حجّیّت عقل

ما همه چیز را با عقل اثبات می كنیم، اگر حجّیّت خود عقل راهم با عقل اثبات كنیم آیا دور پیش نمی آید؟

1ـ این عبارت که « ما همه چیز را با عقل اثبات می كنیم » عبارتی است مبهم. ما چه چیز « همه چیز » را با عقل اثبات می کنیم؟! وجودشان را ؟ یا درستی آنها را ؟ یا چگونگی آنها را؟ یا... . البته هر معنایی که از این عبارت در ذهن حضرت عالی باشد ، به نحو کلّی سخنی است نادرست ؛ اگر چه به صورت غیر کلّی و به اصطلاح ، فی الجمله درست می باشد. چون ما نه وجود همه چیز را با عقل اثبات می کنیم ، نه درستی همه ی قضایا را با عقل اثبات می نماییم ؛ نه چگونگی آنها را. برای مثال اینکه ما می دانیم رنگ آسمان آبی است یا صدای بلبل زیباست ربطی به عقل ندارد. حیوانات هم که فاقد عقل می باشند ، همین امور را می دانند ؛ چون این امور با حسّ ادراک می شوند نه با عقل. همینطور ما می دانیم که خودمان وجود داریم یا می دانیم که گرسنه یا شادیم ؛ امّا هیچکدام اینها را با عقل ادراک نمی کنیم ؛ بلکه درک این امور با علم حضوری است. چون در چنین مواردی ، علم و عالم و معلوم متّحد می باشند. همچنین ما می دانیم که عقل داریم ، ولی این حقیقت را با تعقّل و تفکّر نمی فهمیم ؛ بلکه از آنجا که عقل ما متّحد با وجود ماست ، آن را به نحو وجودی و اتّحاد عالم و معلوم ادراک می کنیم.
2ـ از مطالب فوق معلوم شد که انسان دو گونه ادرکات دارد ؛ ادراکات حضوری مثل ادراک هر کسی ذات خویش را و ادراک هر کسی آثار ذات خویش را ، و ادراکات حصولی که عبارتند از ادراکات حسّی و عقلی ، که ادراک با واسطه می باشند.
ادراکات حضوری از آنجا که به نحو اتّحاد وجودیِ عالم (درک کننده) و معلوم (درک شونده) است ، خطاپذیر نمی باشد. لذا انسان به ذات خود و آثار ذاتی خود از قبیل عقل داشتن خود ، حسّ داشتن خود ، علم داشتن خود ، شاد بودن خود و ... یقین زوال ناپذیر دارد. اموری چون وجود ، وحدت ، حیات ، اختیار ، شعور و دیگر آثار ذاتی وجود نیز از طریق عقل به دست نمی آیند ؛ بلکه هر کسی با ادراک وجود خویش ، این امور را هم ادراک می نماید ؛ چرا که این امور اوصاف ذاتی وجود می باشند.
پس یکی از راههای برون رفت از این بن بست آن است که بگوییم: سلسله ی گزاره های عقلی در نهایت به گزاره های حضوری ختم می شوند. مثلاً گزاره های زیر همگی حضوری بوده بند به ادراک حصولی عقلی نیستند.
« من هستم» ، « من می اندیشم » ، « من شکّ می کنم » ، « من غیر از اندیشه و شکّ خویشم » ، « اندیشه و شکّ من قائم به وجود من می باشند» ، « من واحدم » ، « من حیات دارم » ، « حیات و علم و شکّ و وحدت غیر همند» و ... .
حقیقت امر نیز این است که در مقام واقع ، ما انسانها بسیاری از معارف خویش را از همین گونه گزاره های حضوری غیر قابل شکّ به دست می آوریم و دانسته یا نادانسته آنها را مقدّمات آشکار و پنهان استدلال های عقلی خویش قرار می دهیم.
3ـ گزاره های عقلی بر دو گونه اند ؛ گزاره های نظری و گزاره های بدیهی. گزاره های نظری آن قضایایی می باشند که صدق آنها باید از طریق استدلال عقلی اثبات گردد. لذا هر کدام از این گونه گزاره ها همواره نتیجه ی یک استدلال عقلی می باشند. مقدّمات چنین استدلالی نیز یا از قضایای بدیهی تشکیل می شوند یا قضایایی نظری هستند. اگر مقدّمات آن بدیهی بودند که هیچ و الّا باز باید با استدلالی اثبات شوند. در هر گزاره ی عقلی این عقب گرد معرفتی تا آنجا ادامه می یابد که مقدّمات ، ختم به قضایای بدیهی شوند. لذا تمام گزاره های نظری با یک یا چند واسطه از قضایای بدیهی به دست آمده اند.
امّا گزاره های بدیهی ، قضایایی می باشند که نیازی به اثبات ندارند ؛ بلکه تصوّر موضوع و محمول آنها کافی است تا عقل گواهی بر درستی آنها دهد. مثلاً وقتی گفته می شود: « هر کلّی از جزء خویش بزرگتر است » ، عقل بدون نیاز به هیچ استدلالی می یابد که این قضیّه درست می باشد. البته باید توجّه داشت که جز یک قضیّه ی بدیهی ، باقی قضایای بدیهی از طریق استدلال نیز قابل اثبات می باشند ؛ لکن استدلال آنها به قدری نزد عقل روشن است که نیازی به استدلال نمی بیند. بنا بر این تمام قضایای بدیهی نیز در نهایت به یک قضیّه ی بدیهی ختم می شوند ؛ که آن قضیّه ذاتاً صادق می باشد ؛ به نحوی که از انکار آن نیز اثباتش لازم می آید.
پس گزاره های عقلی در یک سلسله ی بی نهایت یا در یک سلسله ی دوری قرار نمی گیرند ؛ بلکه در نهایت به یک قضیّه ی ذاتاً درست می رسند. امّا آن گزاره ی ذاتاً درست که آن را اصل استحاله ی تناقض می نامند ، عبارت از این قضیّه است که: « هر قضیّه ای یا درست است یا نادرست» ؛ یعنی محال است یک قضیّه هم درست باشد ، هم نادرست ؛ کما اینکه محال است یک قضیّه نه درست باشد و نه نادرست. بیان دیگر این قضیّه چنین است که: « هر قضیّه ای یا خودش درست است یا نقیضش » یعنی محال است هم خود یک قضیّه درست باشد ، هم نقیض آن ؛ کما اینکه محال است نه خود قضیّه درست باشد نه نقیض آن. لذا هم اجتماع دو نقیض محال می باشد ، هم ارتفاع آنها. برای مثال یک چیز نمی تواند هم انسان باشد هم غیر انسان ؛ کما اینکه یک چیز نمی تواند نه انسان باشد و نه غیر انسان ؛ بلکه هر چیزی یا انسان است یا غیر انسان.
به این طریق انسان اوّلین قضیّه ی بدیهی خود را به دست می آورد که انکار درستی آن ممکن نیست. چون از انکار آن نیز اثباتش لازم می آید. اگر کسی گفت که: « گزاره ی « یک قضیّه یا درست است یا نادرست.» نادرست می باشد » ، به او گفته می شود که آیا خود این ادّعا درست است یا نادرست؟ هر گونه جواب دهد ، تأیید درستی این قضیّه خواهد بود که: « یک قضیّه یا درست است یا نادرست.»
حتّی خود همین قضیّه هم که « تحقّق دور در علل محال است» ، متّکی بر قضیّه استحاله تناقض می باشد. چون لازمه ی تحقّق دور در علل این است که یک چیز هم معلول چیز دیگر باشد هم علّت آن ؛ و لازمه ی این امر نیز آن است که شیء قبل از موجود شدنش ، وجود داشته باشد ؛ یعنی در همان حال که معدوم است موجود بوده باشد ؛ که تناقض بودن این امر واضح است.

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
2 + 3 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .