براهین توحید

يگانگي خدا را اثبات بفرماييد!

tohid.jpg
ـ براهين يگانگي خدا
1ـ صرف الوجود دومي برنمي دارد.
وجود بيش از يک واجب الوجود محال است. چون واجب الوجود يعني وجود بدون حدّ و بدون قيد و بدون ماهيت ؛ به عبارتي يعني وجود صرف و محض. و براي چنين وجودي فرض دومي محال است. چون اساساً صرف هر چيزي ، چه در ذهن و چه در خارج ، دومي بردار نيست. براي مثال صرف انسان که از هر قيدي مثل مرد بودن و زن بودن ، بلند يا کوتاه بودن ، سفيد و سياه بودن و ... منزّه است ، دومي بردار نيست. چون دوگانگي فرع تمايز و تمايز فرع مقيد بودن است و تقيد در مقابل صرافت است. پس وجود محض و منزّه از قيد و حدّ (واجب الوجود) نه تنها در مقام واقع دومي بردار نيست که فرض دومي هم براي آن محال است. پس اگر کسي مي تواند دو خدا را فرض کند، يقيناً تصوّرش از خدا غلط مي باشد. کما اينکه اگر کسي بتواند، دو وجود را فرض نمايد، يقيناً تصوّر درستي از وجود ندارد؛ و ماهيت را با وجود خلط نموده است.

2-از فرض دو خدا، تناقض لازم مي آيد.

خدا يعني وجود محض و بدون قيد. حال اگر وجود محض و بدون قيد دومي داشته باشد ، يا آن دو عين همند يا غير هم. اگر عين هم باشند دوگانگي در کار نيست و اگر غير هم باشند پس بايد وجه اختلاف داشته باشند. يعني حدّاقلّ يکي از آنها بايد چيزي داشته باشد که ديگري فاقد آن باشد تا به اين وسيله دو گانگي حاصل شود. و اگر چنين شد ، در آن صورت از وجود محض بودن خارج شده ، هر دو ، وجود مقيد خواهند شد. يکي مقيد به داشتن آن چيز و ديگري مقيد به نداشتن آن. بنا بر اين ، از فرض دو وجود محض ، لازم مي آيد که آن دو ، محض نباشند و اين تناقض است.
همچنين اگر هر کدام چيزي داشته باشند که ديگري فاقد آن است ، باز لازم مي آيد که هر کدام ، مقيد به داشتن چيزي و نداشتن چيزي شوند. و مقيد بودن در مقابل محض بودن است.

3- برهان عدم برهان بر وجود بيش از يک خدا

وقتي وجود خدا با برهان عقلي اثبات شد ، وجود حداقل يک خدا ثابت شده است. چون اثبات وجود چيزي، يقيناً به معني اثبات حدّ اقلّ يک فرد براي آن موجود مي باشد. پس براي اثبات اينکه آن موجود، افراد ديگري هم دارد، بايد دليل داشته باشيم. چون وجود يک مصداق براي آن، يقيني است، ولي در وجود مصداقهاي ديگر، ترديد داريم. بنا بر اين اگر كسي مدعي است كه خداي دومي وجود دارد ، بايد وجود خداي دوم يا بيشتر را با برهان اثبات نمايد. لكن هيچ برهاني بر اين امر وجود ندارد. اين برهان را خداوند متعال چنين بيان نمود: « وَ مَنْ يَدْعُ مَعَ اللّهِ إِلهًا آخَرَ لا بُرْهانَ لَهُ بِهِ ... : و هر كس معبود ديگري را با خدا بخواند بر وجود آن معبود ديگر برهاني ندارد.»(المؤمنون:117) همچنين فرمود: « أَ إِلهٌ مَعَ اللّهِ قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ : آيا با الله، معبود ديگري هست، بگو اگر راست مي گوييد برهان بياوريد.»(النمل:64).
البته اين برهان ، واحديت خدا را اثبات نمي کند ، بلکه شرک را ردّ مي کند ؛ يعني مي گويد: بعد از اثبات وجود خدا ، تا برهان بر وجود خداي دوم نداريد ، منطقاً نمي توانيد عقيده به غير خداي واحد داشته باشيد. پس تا برهان بر وجود خداي دوم نيافته ايد، بايد موحّد باشيد. چون به صرف احتمال وجود خداي دوم، نمي توان دوگانه پرست يا سه گانه پرست و ... پرست شد.

4ـ برهان تدافع دو قدرت

امام صادق(ع) به زنديق فرمودند: « اين گفتار تو كه مي گويي خدا دو تاست از سه حال بيرون نيست، يا هر دوي آنها قديم و قوي هستند، يا هر دوي آنها ضعيفند يا يكي قوي و ديگري ضعيف است. اگر هر دو قوي هستند پس چرا همديگر را دفع نمي كنند تا يگانه مدبّر عالم شوند و اگر خيال مي كني كه يکي ضعيف و ديگري قوي است، آنكه قوي است خدا و آن ديگري عاجز است.» (الكافي ،ج 1 ،ص81 )
اين برهان در حقيقت بخشي از فرضهاي شما بزرگوار را ابطال مي کند. لذا اين برهان را به دقّت مطالعه فرماييد.
در اين كلام امام (ع) ، برخي از مقدّمات حذف شده اند. خلاصه ي برهان چنين است:
اگر دو خدا باشد يا هر دو قدرت برابر دارند؛ يا يكي قدرت بيشتري دارد؛ يا هر دو ضعيف و عاجزند. اگر هر دو عاجزند كه هيچ كدام خدا نيستند؛ چون قدرت از اوصاف کمال است؛ و خدا (کمال محض) معنا ندارد که فاقد قدرت محض باشد. و اگر يكي قوي و ديگري ضعيف است، آنكه قوي است خدا و آن ديگري مخلوق و محكوم حكم اوست؛ و اگر هر دو قدرت برابر داشته باشند، در آن صورت مانع از تدبير يكديگر مي شوند و در نتيجه عالم نابود مي شود؛ بلکه حتّي عالمي از اساس به وجود نمي آيد. چرا كه قدرت ، ذاتا اقتضاي غلبه دارد و محال است موجودي قادر باشد و طالب غلبه نباشد. امّا اينکه گاه انسانهاي قادر دست به غلبه نمي زنند ، به خاطر وجود مانع است ؛ که ناشي از نيازمندي آنهاست؛ مثلاً از طغيان مردم مي ترسند ، يا مي ترسند که هنگام پيري و ناتواني تاوان پس بدهند و ... . و الّا قدرت بالفعل ـ نه توان که همان قدرت بالقوّه است ــ ذاتاً اقتضاي سلطه و چيرگي دارد و الّا قدرت بالفعل نيست. پس توجّه شود که ذات قدرت، همان غلبه نمودن و سلطه يافتن است. لذا آنها که مي گويند: « چه اشکالي دارد، موجودي قادر باشد ولي غلبه نکند؟» معني درست قدرت را نفهميده اند. غلبه، اثر قدرت است؛ همان گونه که شوري، اثر نمک مي باشد؛ پس فرض قادري که اقتضاي غلبه ندارد، مانند فرض نمکي (کلريد سديمي) است که شور نيست؛ يا مانند فرض مربّعي است که چهار ضلعي نيست؛ يا مثل فرض آهنربايي است که آهن را جذب نمي کند. پس توجّه شود که غلبه، اثر ذاتي قدرت است؛ لذا اگر مانعي از آن نباشد، اثر خود آشکار مي کند. بلي اگر مانعي در کار بود، اثر قدرت(غلبه) آشکار نمي شود، همان گونه که آهنربا اگر مانعي نباشد، آهن را جذب مي کند.
پس اگر دو موجود قادر با قدرت برابر موجود باشند ، در برابر يکديگر مي ايستند و عملاً عالمي خلق نمي شود.

ممکن است گفته شود که چرا اين دو با يکديگر ، همکاري نکنند؟
پاسخ اين است که اگر همکاري کنند ، پس خدا نيستند. چون يا هر کدام آنها به تنهايي قادر به خلق جهان هستند يا نيستند. اگر نيستند ، پس عاجز و ناکامل مي باشند ؛ و خدا يعني کمال محض. امّا اگر هر کدام آنها به تنهايي قادر به خلق جهان بوده و علّت تامّه است. پس همکاري معنا ندارد ؛ چون همکاري زماني است که هر دو طرف نقصي داشته باشند. به هر حال ، هر نوع همکاري ، نشان نقص و نياز است ؛ و خدا يعني موجود کامل و بي نياز.
ممکن است بگوييد: همکاري آنها مي تواند از سر محبّت به همديگر باشد.
گوييم:
اوّلا محال است يک قدرت، قدرت ديگر را دوست بدارد. قدرت، ذاتاً غيور است و تماميت خواه. دوست داشتن يا از جانب موجود محتاج است به غني، يا از طرف شخص است به آثار وجودي خودش. لذا اينکه موجود بي نياز، غير خود و غير آثار خود را دوست بدارد، فرض ندارد. ما خدا را دوست داريم، چون محتاج اوييم. خدا ما را دوست دارد، چون ما آثار او هستيم. ما نه بيرون خداييم نه درون خدا، نه جزء خدا، نه عين خدا؛ بلکه تجلّي کمالات ذاتي اوييم. ما بيرون او نيستيم، چون موجود نامحدود، بيرون ندارد. ما درون او نيستيم، چون درون ندارد. جزء او هم نيستيم، چون جزء ندارد. عين وجود نبودن ماهيت نيز بديهي است.
ثانياً اگر دو خدا با قدرت برابر، قدرت خود را روي هم بگذارند، قدرت حاصله، دو برابر قدرت هر کدام آنها خواهد بود. پس آن قدرت حاصله خداست نه آن دو. امّا اين ممکن نيست. چون آن قدرت حاصله، معلول آن دو است. پس لازم مي آيد که معلولي، از خدا برتر باشد.

ممکن است بگوييد: يکي از خداها مادّه را خلق کند، و ديگري به آن نظم دهد و سومي آن را زنده کند.
گوييم: در اين صورت، هيچکدام آنها خدا نيستند. چون هر سه ناقص مي باشند؛ حال آنکه خدا يعني کمال محض.
امّا چرا آن سه ناقصند؟
چون اوّلي گرچه خالق بالفعل مي باشد، امّا نه ناظم بالفعل است نه محيي بالفعل. حال يا ناظم و محيي نيست؛ يا ناظم و محيي هست ولي بالقوّه نه بالفعل. و با هر دو فرض، از کمال محض بودن خارج مي شود. چون آنکه ناظم و محيي نيست، يقيناً فاقد دو صفت کمال مي باشد. بالقوّه ناظم و محيي بودن نيز در قياس با بالفعل ناظم و محيي بودن، نقص محسوب مي شود.
امّا دومي يا خالق و محيي نيست، يا خالق و محيي بالقوّه است؛ که در هر دو حال کمال محض نخواهد بود.
سومي نيز يا خالق و ناظم نيست، يا خالق و ناظم بالقوّه است؛ که در هر دو حال کمال محض نخواهد بود.
پس فرض اين گونه همکاري بين دو يا چند خدا، مستلزم آن است که موجودي هم خدا(کمال محض) باشد، هم خدا(کمال محض) نباشد؛ و تناقض است.

5 ـ برهان تمانع

امام صادق(ع) به زنديق فرمودند: «و اگر بگويي خدا دوتاست، آن دو خدا خالي از دو وجه نيستند ؛ يا هر دو از همه جهت با هم تفاوت دارند يا هر دو از همه جهت يکي هستند. پس زماني كه خلق را منظم و كشتي را در حركت مي بينيم و اختلاف شب و روز و خورشيد و ماه را مشاهده مي كنيم، درستي امر و تدبير و به هم پيوستگي امور دلالت مي كند بر اينكه مدبّر عالم يكي است.» (الكافي ،ج 1 ،ص81 )
خلاصه ي اين برهان چنين است:
اگر خدا دو تا باشد، آن دو خداي فرضي از سه حالت بيرون نيستند؛ يا از هر جهت مثل همند كه در آن صورت دوگانگي آن دو ، توهّم است. چون دوگانگي مستلزم حدّ اقلّ يک تفاوت است. يا از هر جهت با هم تفاوت دارند كه در آن صورت هر كدام علّت و مدبّر مستقل خواهند بود ؛ چرا که دو موجودي که از همه جهت جدا از هم هستند، محال است تدبير واحد داشته باشند؛ چون تدبير ، معلول مدبّر است ؛ و تفاوت تمام عيار مدبّرها ، منجر به تفاوت تمام عيار تدبيرها خواهد شد. پس اين دو مدبّر کاملاً مباين ، هر كدام جداگانه دست به تدبير عالم خواهد زد كه نتيجه ي آن به هم ريختن عالم خواهد شد. و اگر يكي از آنها به نفع ديگري كنار بكشد، معلوم مي شود كه او علّت و مدبّر نيست؛ پس خدا هم نيست. همكاري بين دو موجود كاملاً متمايز از هم نيز عقلا محال است. حالت سوم اين است كه آن دو در برخي وجوه با هم شريک باشند كه در آن صورت نيز خدا نخواهند بود. چون لازمه ي اين امر ، تركيب از جزء مشترک و جزء غيرمشترک است و هيچ مركبي واجب الوجود نيست. امام(ع) اين فرض سوم را در كلامشان مطرح نكردند چون بطلان آن واضح بود.
خداوند متعال برهان تمانع را چنين بيان نموده است: « لَوْ كانَ فيهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللّهُ لَفَسَدَتا : اگر در آسمان و زمين بيش از يک خدا بود، آن دو(آسمان و زمين) فاسد مي شدند(ويران مي شدند.)».(الانبياء:22)
ـ چرا دو موجود عين هم معنا ندارد؟
اگر دو موجود از همه جهت عين هم باشند، ديگر وجه تمايزي باهم نخواهند داشت؛ حال آنکه تمايز و تفاوت، لازمه ي دوگانگي است. لذا هيچ موجودي، عين ندارد. البته توجّه شود که در عرف مردم، دو چيز شبيه به هم را هم عين هم مي گويند؛ که اين از باب تسامح است. چون حتّي شبيه ترين چيزها هم حدّ اقلّ يک تفاوت باهمديگر دارند. دو خداي از هر جهت شبيه هم نيز معنا ندارد ؛ لذا براي دو گانه بودن بايد حدّاقلّ يک فرق بين آنها وجود داشته باشد ؛ يعني حدّ اقلّ يکي بايد چيزي داشته باشد که ديگري نداشته باشد.

6ـ برهان فرجه
برهان فرجه که اوّلين بار توسّط امام صادق (ع) مطرح شده چنين است.
« ... ثُمَّ يَلْزَمُكَ إِنِ ادَّعَيْتَ اثْنَيْنِ فُرْجَةٌ مَا بَيْنَهُمَا حَتَّى يَكُونَا اثْنَيْنِ فَصَارَتِ الْفُرْجَةُ ثَالِثاً بَيْنَهُمَا قَدِيماً مَعَهُمَا فَيَلْزَمُكَ ثَلَاثَةٌ فَإِنِ ادَّعَيْتَ ثَلَاثَةً لَزِمَكَ مَا قُلْتَ فِي الِاثْنَيْنِ حَتَّى تَكُونَ بَيْنَهُمْ فُرْجَةٌ فَيَكُونُوا خَمْسَةً ثُمَّ يَتَنَاهَى فِي الْعَدَدِ إِلَى مَا لَا نِهَايَةَ لَهُ فِي الْكَثْرَة ... : اگر ادعا كنى که قديم ذاتي (واجب الوجود) دو تاست. بر تو لازم است فرجه اي ( وجه تمايزي) بين آنها قائل شوى تا دوگانگي آنها درست شود. و اگر قائل به فرجه شوي آن فرجه و وجه تمايز ، قديم سومى خواهد بود بين آن دو ؛ پس تو را سه قديم لازم خواهد آمد. و اگر ادعاى سه قديم كنى ، بر تو لازم شود آنچه در دو خدا گفتم كه بين آنها فرجه باشد ؛ بنا بر اين ، پنج قديم مي شوند و به اين ترتيب در شماره بالا مى رود و تعداد قديم ذاتي بى نهايت مى شود.»(الكافي ،ج 1 ،ص81 )
بيان ساده ي حديث شريف:
1) دو گانگي فرع تمايز است. تا تمايزي نباشد دوگانگي معني ندارد. لذا اگر دو واجب الوجود باشد ، لازم است که آن دو داراي وجه امتيازي باشند. يعني حدّاقل بايد چيزي در يکي از آن دو باشد که در ديگري نباشد تا تمايز حاصل شود و الّا هر دو عين هم و يگانه مي شوند.
2)چون آن دو واجب الوجود ، قديم ذاتي هستند، پس تمايز آنها نيز قديم است. پس اين وجه تمايز نيز ــ که امري وجودي است ــ قديم خواهد بود. پس روي هم سه قديم ذاتي حاصل مي شود.
3)خود اين قديم سوم (وجه تمايز) نيز بايد وجه تمايزي با آن دو قديم داشته باشد تا عين تک تک آنها نشود. پس يک وجه تمايز با اوّلي خواهد داشت و يک وجه تمايز با دومي. که اين دو وجه تمايز جديد نيز به همان دليل سابق بايد قديم باشند. پس تعداد قدما به پنج مي رسد.
4)خود اين دو قديم نيز بايد با همديگر و با سه قديم قبلي تمايزي قديم داشته باشند ؛ لذا تعداد قدما به نه عدد مي رسد. و به اين ترتيب مدام تعداد قدما افزايش مي يابد.
5) بنا بر اين ، از فرض دو گانه بودن واجب الوجود ، بي نهايت بودن تعداد واجب الوجود لازم مي آيد. در حالي که ما فرض کرديم دو تاست. و اين خلف فرض است. پس فرض اوّل (دو گانگي واجب الوجود) باطل بوده است.
نيز از تحقّق بي نهايت قديم ذاتي لازم مي آيد که هر کدام آنها مقيد به بي نهايت قيد مميز باشند و تحقّق بي نهايت قيد در يک موجود محال است. چون تحقّق وجود مقيد به تعين قيدهاي آن است و بي نهايت بودن در مقابل تعين داشتن است.

7ـ خداي نامحدود دومي بر نمي دارد.

خدا يعني وجود محض، يعني موجودي که ماهيت(حدّ) ندارد؛ يعني موجود نامحدود. و موجود نامحدود، نمي تواند بيرون داشته باشد. پس اگر خداي دومي فرض شود، دقيقاً منطبق بر همان خداي اوّل خواهد شد نه بيرون از او. فرض دو موجود کاملاً منطق بر همديگر نيز فرضي است گزافه. چون در اين صورت، هر موجودي را مي توان هزاران و بلکه بي نهايت موجود عين هم فرض نمود. پس خداي نامحدود دوم فرض معقول ندارد.

8ـ وجود، دومي برنمي دارد.

ـ خدا يعني وجود، و مخلوق يعني ماهيت.
ـ نقيض وجود، عدم است.
ـ عدم، دومي بردار نيست. چون عدم، چيزي نيست تا دو تا يا چند تا هم باشد.
ـ حال اگر وجود(خدا) دو تا فرض شود، لازم مي آيد که يک عدم، نقيض هر کدام آنها باشد.
ـ اين امر محال است؛ چون مستلزم ارتفاع نقيضين مي باشد.
توضيح:
اگر عدم، نقيض وجود الف و وجود ب باشد، در اين صورت، وجود الف، نه عدم است، نه وجود ب. پس عدم و وجود ب، در آنِ واحد از وجود الف، برداشته شده اند؛ و فرض ما اين بود که عدم و وجود ب، با هم نقيضند. پس در وجود الف، ارتفاع دو نقيض رخ داده است که محال است.

سخن آخر:
برخي گفته اند:
اصلاً چه لزومي دارد که خدا، کامل مطلق باشد؟
گوييم: مقابل کامل مطلق، مي شود موجود مقيد؛ و موجود مقيد يعني ماهيت؛ و امکان( نه وجود بودن و نه عدم بودن) لازمه ي ذاتي ماهيت است. بنا بر اين، فرض خدايي که کمال مطلق نيست، يعني فرض واجب الوجودي که ممکن الوجود مي باشد.
کساني که اين سوال را کرده اند، در حقيقت هيچ تصوّري از خداي حقيقي ندارند؛ و نام موجودي موهومي را خدا گذاشته اند. موجودي را که خودشان در ذهنشان ساخته اند.

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
15 + 5 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .