ يونانيان يك سوى و اسم عالم به لفظ قوسموس يك سوى
الهى ابليس رجيم را بلا واسطه خطاب كنى، و انسان كامل را مِن وَرَاءِ حِجَاب كه نه آن آيت قُرب است و نه اين رايت بُعد
الهى شكرت كه از افكار رهزن، عاصمم بوده اى
الهى دل چگونه كالايى است كه شكسته ي آن را خريدارى و فرموده اى پيش دل شكسته ام
الهى اگر يك بار دلم را بشكنى، از من چه بشكن بشكنى
الهى آن كه دنبال درك مقام است غافل است كه مقام در ترك مقام است، حسن را در مقامش مقيم و مستقيم بدار
الهى با ستّارى و غفرانت، جزا خواستن كفران است
الهى هم نشين از هم نشين رنگ مى گيرد، خوشا آن كه با تو هم نشين است ؛ صِبغَهَ اللهِ وَ مَن اَحسَنُ مِنَ اللهِ صِبغَه
الهى از جهنّم بُعد و حرمان از درك حقائق، رهاييم ده
الهى لذّت ترك لذّت را در كامم لذيذتر گردان
الهى حسنت كودك زبان نفهم بهانه گير است، با هزار لَن تَرَانِي ، اَرِنِي گو است
الهى چگونه از عهده ي شكرت برآيم كه روزى با كتاب موش و گربه عبيد زاكان فرحان بودم و امروز به تلاوت آيات قرآن الرّحمن
الهى مَجاز ما را تبديل به حقيقت بفرما
الهى آفتاب گردان و آفتاب پرست، عاشق آفتاب باشند و حسن عاشق آفتاب آفرين نباشد؟ الهى تو كه بى نياز بى انبازى و به رايگان مى بخشى، حسن هم كه درويش گداى تو است، بخششت را با درويشانت بيش بفرما
الهى با همه ي شيرين زبانى و شيرين كاريم نمي دانم چه كاره ام
الهى اصطلاحات انباشته را دانش پنداشته ايم، يَا نُورَ السَّمَاوَاتِ وَ الاَرض قلب ما را مورد مشيّت العِلمُ نُورٌ يَقذِفَهُ اللهُ فِي قَلبِ مَن يَشَاء قرار ده
الهى آكنده از عبارات اصطلاحاتيم كه حجاب معرفت شهودى شده اند، خوشا كسانى كه با قلب بى رنگ حامل عطايايت شده اند
الهى همين قدر فهميده ام كه خدا است و دارد خدايى مى كند

دیدگاه ها

ممنون ازسایتان

Member since:
4 بهمن 1393
Last activity:
1 سال 19 هفته

با تشکر از مراجعه شما

خیلی ممنون...

Member since:
16 اسفند 1389
Last activity:
1 سال 43 هفته

با تشکر از مراجعه شما

من یک دیدگاه واقعی پیدا کردم وقتی این دعا را خوندم واقعا از شما ممنونم که این همه به فکر مردم هستین

Member since:
16 اسفند 1389
Last activity:
1 سال 43 هفته

با تشکر از مراجعه شما

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
5 + 0 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .