خدا چرا آفرید؟ هدف خدا از خلقت انسان و جهان چه بود؟

خدا چرا انسان و جهان را آفريد؟ مگر خدا به اينكه قدرت خود را به ما نشان دهد يا ما را مورد رحمت قرار دهد و يا به عبادت ما نيازي داشته است؟ در یک کلام، هدف از خلقت انسان و جهان چیست؟

پاسخ:
وقتي گفته مي شود: چرا خداوند عالم یا انسان را آفريد؟ یا هدف خدا از آفرينش عالم يا انسان چيست؟ دو معني ممكن است مورد نظر باشد:
1ـ اين كه خدا به عنوان خالق و فاعل عالم و انسان چه هدفي از خلقت خود داشته است ؟ يعني هدف خودش از آفرينش عالم یا انسان چه بود و می خواست به چه هدفی دست یابد؟
2ـ اين كه خدا چه هدفي را براي موجودات عالم و از جمله انسان قرار داده است ؟ يعني غايت مخلوقات و از جمله انسان چيست و قرار است به کدام مقصد برسند؟
حتماً به گوشتان خورده که خداوند متعال فرمود: « وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ ــ و من جنّ و انس را نيافريدم جز براى اينكه عبادتم كنند»(الذاريات:56) ؛ این بیان از هدف خلقت انسان ، در حقیقت ، پاسخ پرسش دوم است ؛ امّا گاهی دیده می شود که برخی افراد ، آن را به اشتباه پاسخ سوال اوّل پنداشته و اشکالاتی بر آن وارد می کنند ؛ کما اینکه بسیاری ، عبادت را هم با مراسم عبادی خلط می کنند. پس لازم است که ما هر دو سوال را پاسخ دهیم تا حقیقت مطلب برای شما جوان گرامی نیز روشنتر شود.

بحث اجمالی:
پاسخ سوال نخست آن است که خداوند کمال محض می باشد ؛ و هدف و غایت داشتن برای او بی معنی است. لذا او خلق می کند ، چون خالقیّت اقتضای ذات اوست. یعنی خالقیّت عین ذات اوست و فرض خدای غیر خالق ، مثل فرض مربّع سه ضلعی ، فرضی است متناقض.
امّا پاسخ پرسش دوم آنکه خداوند برای هر موجود مادّی ، غایت و نقطه ی اوجی معیّن ساخته که در مسیر حرکت خود به آن می رسد. برای انسان نیز غایتی تعیین نموده که اگر با اختیار خود به آن برسد ، سعادتمند است و در غیر این صورت ، ناقص و شقاوتمند خواهد بود. و آن نقطه ی اوج ، برای انسان ، همان مقام عبودیّت و بندگی است. دقّت شود: نمی گوییم عبادت رسمی مثل نماز و روزه ، بلکه می گوییم عبادت و بندگی ؛ که نماز و روزه و امثال اینها ، ابزار رسیدن به چنان مقام وجودی می باشند.
بنا بر این ، از عبادت ما نفعی به خدا نمی رسد ؛ بلکه عبودیّت کمال خود ماست که اگر به آن برسیم کاملیم و اگر نرسیم ناقص خواهیم ماند. پس مراد از عبودیّت و بندگی ، صرفاً به جا آوردن عبادتهای شرعی نیست ؛ بلکه مقصود رسیدن به درجه ای از معرفت و خلوص قلبی و درجه ی وجودی است که در آن مرتبه ، شخص هیچ اعتباری برای خود و دیگر مخلوقات قائل نیست و جز خدا هیچ نمی بیند و همه ی موجودات و از جمله خود را بند به اراده ی خدا می یابد ؛ لذا بنده ی خدا (بند شده به خدا) نامیده می شود. در این رتبه است که بنده ی خدا ، مظهر اسماء الله می شود و اسماء الهی در وجود او ظاهر می گردند ؛ لذا خلیفة الله و نماینده ی خدا ( نمایان کننده ی خدا) نامیده می شود ؛ چون تمام وجودش خدا را می نمایاند.

ـ بحث تفصیلی
براي اين كه جواب این دو سؤال و ربط آنها مشخص شود به خودمان رجوع مي كنيم. ما انسان ها قوّه ی خيال و تعقّل داريم ؛ قوّه ی شنوايي و بينايي داريم ، که گوش و چشم ابزار آنها می باشند ؛ حتي كمال جويي و آگاهي جويي داريم؛ و ... ؛ اينها كمالات ذاتي ما یا به تعبیری ، اوصاف ذاتی ما هستند ؛ به نحوی که اگر اين قوا نباشند موجودي به نام انسان نيز نخواهد بود و نقص و ضعف در این قوا ، یک نحوه نقص و ضعف در انسان بودن ماست. ــ توجه : داشتن چشم و گوش برای دیدن کافی نیست. برای دیدن و شنیدن نیاز به قوّه ی بینایی و شنوایی هست که قوایی روحی هستند برای همین است که انسان در حالت خواب بدون چشم و گوش نیز می بیند و می شنود ــ. حال اگر كسي از ما بپرسد كه شما چرا مي بينيد يا مي شنويد؟ چه جوابي مي دهيم؟ جواب مي دهيم كه: مي شنوم و مي بينيم چون انسانم و قوّه ی شنوايي و بينايي دارم. به همين صورت ما تخيّل مي كنيم، تعقّل مي كنيم و در پي آگاهي هستيم ؛ چون انسانيم و اينها از ذاتيّات انسان است. موجودي كه قوّه ی شنوايي و بينايي ــ نه چشم و گوش ــ و تعقّل و تخيّل و علم جويي و كمال جويي ندارد ، يقينا انسان نيست ؛ چون فاقد کمالات اوّلیه انسانی است .چنین موجودی اگر زنده و از نظر ظاهری شبیه انسان باشد ، تنها یک شبه انسان است . مثل این است که میمونی را با جرّاحی پلاستیک شبیه انسان کنند. البته توجّه شود که مراد داشتن اصل این قواست نه فعلیّت یافتن آنها.
خداوند متعال نیز جامع جميع كمالات وجودی است ؛ خلق مي كند چون خالق است ؛ رزق مي دهد چون رازق است ؛ زنده و حی ّ می کند چون محیی است و ... . اگر خدا خلق نمي كرد خدا نبود؛ چون اگر خلق نمي كرد خالق نبود؛ و اگر خالق نبود فاقد اين صفت كمالي بود؛ و اگر فاقد يكي از كمالات بود ناقص بود و اگر ناقص بود ، واجب الوجود نبود ؛ و موجودي كه واجب الوجود نيست خدا نيست. پس خدا مي آفريند چون آفريدن كمال ذاتی اوست. اگر ما تخيّل نمي كرديم پس قوّه ی خيال نداشتيم اگر تعقّل نمي كرديم پس عقّل نداشتيم؛ اگر اختیار نمی کردیم مختار نبودیم ــ توجه: از نظر فلسفی عقل، عین تعقل و تعقل عین معقول بالذات است کما اینکه قوه خیال متّحد با تخیّل و متخیّل است و اختیار عین مختار و عین مورد اختیار است. اگر چه در نگاه عرفی اینها جدا از هم به نظر می رسند . چون اینها مجرّدند ؛ و صفت و فعل مجرد ، به وجهی ، عین اوست ــ آيا بنّايي كه هيچ بنايي نساخته و نقّاشي كه هيچ نقشي نكشيده است معني دارد؟ خدايي كه خالق نباشد يك موجود توهمّي است كه اسمش را خدا گذاشته ايم. لذا معني ندارد كه بگوييم اگر خدا ما را نمي آفريد ... . معني ندارد كه بگوييم خدا اگر مي خواست ما را نمي آفريد. خدا نه تنها ذاتش واجب الوجود است ، اراده و علم و اختيارش هم واجب الوجود است. عبارت «اگر مي خواست» يعني «ممكن بود» و « امكان » در مقابل « وجوب» است. اگر گفته شود كه: «براي خدا ممكن بود كه ما را نيافريند» ، معنايش اين است كه در اراده و علم و اختيار خدا امكان راه دارد. در حالي در ساحت واجب الوجود امكان راه ندارد. چون از امكان صفات ، امكان ذات لازم مي آيد ؛ و امكان وجود با وجوب وجود بالذات سازگار نيست.
حاصل کلام اینکه خالق بودن خدا عین ذات اوست ؛ و فرض خدای غیر خالق ، فرض موجودی غیر خداست. لذا او نمی آفریند تا کمالی کسب کند ، بلکه چون کمالی به نام خالقیّت را دارد ، پس می آفریند.
از آنچه گذشت ، معلوم می شود که : هر چه خدا آفريده است ، ظهور اسماء كماليّه اوست که همگی عین ذات خدا می باشند. بنا براين تمام موجودات ، ظهور اسماء خدا و ظهور كمالات اويند ؛ ظهور علم و اراده و اختيار اويند. بنابراين خدا از آفرينش، هدفي جز خود نداشت. آفريد چون آفرينندگي كمال ذاتی اوست. آفريد چون خداست اگر آفرينش نبود پس خدايي نبود ؛ اگر معلول نباشد يقينا علّت تامّه ی آن هم نخواهد بود.
وقتي مي گوييم خدا آفريد به اين معني نيست كه مخلوقات در عرض خدا وجود دارند. آفرينش خدا مثل كار نجّار و بنّا و نقّاش و امثال آنها نيست. آفرينش خدا مثل آفرينش قوّه ی خيال ماست با اين تفاوت كه خدا واجب الوجود است ولي قوّه ی خيال ممكن الوجود می باشد. همان طور كه قوّه ی خيال ما صور خيالي را به محض اراده كردن ظاهر مي كند ، خدا نيز به محض اراده كردن ، موجودات را ظاهر مي كند. صور خيالي ما از عدم نمي آيند، بلكه كمالات خود قوّه ی خيالند كه ظهور مي يابند ؛ یعنی اراده ی ماست که به صورت آن موجودات خیالی جلوه می کنند ؛ لذا به محض اینکه اراده ی خود را از آنها برگیریم ، در اراده ی ما فانی می شوند. مخلوقات نيز ظهور كمالات و اسماء خدا و ظهور اراده ی او هستند. صور خيالي جدا از قوّه ی خيال نيستند ؛ مخلوقات هم جدا از خدا معني ندارند. صور خيالي جدا از قوّه ی خيال و اراده نيستند ولي عين قوّه ی خیال و اراده يا جزء آنها هم نيستند. مخلوقات هم جدا از خدا نيستند ولي عين او يا جز او هم نيستند.
موجودات از علم خدا آغاز شدند و با طي مراحلي تنزّل نمودند. از عالم ربوبي به عالم جبروت و از عالم جبروت به عالم ملکوت ، و از عالم ملکوت به عالم مادّه رسيدند. لذا در عين اين كه در عالم مادّه هستند در عوالم مافوق نيزحضور دارند. خداوند متعال مي فرمايد: «و هيچ چيزي نيست مگر اين که خزائن آن نزد ماست و ما آن را نازل نمي كنيم مگر به اندازه ی معلوم و معيّن». (حجر :21) ؛ يعني هر چه در عالم مادّه است و از جمله انسان ، در ملكوت و جبروت و عالم ربوبي حقايقي غيرمادي و مجرّد دارند كه فهم حقيقت آن از درک افراد تحصیل نکرده در وادی حکمت خارج است و جز با دهها سال تحصيل و تهذيب مداوم نمي توان با آن حقايق آشنا شد. آنچه در زمين و عالم مادّه است پايين ترين درجه وجود است؛ و حركت اين عالم و موجودات آن ناشي از همين ضعف وجود می باشد ؛ و مسير اين حركت به سمت اصل موجودات است. هر كسي و هر چيزي از هر جا آمده به همانجا باز مي گردد ؛ و همه، ظهور اسماء خدايند ؛ لذا به عالم اسماء نیز باز مي گردند. «انا لله و انا اليه راجعون ـ ما از آنِ خداييم و به سوي او باز مي گرديم» (بقره:156) و فرمود: «و الي الله ترجع الامور ـ و همه ی امور به سوي خدا باز مي گردند» (بقره:210) ؛ و مراد از اين بازگشت به سوي خدا صرفا بازگشت به بهشت و جهنم نيست ؛ بلکه مقصود ، بازگشت اشياء ، ‌به اسماء الله است.
هر موجودي ظهور هر اسمي است به سوي همان اسم نيز محشور مي شود. لذا هدف خلقت ، بازگشت به خدا و اسماء اوست. حتي خود بهشت و جهنّم نیز ظهور اسماء خدا هستند ؛ و آيه ی « و الي الله ترجع الامور ـ و امور به سوی او بازگردانده می شوند» شامل آنها هم مي شود. لذا بهشت و جهنّم نیز همراه با اهل بهشت و اهل جهنّم بازگشت به خدا و اسماء او مي كنند. بنابراین بهشت و جهنّم آخر سير انسان نيست. مراد از مقام عبوديّت نيز همين است . عبد يعني بنده و بنده از واژه «بند» به معني« بسته شده» است. لذا بنده و عبد يعني بسته شده به خدا ( وجود رابط ) . عبد حقیقی كسي است كه به مرتبه ی اسماءالله ترقي كرده و ربط تامّ خود را به خدا مشاهده مي كند. وقتي گفته مي شود هدف از خلقت انسان عبادت خداست. منظور همين عبادت مرسوم (نماز و روزه و ....) نيست. بلكه منظور آن حقيقي است كه در سايه ی اين اعمال برای انسان حاصل مي شود. لذا خداوند متعال مي فرمود: « وَ اسْتَعينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ وَ إِنَّها لَكَبيرَةٌ إِلاّ عَلَى الْخاشِعينَ ؛ الَّذينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ وَ أَنَّهُمْ إِلَيْهِ راجِعُونَ ـ و به وسيله صبر (روزه) و نماز ياري جوييد در حالي كه مسلماً اين كار سخت است مگر بر خاشعان، كساني كه مي دانند كه آنان پروردگارشان را ملاقات مي كنند و اين كه آنان فقط به سوي او باز مي گردند» (بقره: 45 ، 46).
بهشت غايت بدن انسان است نه غايت روح او ، روح انسان از مقام قرب خدا آمده و به سوي آن باز مي گردد. خداوند متعال فرمود: «و زماني كه پروردگار به ملائكه گفت من آفريننده ی بشري هستم از گل خشكيده اي كه از گل سياه و بد بویِ شكل يافته ، گرفته شده است. پس زماني كه او را مرتّب نمودم و از روح خود در او دميدم پس براي او سجده كنيد پس همه ملائك سجده كردند مگر ابليس كه سر باز زد از اين كه با سجده كنندگان باشد». (حجر، 28-31) در این آیه و آیات دیگر ، خداوند متعال روح را به خود منتسب کرده و با واژه ی « روحی » از آن یاد نموده است ؛ که لطافت آن از اهلش پوشیده نیست . این تعبیرحتی از تعبیر « روح الله» هم بالاتر است.
اين مرتبه، مرتبه ی خلافت الهي است كه همه ی موجودات در مقابل آن سر فرود مي آورند. البته به شرط اين كه انسان با اختيار خود به اين مقام نائل شود ؛ و راه رسيدن به اين مقام ، تبعيّت از قرآن کریم و انسان کامل است . چون قرآن همان علم خداست كه تا حدّ يك كتاب تنزّل نموده ؛ و حقیقت آن را انسان کامل حمل می کند. لذا قرآن و ولیّ خدا از همانجايي آمده اند كه روح انسان آمده است. قرآن، جامع تمام آن اسمائي است كه رسيدن به حقيقت آنها غايت انسان است. لذا قرآن نقشه ی راه و نقشه وجود انسان است ؛ و انسان کامل ، تجسّم عینی قرآن کریم می باشد.
سخن در اين باب زياد است به قدري كه دهها سال تحصيل براي رسيدن به كنه آن كافي نيست و اساساً به صرف درس خواندن كسي به اين حقايق نمي رسد.

ـ مطلب دوم در باب هدف خلقت انسان.
خداوند متعال انسان را آفرید تا خلیفة الله باشد ؛ لذا قبل از آفرینش اوّلین فرد انسانی ، خطاب به برترین موجودات آن روز ، یعنی فرشتگان و برخی جنّهایی که در صف ملائک قرار گرفته بودند ، فرمود: « من قرار دهنده ی خلیفه ای در زمين هستم. فرشتگان گفتند: پروردگارا! آيا كسى را در آن قرار مى‏دهى كه در آن فساد و خونريزى كند؟! در حالی که ما تسبيح و حمد تو را بجا مى‏آوريم، و تو را تقديس مى‏كنيم. پروردگارت فرمود: من چیزی مى‏دانم كه شما نمى‏دانيد. » (بقره:30)
امّا آن چه رازی بود که ملائک از آن بی خبر بودند و خدا از آن آگاه بود؟ از ادامه ی آیات سوره ی بقره چنین فهمیده می شود که آن امر مجهول و آن راز پنهان ، حقیقت خلافت الهی بوده که فرشتگان از آن بی خبر بوده اند. در ادامه ی آیات آمده است: « سپس آموخت به آدم اسماء‏ را جملگی. بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: «اگر راست مى‏گوييد، اسامى اينها را به من خبر دهيد!» فرشتگان عرض كردند: «منزّهى تو! ما چيزى جز آنچه به ما تعليم داده‏اى، نمى‏دانيم؛ تو دانا و حكيمى.» فرمود: «اى آدم! آنان را از اسمائشان آگاه كن!» هنگامى كه آنان را آگاه كرد، خداوند فرمود: «آيا به شما نگفتم كه من، غيب آسمانها و زمين را می دانم؟! و نيز می دانم آنچه را شما آشكار می كنيد، و آنچه را پنهان می داشتيد؟»
از این آیات فهمیده می شود که حقیقت خلیفةالله بودن ، همانا داشتن علم الاسماء می باشد. البته باید توجّه داشت که داشتن علم الاسماء دانستن الفاظ یا معانی اسماء الهی نیست ؛ بلکه مقصود این است که کسی مظهر آن اسماء گردد ؛ به این معنی که حقیقت وجودی تمام آن اسماء را بالفعل در وجود خود داشته باشد. به تعبیر دیگر ، خلیفة الله کسی است که همچون آیینه ، که تمام خصوصیّات انسان را می نمایاند ، اسماء و کمالات حقّ تعالی را بنمایاند ؛ و از همین روست که در زبان فارسی او را نماینده ی خدا می گویند ؛ چون نماینده یعنی آنکه دیگری را می نمایاند. و هم از این رو بود که خداوند متعال فرشتگان را امر فرمود که بر آدم سجده نمایند ؛ چرا که او آیینه ی خدانما بود و سجده بر او ، سجده بر اسماء الله بود نه سجده بر ماسوی الله.
پس غرض از خلقت آدمی این است که در سیر صعودی خود ، از پایین ترین رتبه ی وجود ، شروع به حرکت تکاملی نموده ، حقیقت و کمال وجودی تک تک موجودات را به دست آورد و به جایی برسد که از تمام ملائک نیز فراتر رفته جامع جمیع کمالات امکانی گردد. بلکه پا فراتر از آن نیز گذاشته به مقام آیینگی تامّ و مقام فنا می رسد ؛ که در آنجا بنده ، خودی در میان نمی بیند تا سخن از دوگانگی و یگانگی یا امکان و وجوب باشد ؛ آن سان که صورتِ نقش بسته در آیینه در مقایسه با شخص بیرون از آیینه ، خودی برای خود نمی بیند ؛ و این است آن غرض و کمالی که انسان برای آن آفریده شده و این است آن مقام عبودیّت و معرفت ؛ و این است لقاء الله ، که انسان در خود جز خدا را نبیند ، همان گونه که صورت نقش بسته در آیینه خودی جز صاحب صورت ندارد. در این حالت ، تمام وجود شخص مترنّم به این نغمه می گردد که :« گر بشکافند سراپای من ـــ جز تو نیابند در اعضای من» و امتحانات الهی تماماً برای رساندن انسان به این مقصد اعلی می باشد. این همان حقیقتی است که فرشتگان و ابلیس از درک آن عاجز بودند و هستند و خواهند بود. لذا خداوند در محاجّه با ابلیس فرمود: « يا إِبْليسُ ما مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَيَّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالينَ ــ اى ابليس! چه چيز مانع تو شد تا بر مخلوقى كه با دو دست خویش او را آفريدم سجده كنى؟! آيا تكبّر كردى يا از برترينها بودى؟! » (ص:75) ؛ مراد از دو دست خدا اسماء جلال و جمال او هستند که آدم بالفعل ، مظهر جمیع آنهاست. دیگر موجودات ، مظهر برخی اسماء الهی هستند ولی انسان بالفعل شده ، مظهر تمام اسماء الهی است. همچنین در حدیثی قدسی به انسانهای بالفعل نشده و غافل از هدف خلقت آدمی فرمود: « يا بن آدم! خلقتُ الأشياءَ كُلّها لِأجلِك ، و خَلقتُك لِأجلي ، و أنت تَفِرّ مِنّي. ـ ای فرزند آدم ! همه ی اشیاء را برای تو آفریدم و تو را برای خویش ساختم ، در حالی که تو از من فرار می کنی.» (تحرير المواعظ العددية ، ص574 ) ؛ یعنی همه چیز جلوه ای از کمالات انسانند و همه در خدمت اویند تا او به کمال نهایی خویش برسد ؛ از عرش برین و جبرئیل امین گرفته تا شیطان رجیم ، خواسته یا ناخواسته ، دست به دست هم داده اند تا زمینه ی رشد و ترقّی آدمی به مقام خلیفة اللّهی را فراهم نمایند.
در این گردونه ی عالم که انسان مرکز گردش آن می باشد ، گروهی از موجودات ، چون ملائک الهی مانند مربّیانی هستند که در حدّ توان خود انسان را مدد می رسانند تا به بام عالم پا نهاده ، وارد عالم اسماء الهی گردد ؛ و شیاطین و دار و دسته ی آنها ، همچون حریفانی قَدَر می باشند که انسان در مبارزه با آنها ، استعدادهای وجودی خود را شکوفا می کند. لذا جهان مادّی صرفاً میدان مسابقه است و بس ؛ و میدان مسابقه جای سبقت گرفتن و به مقصد رسیدن است نه جای اقامت و خوشی ؛ « فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَميعا ــ پس در نيكيها بر يكديگر سبقت جوييد! بازگشت همه ی شما، به سوى خداست»(المائدة:48) و فرمود: « وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ ـ و امّا پیشی گیرندگانِ پیشی گیرندگان ، آنهایند مقرّبان.» (الواقعة:10). آنانکه در این مسابقه بازنده باشند و به سلامت از خطّ پایان نگذرند« إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ ـــ آنها در آن روز از پروردگارشان محجوبند.» امّا آنانکه از خطّ پایان بگذرند ، بهشت را ، که وصف آن از حد بیرون می باشد ، جایزه می برند ؛ و آنها که نفرات برگزیده باشند به فراتر از بهشت راه یافته در جنّة الاسماء به رحیق مختوم می رسند که تنها نوشندگان دانند چیست. اینان چنانند که « تَعْرِفُ في‏ وُجُوهِهِمْ نَضْرَةَ النَّعيمِ ؛ يُسْقَوْنَ مِنْ رَحيقٍ مَخْتُومٍ ؛ خِتامُهُ مِسْكٌ وَ في‏ ذلِكَ فَلْيَتَنافَسِ الْمُتَنافِسُونَ ؛ وَ مِزاجُهُ مِنْ تَسْنيمٍ ــ در چهره‏هايشان طراوت و نشاط نعمت را مى‏بينى و مى‏شناسى. آنها از شراب زلال و دست ‏نخورده و سربسته‏اى سيراب مى‏شوند ؛ مهرى كه بر آن نهاده شده از مِشك است ؛ و پیشی گیرندگان ، در اين بايد بر يكديگر پيشى گيرند. اين شراب آميخته با«تسنيم» است‏.»(مطففین: 23 ـ 27 ) امّا آنانکه حتّی از برگزیدگان نیز برگزیده ترند ، فراتر از جنةالاسماء به جنّةالذات بار می یابند و از چشمه ی فنا که چشمه ی تسنیم باشد سیراب می گردند ؛ همان چشمه ای که ذرّه ای از آن در رحیق مختوم ریخته و رحیقیان را مست نموده است ؛« عَيْناً يَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُون ـــ چشمه ای که مقرّبان از آن می نوشند.» (مطففین:28)
در آخر گفتنی است که این همه گفتار نقش خیالی بیش نیست ؛ که شنیدن کی بود مانند دیدن. ملائک از درک آنچه قرار است انسان بدان راه یابد عاجزند پس چون حقیری که به فرض ترقّی وجودی ، مسیر کمال را تا سر کوی نیز نرفته است ، چگونه می تواند آن حقایق را وصف نماید. فقط همین اندازه می توان گفت که ما هم اکنون در میدان مسابقه ای بس بزرگیم ، و هدف در درجه ی اوّل به سلامت گذشتن از خطّ پایان و در درجه ی دوم جزء نفرات برگزیده شدن و در درجه ی بالاتر ، اوّل شدن و با اهل بیت (ع) همراه گشتن است ؛ آن سان که سلمان فارسی شد و مدال « سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْت » را از دست مبارک رسول الله و امیر مومنان و امام صادق (ع) گرفت . و امّا قانون این مسابقه ، شریعت الهی ؛ و داور آن ، انبیاء و ائمه(ع) و داور داوران ، حضرت خاتم الانبیاء (ص) می باشند. «فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهيدٍ وَ جِئْنا بِكَ عَلى‏ هؤُلاءِ شَهيدا ــ حالِ آنها چگونه است آن روزى كه از هر امّتى، شاهد و گواهى مى‏آوريم، و تو را نيز بر آنان گواه خواهيم آورد؟ » (النساء:41)
و عجبا از برخی انسانها که خیال می کنند اگر در این میدان ندوند ، زیانی به خدا می رسد ؛ حال آنگه دامن کبریایی او از گرد نیاز منزّه می باشد ؛ و هر کسی هر چه کوشد ، به حال خود کوشیده است. لذا فرمود: « لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها لَها ما كَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَا اكْتَسَبَت‏ ــ خداوند هيچ كس را، جز به اندازه توانان وجودی اش تكليف نمى‏كند. (انسان،) هر كار(نيكى) را انجام دهد، براى خود انجام داده؛ و هر كار(بدى) كند، به زيان خود كرده است » ‏(البقرة:286) و فرمود: « ... مَنْ يَشْكُرْ فَإِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ حَميدٌ ــ هر كس شكرگزارى كند، تنها به سود خويش شكر كرده ؛ و آن كس كه كفران كند ، همانا خداوند بى‏نياز و ستوده است‏.» (لقمان:12) و فرمود: « وَ قالَ مُوسى‏ إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ جَميعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ حَميدٌ ــ و موسى(به بنى اسرائيل) گفت: اگر شما و همه ی مردم روى زمين كافر شويد ، (به خدا زيانى نمى‏رسد؛ چرا كه) خداوند، بى‏نياز و شايسته ی ستايش است.» (إبراهيم:8).

دیدگاه ها

خوب بود تشکر ...

من نزدیک یک سالی میشد که جواب اکثر سوالاتی که اینجا مطرح شدن برام گنگ بود. توی این 10 روز تعطیلی عید هم کل وقتمو برای پیدا کردن پاسخ منطقی توی اینترنت میگشتم و تقریبا به خاطر توضیحات مختصر و طفره رفتن های پاسخگوهای محترمی که در بقیه سایتها مشغول هستن ناامید شده بودم تا اینکه این مطلب رو پیدا کردم. واقعا عالی و جامع بود. تشکر از اینکه به همه ی سوالات با حوصله ی فراوان پاسخ کامل دادید. این کارتون واقعا ارزش داره و توی هیچ سایت ایرانی دیگه نمیشه مثالش رو پیدا کرد.

خدا نیاز به خلق انسان همچنین سایر موجودات ندارد او غنی مطلق است

علت خلق انسان با توجه به وجود فرشته ها این است که انسان دارای قدرت اراده واختیار است اما فرشتگان فاقد این قدرت هستند،خداوند انسان را خلق کرد که او با اراده و اختیار خود خداوند را عبادت کند.
ممنون از مقالتون.

اگر بگوییم ما نخواسته بدنیا امدیم و اختیاری نداشتیم پس چرا برای نرسیدن ب کمال باید مجازات شویم جواب چیست؟!

Member since:
19 اسفند 1393
Last activity:
1 روز 19 ساعت

پاسخ نسبتا مفصلی برای فرمایشتان آمده شده. می توانید آن را با شناسه: 888770 و گذرواژه ssdzx در صفحه پیگیری و مشاهده پاسخ مطالعه فرمایید. موفق باشید.

یک چیزی که برای من گنگ واقع شد اینست که اینجور که شما گفتید خدا در مورد خلق انسان دچار یک جبر شده ـ ـ ـ یعنی از روی اجبار و برای اینکه صفت خالق بودنش خدشه دار نشود ما رو آفریده ـ ـ ـ که این البته با اون قسمت از قرآن که می فرماید *می خواهم*در زمین برای خودم خلیفه ای انتخاب کنم منافات دارد ـ ـــ نظر شما چیست ؟

سلام
يك سوْال پيش اومد برام با خواندن اين مطلب :
اينكه خدا به فرشتگان ميفرمايد : (( قبل از خلقت آدم )) من قراردهنده خليفه اي در روي زمين هستم !!
با اين بحث كه حضرت آدم گناه كرد و از بهشت به زمين نزول پيدا كرد منافات دارد !!!!
اين يعني خدا ميدانسته و هدف اول و اصلي اش قرار دادن آدم در زمين بوده و بحث گناه در بهشت و نافرماني حضرت آدم يك تله و يا يك توجيه بوده براي ساقط كردنش از بهشت !!
خدا چرا از اول به جناب آدم نفرمود تورا خلق كردم براي زمين و يا از ابتدا او را درزمين خلق نكرد و در بهشت خلق كرد و بعد بواسطه گناه از بهشت بيرون و به زمين آورد ؟!
وقتي از قبل از خلقت ميفرمايد من قراردهنده خليفه اي روي زمين هستم ! چرا گناه جناب آدم را توجيه نزول وي ميكند ؟!
يعني اگر جناب آدم گناه نميكرد به زمين تنزل نميكرد ؟!
آن وقت فرموده خدا چه ميشد ؟!
اگر خدا قرارش برايم بوده كه خليفه اي در زمين داشته باشد و به همين دليل آدم را خلق ميكند چرا از ابتدا در زمين نيافريد وي را ؟

تصاویر یا صداهایی که ما در خواب می بینیم و میشنویم در بیداری توسط چشم و گوش ما به کمک قوه ی بینایی و شنوایی در ذهن ما ثبت گردیده اند یعنی می شود گفت که برای هر نوع فعلی که توسط ما در عالم ماده انجام می شود نیاز به همکاری روح و جسمی که تحت اختیار روح است می باشد.

تاکنون خلیفه درمعنای جانشین قابل هضم برای اینجانب نبود.تعبیرشما ازائینه بعنوان حقیقت خلیفه بودن انسان مجب تسکین وبازشدن دریچه هایی ازمعرفت گردید.بینهایت ازشماسپاسگزارم.جزاک الله.

دستت درد نکنه خیلی ممنون(در حد فهم من)

از همه کسانی که به این سایت زحمت می کشن دست بوسشون هستم و اینو هم بگم که ممنون از این مطلب زیباتون سپاس گزارم مرسی.

اصولا خدا هدف برای خلقت ندارد . بی نیاز از عبادات ما است . دوسوم مردمان جهان اصلا خدا را نمی شناسند. اگر هدف تکامل وبهشت است که از اول آنجا بودیم.اگر قضیه محاکمه آدم است که آدم وحوا باید محاکمه می شدند. بقیه انسانها چه گناهی داشتند که از بهشت رانده شدن . اگر خدا می خواهد انسانها را ازمایش کند که خودش از قبل می داند که چگونه افرادی هستیم. چرا خداوند به شیطان ماموریت داد تا انسان هارا منحرف کند . به نظر می رسد که خداوند بدون مخلوق خدا نمی شود . مثل استاد دانشگاهی که کلاس درس ندارد .دانشجو ندارد. وسایل آموزش ندارد استاد بودنش به چه کاری می اید؟ چه کسی به او استاد می گوید . اصلا به چه کاری می اید؟
اگر چه از دانش او چیزی کم نمی شود اما هیچ کاربردی هم ندارد. کسی مقامش را نمی شناسد و.......

Member since:
19 اسفند 1393
Last activity:
1 روز 19 ساعت

در اينجا چند مساله مطرح است :
1- هدف از خلقت چيست؟
2- چرا تقاص گناه ديگران را ما بايد بدهيم؟
3-خدا كه مي دانست كه ما چگونه افرادي هستيم، پس چرا ما را آفريد؟
4-چرا خداوند به شيطان مهلت داد تا انسان ها را منحرف كند؟
5- بهشتي كه حضرت آدم در آنجا بوده چه بهشتي بوده؟
جواب سوال اول:
وقتي گفته مي شود: راز خلقت انسان و عالم چيست ؟ يا هدف خدا از آفرينش عالم يا انسان چيست؟ دو معني ممكن است مورد نظر باشد: 1ـ اين كه خدا به عنوان خالق و فاعل عالم و انسان چه هدفي از خلقت خود داشته است ؟ يعني هدف خودش از آفرينش عالم يا انسان چه بود و مي خواست به چه هدفي دست يابد؟ 2ـ اين كه خدا چه هدفي را براي موجودات عالم و از جمله انسان قرار داده است ؟ يعني غايت مخلوقات و از جمله انسان چيست و قرار است به كدام مقصد برسند؟ حتماً به گوشتان خورده كه خداوند متعال فرمود: « وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ ـــــ و من جنّ و انس را نيافريدم جز براى اينكه عبادتم كنند»(الذاريات:56) ؛ اين بيان قرآن از هدف خلقت انسان ، در حقيقت ، پاسخ پرسش دوم است ؛ امّا گاهي ديده مي شود كه برخي افراد ، آن را به اشتباه پاسخ سوال اوّل پنداشته و اشكالاتي بر آن وارد مي كنند ؛ كما اينكه بسياري ، عبادت را هم با مراسم عبادي خلط مي كنند. پس لازم است كه ما هر دو سوال را پاسخ دهيم تا حقيقت مطلب براي شما جوان گرامي نيز روشنتر شود. بحث اجمالي: پاسخ سوال نخست آن است كه خداوند كمال محض مي باشد ؛ و هدف و غايت داشتن براي او بي معني است. لذا او خلق مي كند ، چون خالقيّت اقتضاي ذات اوست. يعني خالقيّت عين ذات اوست و فرض خداي غير خالق ، مثل فرض مربّع سه ضلعي ، فرضي است متناقض. امّا پاسخ پرسش دوم آنكه خداوند براي هر موجود مادّي ، غايت و نقطه ي اوجي معيّن ساخته كه در مسير حركت خود به آن مي رسد. براي انسان نيز غايتي تعيين نموده كه اگر با اختيار خود به آن برسد ، سعادتمند است و در غير اين صورت ، ناقص و شقاوتمند خواهد بود. و آن نقطه ي اوج ، براي انسان ، همان مقام عبوديّت و بندگي است. دقّت شود: نمي گوييم عبادت رسمي مثل نماز و روزه ، بلكه مي گوييم عبادت و بندگي ؛ كه نماز و روزه و امثال اينها ، ابزار رسيدن به چنان مقام وجودي مي باشند. بنا بر اين ، از عبادت ما نفعي به خدا نمي رسد ؛ بلكه عبوديّت كمال خود ماست كه اگر به آن برسيم كامليم و اگر نرسيم ناقص خواهيم ماند. پس مراد از عبوديّت و بندگي ، صرفاً به جا آوردن عبادتهاي شرعي نيست ؛ بلكه مقصود رسيدن به درجه اي از معرفت و خلوص قلبي و درجه ي وجودي است كه در آن مرتبه ، شخص هيچ اعتباري براي خود و ديگر مخلوقات قائل نيست و جز خدا هيچ نمي بيند و همه ي موجودات و از جمله خود را بند به اراده ي خدا مي يابد ؛ لذا بنده ي خدا (بند شده به خدا) ناميده مي شود. در اين رتبه است كه بنده ي خدا ، مظهر اسماء الله مي شود و اسماء الهي در وجود او ظاهر مي گردند ؛ لذا خليفة الله و نماينده ي خدا ( نمايان كننده ي خدا) ناميده مي شود ؛ چون تمام وجودش خدا را مي نماياند. ــ بحث تفصيلي براي اين كه جواب اين دو سؤال و ربط آنها مشخص شود به خودمان رجوع مي كنيم. ما انسان ها قوّه ي خيال و تعقّل داريم ؛ قوّه ي شنوايي و بينايي داريم ، كه گوش و چشم ابزار آنها مي باشند ؛ حتي كمال جويي و آگاهي جويي داريم؛ و ... ؛ اينها كمالات ذاتي ما يا به تعبيري ، اوصاف ذاتي ما هستند ؛ به نحوي كه اگر اين قوا نباشند موجودي به نام انسان نيز نخواهد بود و نقص و ضعف در اين قوا ، يك نحوه نقص و ضعف در انسان بودن ماست. ــ توجه : داشتن چشم و گوش براي ديدن كافي نيست. براي ديدن و شنيدن نياز به قوّه ي بينايي و شنوايي هست كه قوايي روحي هستند براي همين است كه انسان در حالت خواب بدون چشم و گوش نيز مي بيند و مي شنود ــ. حال اگر كسي از ما بپرسد كه شما چرا مي بينيد يا مي شنويد؟ چه جوابي مي دهيم؟ جواب مي دهيم كه: مي شنوم و مي بينيم چون انسانم و قوّه ي شنوايي و بينايي دارم. به همين صورت ما تخيّل مي كنيم، تعقّل مي كنيم و در پي آگاهي هستيم ؛ چون انسانيم و اينها از ذاتيّات انسان است. موجودي كه قوّه ي شنوايي و بينايي ــ نه چشم و گوش ــ و تعقّل و تخيّل و علم جويي و كمال جويي ندارد ، يقينا انسان نيست ؛ چون فاقد كمالات اوّليه انساني است .چنين موجودي اگر زنده و از نظر ظاهري شبيه انسان باشد ، تنها يك شبه انسان است . مثل اين است كه ميموني را با جرّاحي پلاستيك شبيه انسان كنند. البته توجّه شود كه مراد داشتن اصل اين قواست نه فعليّت يافتن آنها. خداوند متعال نيز جامع جميع كمالات وجودي است ؛ خلق مي كند چون خالق است ؛ رزق مي دهد چون رازق است ؛ زنده و حي ّ مي كند چون محيي است و ... . اگر خدا خلق نمي كرد خدا نبود؛ چون اگر خلق نمي كرد خالق نبود؛ و اگر خالق نبود فاقد اين صفت كمالي بود؛ و اگر فاقد يكي از كمالات بود ناقص بود و اگر ناقص بود ، واجب الوجود نبود ؛ و موجودي كه واجب الوجود نيست خدا نيست. پس خدا مي آفريند چون آفريدن كمال ذاتي اوست. اگر ما تخيّل نمي كرديم پس قوّه ي خيال نداشتيم اگر تعقّل نمي كرديم پس عقّل نداشتيم؛ اگر اختيار نمي كرديم مختار نبوديم ــ توجه: از نظر فلسفي عقل، عين تعقل و تعقل عين معقول بالذات است كما اينكه قوه خيال متّحد با تخيّل و متخيّل است و اختيار عين مختار و عين مورد اختيار است. اگر چه در نگاه عرفي اينها جدا از هم به نظر مي رسند . چون اينها مجرّدند ؛ و صفت و فعل مجرد ، به وجهي ، عين اوست ــــ آيا بنّايي كه هيچ بنايي نساخته و نقّاشي كه هيچ نقشي نكشيده است معني دارد؟ خدايي كه خالق نباشد يك موجود توهمّي است كه اسمش را خدا گذاشته ايم. لذا معني ندارد كه بگوييم اگر خدا ما را نمي آفريد ... . معني ندارد كه بگوييم خدا اگر مي خواست ما را نمي آفريد. خدا نه تنها ذاتش واجب الوجود است ، اراده و علم و اختيارش هم واجب الوجود است. عبارت «اگر مي خواست» يعني «ممكن بود» و « امكان » در مقابل « وجوب» است. اگر گفته شود كه: «براي خدا ممكن بود كه ما را نيافريند» ، معنايش اين است كه در اراده و علم و اختيار خدا امكان راه دارد. در حالي در ساحت واجب الوجود امكان راه ندارد. چون از امكان صفات ، امكان ذات لازم مي آيد ؛ و امكان وجود با وجوب وجود بالذات سازگار نيست. حاصل كلام اينكه خالق بودن خدا عين ذات اوست ؛ و فرض خداي غير خالق ، فرض موجودي غير خداست. لذا او نمي آفريند تا كمالي كسب كند ، بلكه چون كمالي به نام خالقيّت را دارد ، پس مي آفريند. از آنچه گذشت ، معلوم مي شود كه : هر چه خدا آفريده است ، ظهور اسماء كماليّه اوست كه همگي عين ذات خدا مي باشند. بنا براين تمام موجودات ، ظهور اسماء خدا و ظهور كمالات اويند ؛ ظهور علم و اراده و اختيار اويند. بنابراين خدا از آفرينش، هدفي جز خود نداشت. آفريد چون آفرينندگي كمال ذاتي اوست. آفريد چون خداست اگر آفرينش نبود پس خدايي نبود ؛ اگر معلول نباشد يقينا علّت تامّه ي آن هم نخواهد بود. وقتي مي گوييم خدا آفريد به اين معني نيست كه مخلوقات در عرض خدا وجود دارند. آفرينش خدا مثل كار نجّار و بنّا و نقّاش و امثال آنها نيست. آفرينش خدا مثل آفرينش قوّه ي خيال ماست با اين تفاوت كه خدا واجب الوجود است ولي قوّه ي خيال ممكن الوجود مي باشد. همان طور كه قوّه ي خيال ما صور خيالي را به محض اراده كردن ظاهر مي كند ، خدا نيز به محض اراده كردن ، موجودات را ظاهر مي كند. صور خيالي ما از عدم نمي آيند، بلكه كمالات خود قوّه ي خيالند كه ظهور مي يابند ؛ يعني اراده ي ماست كه به صورت آن موجودات خيالي جلوه مي كنند ؛ لذا به محض اينكه اراده ي خود را از آنها برگيريم ، در اراده ي ما فاني مي شوند. مخلوقات نيز ظهور كمالات و اسماء خدا و ظهور اراده ي او هستند. صور خيالي جدا از قوّه ي خيال نيستند ؛ مخلوقات هم جدا از خدا معني ندارند. صور خيالي جدا از قوّه ي خيال و اراده نيستند ولي عين قوّه ي خيال و اراده يا جزء آنها هم نيستند. مخلوقات هم جدا از خدا نيستند ولي عين او يا جز او هم نيستند. موجودات از علم خدا آغاز شدند و با طي مراحلي تنزّل نمودند. از عالم ربوبي به عالم جبروت و از عالم جبروت به عالم ملكوت ، و از عالم ملكوت به عالم مادّه رسيدند. لذا در عين اين كه در عالم مادّه هستند در عوالم مافوق نيزحضور دارند. خداوند متعال مي فرمايد: «و هيچ چيزي نيست مگر اين كه خزائن آن نزد ماست و ما آن را نازل نمي كنيم مگر به اندازه ي معلوم و معيّن». (حجر :21) ؛ يعني هر چه در عالم مادّه است و از جمله انسان ، در ملكوت و جبروت و عالم ربوبي حقايقي غيرمادي و مجرّد دارند كه فهم حقيقت آن از درك افراد تحصيل نكرده در وادي حكمت خارج است و جز با دهها سال تحصيل و تهذيب مداوم نمي توان با آن حقايق آشنا شد. آنچه در زمين و عالم مادّه است پايين ترين درجه وجود است؛ و حركت اين عالم و موجودات آن ناشي از همين ضعف وجود مي باشد ؛ و مسير اين حركت به سمت اصل موجودات است. هر كسي و هر چيزي از هر جا آمده به همانجا باز مي گردد ؛ و همه، ظهور اسماء خدايند ؛ لذا به عالم اسماء نيز باز مي گردند. «انا لله و انا اليه راجعون ــــ ما از آنِ خداييم و به سوي او باز مي گرديم» (بقره:156) و فرمود: «و الي الله ترجع الامور ـــ و همه ي امور به سوي خدا باز مي گردند» (بقره:210) ؛ و مراد از اين بازگشت به سوي خدا صرفا بازگشت به بهشت و جهنم نيست ؛ بلكه مقصود ، بازگشت اشياء ، ‌به اسماء الله است. هر موجودي ظهور هر اسمي است به سوي همان اسم نيز محشور مي شود. لذا هدف خلقت ، بازگشت به خدا و اسماء اوست. حتي خود بهشت و جهنّم نيز ظهور اسماء خدا هستند ؛ و آيه ي « و الي الله ترجع الامور ــ و امور به سوي او بازگردانده مي شوند» شامل آنها هم مي شود. لذا بهشت و جهنّم نيز همراه با اهل بهشت و اهل جهنّم بازگشت به خدا و اسماء او مي كنند. بنابراين بهشت و جهنّم آخر سير انسان نيست. مراد از مقام عبوديّت نيز همين است . عبد يعني بنده و بنده از واژه «بند» به معني« بسته شده» است. لذا بنده و عبد يعني بسته شده به خدا ( وجود رابط ) . عبد حقيقي كسي است كه به مرتبه ي اسماءالله ترقي كرده و ربط تامّ خود را به خدا مشاهده مي كند. وقتي گفته مي شود هدف از خلقت انسان عبادت خداست. منظور همين عبادت مرسوم (نماز و روزه و ....) نيست. بلكه منظور آن حقيقي است كه در سايه ي اين اعمال براي انسان حاصل مي شود. لذا خداوند متعال مي فرمود: « وَ اسْتَعينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ وَ إِنَّها لَكَبيرَةٌ إِلاّ عَلَى الْخاشِعينَ ؛ الَّذينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ وَ أَنَّهُمْ إِلَيْهِ راجِعُونَ ـــــ و به وسيله صبر (روزه) و نماز ياري جوييد در حالي كه مسلماً اين كار سخت است مگر بر خاشعان، كساني كه مي دانند كه آنان پروردگارشان را ملاقات مي كنند و اين كه آنان فقط به سوي او باز مي گردند» (بقره: 45 ، 46). بهشت غايت بدن انسان است نه غايت روح او ، روح انسان از مقام قرب خدا آمده و به سوي آن باز مي گردد. خداوند متعال فرمود: «و زماني كه پروردگار به ملائكه گفت من آفريننده ي بشري هستم از گل خشكيده اي كه از گل سياه و بد بويِ شكل يافته ، گرفته شده است. پس زماني كه او را مرتّب نمودم و از روح خود در او دميدم پس براي او سجده كنيد پس همه ملائك سجده كردند مگر ابليس كه سر باز زد از اين كه با سجده كنندگان باشد». (حجر، 28-31) در اين آيه و آيات ديگر ، خداوند متعال روح را به خود منتسب كرده و با واژه ي « روحي » از آن ياد نموده است ؛ كه لطافت آن از اهلش پوشيده نيست . اين تعبيرحتي از تعبير « روح الله» هم بالاتر است. اين مرتبه، مرتبه ي خلافت الهي است كه همه ي موجودات در مقابل آن سر فرود مي آورند. البته به شرط اين كه انسان با اختيار خود به اين مقام نائل شود ؛ و راه رسيدن به اين مقام ، تبعيّت از قرآن كريم و انسان كامل است . چون قرآن همان علم خداست كه تا حدّ يك كتاب تنزّل نموده ؛ و حقيقت آن را انسان كامل حمل مي كند. لذا قرآن و وليّ خدا از همانجايي آمده اند كه روح انسان آمده است. قرآن، جامع تمام آن اسمائي است كه رسيدن به حقيقت آنها غايت انسان است. لذا قرآن نقشه ي راه و نقشه وجود انسان است ؛ و انسان كامل ، تجسّم عيني قرآن كريم مي باشد. سخن در اين باب زياد است به قدري كه دهها سال تحصيل براي رسيدن به كنه آن كافي نيست و اساساً به صرف درس خواندن كسي به اين حقايق نمي رسد. ـــ مطلبي ديگر در باب هدف خلقت انسان. خداوند متعال انسان را آفريد تا خليفة الله باشد ؛ لذا قبل از آفرينش اوّلين فرد انساني ، خطاب به برترين موجودات آن روز ، يعني فرشتگان و برخي جنّهايي كه در صف ملائك قرار گرفته بودند ، فرمود: « من قرار دهنده ي خليفه اي در زمين هستم. فرشتگان گفتند: پروردگارا! آيا كسى را در آن قرار مى‏دهى كه در آن فساد و خونريزى كند؟! در حالي كه ما تسبيح و حمد تو را بجا مى‏آوريم، و تو را تقديس مى‏كنيم. پروردگارت فرمود: من چيزي مى‏دانم كه شما نمى‏دانيد. » (بقره:30) امّا آن چه رازي بود كه ملائك از آن بي خبر بودند و خدا از آن آگاه بود؟ از ادامه ي آيات سوره ي بقره چنين فهميده مي شود كه آن امر مجهول و آن راز پنهان ، حقيقت خلافت الهي بوده كه فرشتگان از آن بي خبر بوده اند. در ادامه ي آيات آمده است: « سپس آموخت به آدم اسماء‏ را جملگي. بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: «اگر راست مى‏گوييد، اسامى اينها را به من خبر دهيد!» فرشتگان عرض كردند: «منزّهى تو! ما چيزى جز آنچه به ما تعليم داده‏اى، نمى‏دانيم؛ تو دانا و حكيمى.» فرمود: «اى آدم! آنان را از اسمائشان آگاه كن!» هنگامى كه آنان را آگاه كرد، خداوند فرمود: «آيا به شما نگفتم كه من، غيب آسمانها و زمين را مي دانم؟! و نيز مي دانم آنچه را شما آشكار مي كنيد، و آنچه را پنهان مي داشتيد؟» از اين آيات فهميده مي شود كه حقيقت خليفةالله بودن ، همانا داشتن علم الاسماء مي باشد. البته بايد توجّه داشت كه داشتن علم الاسماء دانستن الفاظ يا معاني اسماء الهي نيست ؛ بلكه مقصود اين است كه كسي مظهر آن اسماء گردد ؛ به اين معني كه حقيقت وجودي تمام آن اسماء را بالفعل در وجود خود داشته باشد. به تعبير ديگر ، خليفة الله كسي است كه همچون آيينه ، كه تمام خصوصيّات انسان را مي نماياند ، اسماء و كمالات حقّ تعالي را بنماياند ؛ و از همين روست كه در زبان فارسي او را نماينده ي خدا مي گويند ؛ چون نماينده يعني آنكه ديگري را مي نماياند. و هم از اين رو بود كه خداوند متعال فرشتگان را امر فرمود كه بر آدم سجده نمايند ؛ چرا كه او آيينه ي خدانما بود و سجده بر او ، سجده بر اسماء الله بود نه سجده بر ماسوي الله. پس غرض از خلقت آدمي اين است كه در سير صعودي خود ، از پايين ترين رتبه ي وجود ، شروع به حركت تكاملي نموده ، حقيقت و كمال وجودي تك تك موجودات را به دست آورد و به جايي برسد كه از تمام ملائك نيز فراتر رفته جامع جميع كمالات امكاني گردد. بلكه پا فراتر از آن نيز گذاشته به مقام آيينگي تامّ و مقام فنا مي رسد ؛ كه در آنجا بنده ، خودي در ميان نمي بيند تا سخن از دوگانگي و يگانگي يا امكان و وجوب باشد ؛ آن سان كه صورتِ نقش بسته در آيينه در مقايسه با شخص بيرون از آيينه ، خودي براي خود نمي بيند ؛ و اين است آن غرض و كمالي كه انسان براي آن آفريده شده و اين است آن مقام عبوديّت و معرفت ؛ و اين است لقاء الله ، كه انسان در خود جز خدا را نبيند ، همان گونه كه صورت نقش بسته در آيينه خودي جز صاحب صورت ندارد. در اين حالت ، تمام وجود شخص مترنّم به اين نغمه مي گردد كه :« گر بشكافند سراپاي من ـــ جز تو نيابند در اعضاي من» و امتحانات الهي تماماً براي رساندن انسان به اين مقصد اعلي مي باشد. اين همان حقيقتي است كه فرشتگان و ابليس از درك آن عاجز بودند و هستند و خواهند بود. لذا خداوند در محاجّه با ابليس فرمود: « يا إِبْليسُ ما مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَيَّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالينَ ـــــ اى ابليس! چه چيز مانع تو شد تا بر مخلوقى كه با دو دست خويش او را آفريدم سجده كنى؟! آيا تكبّر كردى يا از برترينها بودى؟! » (ص:75) ؛ مراد از دو دست خدا اسماء جلال و جمال او هستند كه آدم بالفعل ، مظهر جميع آنهاست. ديگر موجودات ، مظهر برخي اسماء الهي هستند ولي انسان بالفعل شده ، مظهر تمام اسماء الهي است. همچنين در حديثي قدسي به انسانهاي بالفعل نشده و غافل از هدف خلقت آدمي فرمود: « يا بن آدم! خلقتُ الأشياءَ كُلّها لِأجلِك ، و خَلقتُك لِأجلي ، و أنت تَفِرّ مِنّي. ــــ اي فرزند آدم ! همه ي اشياء را براي تو آفريدم و تو را براي خويش ساختم ، در حالي كه تو از من فرار مي كني.» (تحرير المواعظ العددية ، ص574 ) ؛ يعني همه چيز جلوه اي از كمالات انسانند و همه در خدمت اويند تا او به كمال نهايي خويش برسد ؛ از عرش برين و جبرئيل امين گرفته تا شيطان رجيم ، خواسته يا ناخواسته ، دست به دست هم داده اند تا زمينه ي رشد و ترقّي آدمي به مقام خليفة اللّهي را فراهم نمايند. در اين گردونه ي عالم كه انسان مركز گردش آن مي باشد ، گروهي از موجودات ، چون ملائك الهي مانند مربّياني هستند كه در حدّ توان خود انسان را مدد مي رسانند تا به بام عالم پا نهاده ، وارد عالم اسماء الهي گردد ؛ و شياطين و دار و دسته ي آنها ، همچون حريفاني قَدَر مي باشند كه انسان در مبارزه با آنها ، استعدادهاي وجودي خود را شكوفا مي كند. لذا جهان مادّي صرفاً ميدان مسابقه است و بس ؛ و ميدان مسابقه جاي سبقت گرفتن و به مقصد رسيدن است نه جاي اقامت و خوشي ؛ « فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَميعا ــــ پس در نيكيها بر يكديگر سبقت جوييد! بازگشت همه ي شما، به سوى خداست»(المائدة:48) و فرمود: « وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ ـــ و امّا پيشي گيرندگانِ پيشي گيرندگان ، آنهايند مقرّبان.» (الواقعة:10). آنانكه در اين مسابقه بازنده باشند و به سلامت از خطّ پايان نگذرند« إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ ـــ آنها در آن روز از پروردگارشان محجوبند.» امّا آنانكه از خطّ پايان بگذرند ، بهشت را ، كه وصف آن از حد بيرون مي باشد ، جايزه مي برند ؛ و آنها كه نفرات برگزيده باشند به فراتر از بهشت راه يافته در جنّة الاسماء به رحيق مختوم مي رسند كه تنها نوشندگان دانند چيست. اينان چنانند كه « تَعْرِفُ في‏ وُجُوهِهِمْ نَضْرَةَ النَّعيمِ ؛ يُسْقَوْنَ مِنْ رَحيقٍ مَخْتُومٍ ؛ خِتامُهُ مِسْكٌ وَ في‏ ذلِكَ فَلْيَتَنافَسِ الْمُتَنافِسُونَ ؛ وَ مِزاجُهُ مِنْ تَسْنيمٍ ــــ در چهره‏هايشان طراوت و نشاط نعمت را مى‏بينى و مى‏شناسى. آنها از شراب زلال و دست ‏نخورده و سربسته‏اى سيراب مى‏شوند ؛ مهرى كه بر آن نهاده شده از مِشك است ؛ و پيشي گيرندگان ، در اين بايد بر يكديگر پيشى گيرند. اين شراب آميخته با«تسنيم» است‏.»(مطففين: 23 ـ 27 ) امّا آنانكه حتّي از برگزيدگان نيز برگزيده ترند ، فراتر از جنةالاسماء به جنّةالذات بار مي يابند و از چشمه ي فنا كه چشمه ي تسنيم باشد سيراب مي گردند ؛ همان چشمه اي كه ذرّه اي از آن در رحيق مختوم ريخته و رحيقيان را مست نموده است ؛« عَيْناً يَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُون ـــ چشمه اي كه مقرّبان از آن مي نوشند.» (مطففين:28) در آخر گفتني است كه اين همه گفتار نقش خيالي بيش نيست ؛ كه شنيدن كي بود مانند ديدن. ملائك از درك آنچه قرار است انسان بدان راه يابد عاجزند پس چون حقيري كه به فرض ترقّي وجودي ، مسير كمال را تا سر كوي نيز نرفته است ، چگونه مي تواند آن حقايق را وصف نمايد. فقط همين اندازه مي توان گفت كه ما هم اكنون در ميدان مسابقه اي بس بزرگيم ، و هدف در درجه ي اوّل به سلامت گذشتن از خطّ پايان و در درجه ي دوم جزء نفرات برگزيده شدن و در درجه ي بالاتر ، اوّل شدن و با اهل بيت (ع) همراه گشتن است ؛ آن سان كه سلمان فارسي شد و مدال « سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْت » را از دست مبارك رسول الله و امير مومنان و امام صادق (ع) گرفت . و امّا قانون اين مسابقه ، شريعت الهي ؛ و داور آن ، انبياء و ائمه(ع) و داور داوران ، حضرت خاتم الانبياء (ص) مي باشند. «فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهيدٍ وَ جِئْنا بِكَ عَلى‏ هؤُلاءِ شَهيدا ـــــ حالِ آنها چگونه است آن روزى كه از هر امّتى، شاهد و گواهى مى‏آوريم، و تو را نيز بر آنان گواه خواهيم آورد؟ » (النساء:41) و عجبا از برخي انسانها كه خيال مي كنند اگر در اين ميدان ندوند ، زياني به خدا مي رسد ؛ حال آنگه دامن كبريايي او از گرد نياز منزّه مي باشد ؛ و هر كسي هر چه كوشد ، به حال خود كوشيده است. لذا فرمود: « لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها لَها ما كَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَا اكْتَسَبَت‏ ـــــ خداوند هيچ كس را، جز به اندازه توان وجودي اش تكليف نمى‏كند. (انسان،) هر كار(نيكى) را انجام دهد، براى خود انجام داده؛ و هر كار(بدى) كند، به زيان خود كرده است » ‏(البقرة:286) و فرمود: « ... مَنْ يَشْكُرْ فَإِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ حَميدٌ ــــ هر كس شكرگزارى كند، تنها به سود خويش شكر كرده ؛ و آن كس كه كفران كند ، همانا خداوند بى‏نياز و ستوده است‏.» (لقمان:12) و فرمود: « وَ قالَ مُوسى‏ إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ جَميعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ حَميدٌ ــــــ و موسى(به بنى اسرائيل) گفت: اگر شما و همه ي مردم روى زمين كافر شويد ، (به خدا زيانى نمى‏رسد؛ چرا كه) خداوند، بى‏نياز و شايسته ي ستايش است.» (إبراهيم:8).

جواب سوال دوم:
قبل از پرداختن به اصل پاسخ، ذكر چند مقدمه ضرورى است: 1) از مجموع آيات مربوط به خلقت انسان، استفاده مى‏شود كه آدم از ابتدا براى زندگى و مرگ در زمين خلق شده بود. به همين جهت، خداوند قبل از خلقت انسان، آن گاه كه به ملائكه خبر از آفرينش خليفه و جانشين خود مى‏دهد، محل استقرار و سكونت آن را زمين معرفى مى‏كند: «و اذ قال ربّك للملائكه انّى جاعل فى الارض خليفه قالوا اتجعل فيها من يفسد فيها آن گاه كه پروردگارت فرشتگان را گفت: من در زمين جانشينى قرار مى‏دهم، گفتند: آيا در زمين كسى را مى‏گمارى كه در آن فساد مى‏كند»(1) ماجراى سكونت آدم و حوا در بهشت و خوردن از درخت ممنوع و آشكار شدن عورت آنان، مرحله‏اى از سير نزولى انسان در مسير استقرار و سكونت در زمين بوده است. يعنى آدم از ابتدا براى سكونت در زمين خلق شده و طريق استقرار او بر زمين، طى شدن مراحلى از جمله اسكان موقت در بهشت بوده است. ابتدا خداوند اسماء را به او تعليم مى‏دهد و پس از اثبات خلافت و جانشينى آدم براى ملائكه، آنان را امر به سجده مى‏كند، آن گاه وى را در بهشت ساكن مى‏كند و از نزديك شدن به درخت خاصى منع مى‏كند. تا آن جا كه انسان با فريب شيطان از آن مى‏خورد و عورتش برايش آشكار مى‏شود و به زمين هبوط مى‏كند و در زمين مستقر مى‏شود. 2) حقيقت و هويت اصلى انسان كه همان روح است از عالمى متعالى و برتر، سير نزولى را طى كرده تا به عالم مادى و خاكى كه پائين‏ترين مرتبه‏ى وجود است، رسيده است: «ثم رددناه اسفل سافلين‏ سپس او را به پست‏ترين [مراتب‏] بازگردانديم»(2) تا بار ديگر انسان با قوس صعودى از عالم ماده اوج گرفته و به سوى خدا بازگردد: يا ايهاالانسان انّك كادح الى ربّك كدحاً فملاقيه‏ اى انسان حقّا كه تو به سوى پروردگار خود به سختى در تلاشى، پس او را ملاقات خواهى كرد»(3) آن چه در جريان سكونت آدم در بهشت و سپس نزول و هبوط به زمين، در قرآن كريم آمده است، در حقيقت بيانگر بخشى از قوس نزولى خلقت انسان است. آدم در سير نزولى، ابتدا در بهشت برزخى ساكن مى‏شود، كه عالمى است پائين‏تر از عالم ملائكه و روح، و بالاتر از عالم ماده و خاك، تا براى نزول و استقرار در زمين مهيا گردد. 3) آدم در مسير استقرار بر روى زمين، در بهشت برزخى ساكن مى‏شود و از نزديك شدن به آن درخت نهى مى‏شود. امّا به مقتضاى سرشت و طبيعت انسانى‏اش فريب شيطان را مى‏خورد و با تناول از درخت ممنوع، و آشكار شدن عورتش به زمين هبوط مى‏كند. خوردن از درخت ممنوع، لازمه‏ى انسانيت انسان و مقتضاى سرشت اوست. خداوند در داستان آدم يك واقعيت را بيان مى‏كند، امّا از آن حقيقتى فراتر قصد كرده است. آن چه كه در مورد آدم (ع) آمده است براى نوع بشر است. بر اين اساس همچنان كه تعليم اسماء به نوع آدم است و نوع بشر مى‏تواند اين قوه را به فعليت برساند و همچنان كه مقصود از سجده، سجده بر نوع آدم نيز هست مقصود از خوردن آن درخت و برگزيدن زندگى دنيا، نوع انسان است. هر چند براى خصوص آدم رخ داده است. يعنى نوع انسان چنين است. در اينجا اين سؤال خودنمايى مى‏كند كه اگر خوردن از درخت ممنوع مقتضاى سرشت و نوع خلقت انسان است، پس چرا خداوند آدم را از نزديك شدن به اين درخت نهى مى‏كند؟ در پاسخ بايد گفت: اين نهى، نهى مولوى و به انگيزه زجر و بازداشتن نيست. بلكه اين نهى براى ارشاد و تعليم آدم است. در واقع خداوند مى‏فرمايد: اى انسان اگر نزديك نشوى از عالم برتر به دنيا نزول نمى‏كنى، هر چند سرشت تو به گونه است كه به اختيار خود از درخت خواهى خورد و نزول خواهى كرد. خداوند با اين نهى مى‏خواهد به آدم چيزهايى را نشان بدهد. آدم بايد امورى را تجربه كند و ياد بگيرد تا آماده و مهياى استقرار در زمين گردد: الف) آدم بايد بفهمد، كه دشمنى مكار و حيله‏گر دارد كه خير او را نمى‏خواهد. بلكه به دنبال آشكار كردن «سوؤاه» زشتى‏ها در اوست. ب) آدم، قبل از هبوط به زمين، آثار تلخ و رنج‏آور مخالفت با دستورات الهى و پيروى از شيطان را تجربه مى‏كند. ج) راه توبه و بازگشت را مى‏آموزد و آن را تجريه مى‏كند. د) آدم در آن مرحله از خلقت، هنوز از عالم روح و ملائكه انفصال كامل پيدا نكرده، و به همين جهت هنوز فرصت نداشته به عورت خود يعنى جنبه‏ى تمايلات حيوانى‏اش، توجه كند با سكونت در بهشت و پس از خوردن از درخت ممنوع، به اين جنبه‏ى خود آگاه مى‏گردد. 4) شايد پرسيده شود اگر نهى از خوردن از درخت، نهى مولوى نيست، پس چرا در قرآن تعبير ظلم و عصيان آمده است: «ولاتقربا هذه الشجره فتكونا من الظالمين‏ به اين درخت نزديك نشويد كه از ستمكاران خواهيد بود»(4) و يا آمده: «و عصى آدم ربه فغوى‏ آدم پروردگارش را عصيان كرد پس ارشاد نشد». در پاسخ بايد گفت: مقصود از ظلم در «فتكونا من الظالمين» (طه، آيه‏ى 121) ظلم به نفس است، نه ظلم به خداوند و شكستن حرمت مولا و مولويت مولا، يعنى معصيت شاهد بر اين مطلب اين است كه وقتى آدم و حوا توبه كردند چنين گفتند: «ربنا اننا ظلمنا انفسنا خدايا ما به خودمان ستم كرديم»(5) و ظلم به نفس، به اين بود كه با خوردن از آن درخت، خود را گرفتار مشقت و رنج و سختى زندگى دنيا كردند. زندگى دنيا كه انسان در آن تشنه و گرسنه مى‏شود، نياز به پوشش و هزاران نياز مادى ديگر دارد. زندگى توأم با فقر و غنا، سلامتى و بيمارى، بهره‏مندى و محروميت، به دست آوردن و از دست دادن و... دليل و شاهد بر اين كه، مقصود از ظلم، ظلم به نفس به واسطه‏ى گرفتار شدن در سختى و مشقت زندگى دنياست، آيه‏ى شريفه‏ى ديگرى است كه در آن به جاى «فتكونا من الظالمين» مى‏فرمايد: «فتشقى»: «يا آدم ان هذا عدوّ لك و لزوجك فلايخرجنّكما من الجنه فتشقى‏ اى آدم اين [ابليس‏] براى تو و همسرت دشمنى [خطرناك‏] است، زنهار تا شما را از بهشت بيرون نكند كه گرفتار رنج و مشقت مى‏شوى»(6) «شقاء» به معنى «رنج و تعب» است و ادامه‏ى آيه نيز مقصود از «شقاء» را بيان مى‏كند: «ان لك ان لاتجوع فيها و لاتصرى و انّك لاتظمأ فيها و لاتضحى‏ تو در آن [بهشت‏] نه گرسنه مى‏شوى و نه برهنه، و نه تشنه مى‏گردى و نه در حرارت آفتاب بمانى»(7) و به نفس خودت ظلم كنى، نتيجه و اثر اين ظلم به نفس اين است كه به مشقت و سختى حيات دنيا، چون گرسنگى و تشنگى و سرما و گرما و هزاران مشكلاتى كه لازمه‏ى زندگى روى زمين است، گرفتار خواهى شد. و امّا «عصيان» در لغت به معناى «عدم انفعال و تأثير نپذيرفتن» است. به همين جهت به كسى كه از اوامر و نواهى مولا، منفعل نشود، مى‏گوييم عصيان كرد. يعنى از امر و نهى مولا، اثر نپذيرفت و به دنيال انجام مأمور به و يا ترك منهى‏عنه نرفت. بنابر اين عصيان، به معنى منفعل نشدن از اوامر و نواهى مولا خواهد بود و اين عدم انفعال همچنان كه در اوامر و نواهى مولوى محقق مى‏شود در اوامر و نواهى ارشادى نيز روى مى‏دهد. بنابر اين «و عَصى آدمُ ربّه» يعنى آدم از نهى ارشادى پروردگارش منفعل نشد و تأثير نپذيرفت. و امّا در مورد «غوايت» كه در آيه بدان اشاره شده «و عصى آدم ربّه فغوى»: غى در مقابل رشد و هدى است و وقتى كلمه‏ى «هدى» در مقابل «غى» به كار مى‏رود، به معناى ارشاد است(8) بنابر اين «هدى» يعنى ارشاد كرد و «غوى» يعنى ارشاد نشد. «و عصى آدمُ ربه فغوى، ثم اجتبيه ربه فتاب عليه و هدى‏ و آدم پروردگارش را عصيان كرد (يعنى از امر ارشادى او تأثير نپذيرفت) پس ارشاد نشد سپس خداوند او را برگزيد و او را بخشيد پس او را ارشاد و هدايت كرد»(9) يعنى، غوايت، نتيجه‏ى قهرى عصيانِ امر ارشادى است. كسى كه از ارشاد مولا بهره نبرد، قهراً ارشاد نشده است. 5) همان طور كه در ضمن مقدمات قبل اشاره شد، بهشتى كه حضرت آدم قبل از هبوط به زمين به طور موقت در آن ساكن شد، بهشت جاودان اخروى نبوده. دليل اين كه آن بهشت، بهشت اخروى كه به عنوان پاداش انسان‏هاى مطيع وعده داده‏اند، نبوده است: اولاً بهشت اخروى (جنه الخلد) جاودان و دائمى است. در آيات بسيارى بر جاودانه و دائمى بودن آن تأكيد شده و اين كه كسى كه وارد آن شود، هرگز خارج نخواهد شد(10) ثانياً در بهشت اخروى، ابليس و وسوسه‏هاى شيطانى هرگز راه ندارد. در حالى كه آدم و حوا در آن بهشت فريب شيطان را خوردند: «فوسوس لهما الشيطان‏ شيطان آنان را وسوسه كرد»(11) «فدلّيهما بغرور پس آن دو را فريب داد»(12) همچنان كه آن بهشت، باغ دنيوى نيز نبوده است كه اولاً هم تعبير آيات قرآنى به «هبوط به زمين پس از عصيان» بر اين امر دلالت دارد(13) و هم رواياتى كه بر آسمانى بودن آن بهشت تأكيد كرده و آن را در مقابل ويژگى‏هاى زندگى دنيوى قرار داده با تفسير آن به باغ‏هاى دنيوى سازگار نيست «ان لك ان لاتجوع فيها و لاتصرى و انّك لاتظمأ فيها و لاتضحى» (14) با توجه به مقدماتى كه گذشت، پاسخ سؤال شما روشن مى‏شود: اولاً بهشتى كه آدم و حوا ابتدا در آن ساكن شدند، بهشت اخروى كه پاداش انسان هاست و در سير صعودى به آن حركت خواهد كرد، نبوده است. ثانياً اصلاً از ابتدا آدم براى سكونت و زندگى و مرگ روى زمين خلق شده است. سكونت در بهشت، در حقيقت مرحله‏اى از مراحل خلقت انسان براى استقرار روى زمين بوده است. ثالثاً انسان موجودى است كه از شعور و اراده برخوردار است و بشر اوليه از همان ابتدا كه بر روى زمين مستقر شد از قدرت انتخاب و اختيار برخوردار بوده است. در داستان نزديك شدن به درخت بهشتى و خوردن از آن، انسان به اراده و اختيار از آن درخت خورد، لكن اين مقتضاى سرشت و طبيعت انسانى او بود. نوع خلقت انسان، به گونه‏اى است كه در آن مرحله به مقتضاى طبيعت انسانى‏اش از آن درخت مى‏خورد. رابعاً چنين نيست كه بشريت تقاص عمل حضرت آدم را پس مى‏دهند، بلكه آدم نماد نوع اين موجود است. انسان از ابتدا براى زندگى و مرگ در روى زمين خلق شده است و آدم نماد نوع انسان است. انسان به مقتضاى خلقت انسانى‏اش و آن چه كه در نهاد و ضميرش نهاده شده، از آن درخت مى‏خورد و زندگى زمينى را انتخاب مى‏كند. (1) (بقره، آيه‏ى 30). (2) (تين، آيه‏ى 5). (3) (انشقاق، آيه‏ى 6). (4) (بقره، آيه‏ى 35). (5) (اعراف، آيه‏ى 23). (6) (طه: آيه‏ى 117). (7) (طه، آيه‏ى 119- 118). (8) (الميزان، علامه‏ى طباطبايى، ج 1، ص 240). (9) (طه، آيه‏ى 121- 122). (10) (فرقان، آيه‏ى 15/ توبه، آيه‏ى 89/ هود، آيه‏ى 107 و فرقان، آيه‏ى 16). (11) (اعراف، آيه‏ى 20). (12) (اعراف، آيه‏ى 22). (13) (بقره، آيه‏ى 36 و 38/ اعراف، آيه‏ى 24/ طه). (14) (طه، آيات 119- 118).

جواب سوال سوم:
يكي از مسلّمات اعتقادات مسلمين اين است كه خداوند عليم و قدير، عالم و خالق مطلق بوده قبل از ايجاد اشياء، به آنها علم داشته و همه‌ي امور را او آفريده است، و موجودات همانگونه آفريده شده‌اند كه در علم پيشين خدا حضور داشته‌اند. لذا فرمودند: « ... عَالِمٌ إِذْ لَا مَعْلُومَ وَ خَالِقٌ إِذْ لَا مَخْلُوقَ وَ رَبٌّ إِذْ لَا مَرْبُوبَ وَ إِلَهٌ إِذْ لَا مَأْلُوهَ وَ كَذَلِكَ يُوصَفُ رَبُّنَا وَ هُوَ فَوْقَ مَا يَصِفُهُ الْوَاصِفُون‏. ـــــ عالم و دانا بود در هنگامى كه هيچ معلومى نبود كه علم به آن تعلق گيرد و خالق و آفريدگار بود در وقتى كه هيچ مخلوق و آفريده‌اي نبود؛ و پروردگارى داشت در زمانى كه هيچ پروريده‌اي نبود كه قابل تربيت باشد و معبوديت داشت آنگاه كه هيچ عبادت‏ كننده‌اي نبود كه عبادت كند؛ و پروردگار ما را چنين وصف بايد نمود و آن جناب بالاتر است از آنچه وصف‏كنندگان او را وصف مي كنند.» (التوحيد للصدوق ،ص 57) طبق اين اعتقاد، اگر حقيقت علمي همه‌ي موجودات، قبل از خلقتشان، در علم خدا حضور داشته و هيچ كس جز خدا خالق آنها نيست، و همه‌ي موجودات مخلوق او هستند، پس هر موجودي همانگونه خواهد بود كه در علم خدا بوده و خدا آن را به آن گونه آفريده است. حال سوال اين است كه تكليف افعال ارادي انسان در اين ميانه چه مي شود؟ آيا افعال ارادي انسان نيز قبل از خلقت انسان در علم خدا حضور داشته؟ و آيا خالق افعال ارادي انسان نيز خداوند متعال است؟ اگر گفته شود كه خدا عالم به اين افعال نبوده و خالق آنها نيست و انسان خود پديد آورنده‌ي افعال ارادي خود است، لازم مي‌آيد كه خدا، عالم و خالق مطلق نباشد و انسان نيز در اين ميان يك نيمچه خالق باشد و اگر گفته شود كه خالق افعال ارادي انسان نيز خداست و افعال انسان همانگونه آفريده شده‌اند كه در علم پيشين خدا بوده‌اند، جبر لازم مي‌آيد. اين مسأله، عدّه‌اي از مسلمين را بر آن داشت كه به سمت اعتقاد به جبر كشيده شده، مختار بودن انسان را منكر شوند. در تاريخ كلام از اين عدّه با نام « مُجَبّره» ياد مي‌شود. اين اعتقاد، بعدها توسّط ابوالحسن اشعري ــ مؤسس مذهب اشعري ــ چهره‌اي ديگر به خود گرفته با نام نظريّه‌ي «كسب» مشهور شد كه در حقيقت چيزي جز همان جبر نبود. بر اساس اين تفكّر، علم و خالقيّت مطلق خدا حفظ، ولي حكمت و عدل او زير سوال مي‌رود. چون طبق اين مبنا، وجود بهشت و جهنّم و تكليف و ارسال انبياء و كتب آسماني و وعد و وعيد حقّ تعالي، همگي اموري لغو و بيهوده خواهند بود؛ و خداوند متعال به خاطر ارتكاب اين امور لغو و بيهوده، ديگر حكيم نخواهد بود. همينطور به خاطر به جهنّم بردن بدكاراني كه هيچ اختياري در انجام فعل خود نداشتند ظالم خواهد بود. اشاعره براي اينكه از اين لازمه‌ي باطل نيز فرار كنند، حسن و قبح عقلي را هم انكار كرده گفتند: عقل انسان به هيچ وجه قادر به درك خوب و بد نبوده، حسن و قبح، فقط و فقط شرعي است؛يعني اگر خدا امر به خوبي چيزي كند آن چيز خوب مي‌شود و اگر از چيزي نهي نمايد آن چيز قبيح خواهد بود؛ لذا حسن و قبح براي خدا معنا ندارد. اين نظر نيز به بداهت عقلي باطل است چرا كه حتّي منكرين خدا نيز با عقلشان ادراك مي كنند كه برخي امور مثل دزدي، دروغگويي، خيانت، تجاوز به حريم ديگران، كشتن ديگران و ... قبيح، و در مقابل، راستگويي، وفاداري، رعايت حقوق ديگران و احترام به جان و مال مردم خوب است. لذا در ملحدترين حكومتها نيز دزد و آدم كش را زنداني و قانون شكن را مجازات مي‌كنند. گروه ديگري از مسلمين كه متوجّه اين نقيصه‌ي بزرگ در نظريّه جبر و كسب شده بودند و آن را در تضادّ با عقل و اسلام و قرآن مي‌يافتند به دفاع از عدل و حكمت خدا پرداخته گفتند خدا ما را آفريده و به ما قدرت انجام افعال ارادي را داده است امّا او خالق افعال ما انسانها نيست، خالق و پديد آورنده‌ي افعال ارادي بشر خود انسان است كه با قدرت داده شده از سوي خدا دست به آفرينش افعال خود مي‌زند. در تاريخ علم كلام، از اين گروه با نام «مُفَوّضه» و از نظريّه‌ي آنها با عنوان «نظريّه‌ي تفويض» ياد مي‌شود؛ كه بارزترين مذهب معتقد به اين نظريّه، مذهب معتزله بوده است، كه امروزه وجود خارجي ندارند ولي افكار آنها همچنان در تراوشات اذهان برخي افراد ديده مي‌شود. بر اساس نظريّه‌ي تفويض، عدل و حكمت خدا توجيه مي‌شود ولي اوّلاً در مورد علم مطلق خدا سخني نمي‌گويد و ثانياً خالقيّت مطلق خدا زير سوال مي‌رود؛ و انسان نيز به عنوان شريك خدا در خالقيّت، مطرح، و يك نوع خالقيّت محدود براي انسان پذيرفته مي‌شود؛ درحالي‌كه هم براهين عقلي، خالقيّت مطلق خدا را اثبات مي‌كنند، هم خداوند متعال به صراحت اين حقيقت را مطرح نموده و فرموده است: «اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ء» (الزمر:62) و بي ترديد «كلّ شيء»، شامل افعال ارادي انسان نيز مي شود. اين دو گروه از مسلمين، كه همگي از اهل سنّت مي‌باشند، بر اين گمان بوده‌اند كه جبر و تفويض، نقيض يكديگرند و محال است دو نقيض، در آنِ واحد و از جهت واحد، در يك موضوع جمع يا هر دو باهم از يك موضوع براداشته شوند. براي مثال محال است چيزي هم وجود باشد هم عدم؛ همچنين محال است چيزي نه وجود باشد و نه عدم. يا محال است چيزي هم انسان باشد هم غير انسان، كما اينكه محال است چيزي نه انسان باشد نه غير انسان. مجبّره و مفوّضه بر اين گمان بودند كه جبر و تفويض نيز چنين حالتي دارند، لذا مي‌گفتند محال است انسان در يك فعل ارادي خاصّ، نه مجبور باشد نه مَفَوّض؛ كما اينكه محال است هم مجبور باشد هم مفوّض. امّا در اين ميان اهل بيت(ع) با هر دو نظريّه مخالف بوده هر دو را در تضادّ با قرآن و برهان عقلي معرّفي مي‌كردند؛ و معتقد بودند كه جبر و تفويض نقيض هم نيستند بلكه متضادّ همند؛ و دو متضادّ اگرچه در يك موضوع جمع نمي‌شوند ولي مي توان هر دو را از موضوع خاصّي برداشت؛ مثل سياه و سفيد، كه محال است يك چيز، هم سياه باشد هم سفيد؛ ولي همان چيز مي‌تواند نه سياه باشد و نه سفيد بلكه سبز يا قرمز يا آبي باشد. از اينرو امام صادق(ع) فرمودند:«لَا جَبْرَ وَ لَا تَفْوِيضَ بَلْ أَمْرٌ بَيْنَ أَمْرَيْن‏ . ـــــــ نه جبر و نه تفويض بلكه امري بين آن دو » (التوحيد للصدوق، ص 206) امّا در اينكه مراد از«امر بين الامرين» چيست؟ سخنهاي فراواني گفته شده و تفاسير گوناگوني از آن ارائه شده است؛ از عوامانه‌ترين تفسير، كه مي‌گويد انسان درصدي مجبور و درصدي مفوّض است، گرفته تا پيچيده‌ترين تفسير كه بر پايه‌ي وحدت شخصي وجود استوار بوده از حدّ فهم افراد عادي و غير آشنا به عرفان نظري خارج است. در اين نوشته تنها به يك تفسير متوسّط اشاره مي شود. ـ نظر متوسّط حكمت متعاليه در بحث «امر بين الامر» 1ـ در اين كه انسان مختار است شكّي نيست؛ شكّ در مختار بودن انسان شكّ در يكي از بديهي‌ترين يافتهاي انساني است. چرا كه انسان مختار بودن خود را نه از راه استدلال بلكه با علم حضوري و وجداني ادراك مي كند كه خطا در آن راه ندارد. انسان همانگونه كه وجود خود، شادي خود، غم خود، شكّ خود، عقل داشتن خود و امثال اين امور را با يافتي دروني مي‌يابد، مختار بودن خود را هم به همين گونه ادراك مي كند. انسان به وضوح درمي‌يابد كه ارتعاش دست يك انسان مبتلا به پاركينسون (لرزش بي‌اختياري بدن) تفاوت فاحشي دارد با لرزش دست يك هنرپيشه كه نقش يك انسان مبتلا به پاركينسون را بازي مي‌كند. همينطور مي‌فهمد كه تفاوت فراواني است بين كسي كه در خواب حرف مي‌زند يا در خواب راه مي‌رود با كسي كه در بيداري سخن مي‌گويد يا راه مي‌پويد.2ـ خداوند متعال خالق مطلق و دانا به همه چيز بوده و علم پيشين به همه‌ي موجودات دارد. لذا او مي‌داند كه فلان شخص در فلان زمان، فلان كار را با اختيار خود انجام خواهد داد. براي مثال خدا مي‌داند كه ابولهب به اختيار خود كافر خواهد شد. يعني خدا به فعل ارادي انسان، با وصف اختياري بودن آن علم دارد نه بدون آن وصف. چون فرض فعل ارادي بدون وصف اختياري بودن، مثل فرض چهارضلعي سه گوش است كه نكته‌ي اصلي نيز همين جاست. به دو جمله زير توجّه فرماييد:الف ـ خدا هر شخصي را آفريده و از پيش مي‌داند كه فلان شخص در فلان زمان چه كاري را انجام خواهد داد. ب ـ خدا هر شخصي را ذات مختار آفريده و از پيش مي‌داند كه فلان شخص در فلان زمان چه كاري را با اختيار ذاتي خود انجام خواهد داد.جمله اوّل نادرست است؛ امّا جمله دوم صحيح است. انسان از آن جهت كه ذاتاً مختار آفريده شده است نمي‌تواند كار ارادي را بدون اختيار انجام دهد. لذا نمي‌توان وصف اختياري بودن را از فعل ارادي او حذف نمود. علم پيشين خدا نيز به كار اختياري او تعلّق گرفته است نه به كار او صَرف نظر از اختيارش. بنابراين، در علم پيشين خدا، چيزي به نام «ابولهبِ كافر» وجود نداشت؛ لذا چنين چيزي نيز خلق نشده و در عالم هستي وجود ندارد؛ آنچه در علم خدا وجود داشته و دارد « ابولهبِ مختاراً كافر» است؛ پس خدا هم «ابولهبِ به اختيار خود كافر» را آفريده است نه «ابولهبِ كافر» را.بنابراين، از علم پيشين خدا نسبت به كار آينده‌ي انسان جبري لازم نمي‌آيد. خدا مي‌دانست كه ابولهب به اختيارش كافر خواهد شد، چنگيزخان مغول با اختيار خود جنايات عظيمي مرتكب خواهد شد؛ لذا ابولهب طبق علم تغيير ناپذير خدا، به اختيار خود كافر شد و چنگيزخان مغول مطابق علم خدا، همان جنايات را با اختيار خود انجام داد. امّا علم خدا باعث مجبور شدن آنها نشد؛ بلكه بر عكس، چون در علم خدا ابولهب با اختيار خود كافر بود و چنگيزخان مغول با اختيار خود جنايتكار بود، پس حتماً بايد ابولهب به اختيار خود كافر مي‌شد و چنگيزخان به اختيار خود جنايت مي‌كرد. به عبارت ديگر انسان مجبور است كه مختار باشد؛ و اين جبر، جبرِ در مقابل اختيار نيست بلكه جبر علّي و معلولي است كه بر وجود اختيار تأكيد مي‌كند. جبر در مقابل اختيار محال است با اختيار جمع شود ولي اين جبر با اختيار جمع مي‌شود. پس انسان مختار است چون در علم خدا مختار بود؛ و اگر كاري مي‌كند به اختيار مي‌كند و اگر جهنّم يا بهشت مي‌رود به اختيار خود مي‌رود. همچنين خدا خالق فعل انسان است؛ به اين معني كه خدا به فعل انسان وجود مي‌دهد؛ امّا مجراي افاضه‌ي وجود به فعل ارادي انسان وجود خود انسان است كه اختيار عين آن است. چون اختيار از اوصاف وجود مي‌باشد نه از اوصاف ماهيّت؛ لذا در همه‌ي موجودات عالم، و به تناسب رتبه‌ي وجودي آنها حضور دارد. و اوصاف وجودي، مصداقاً عين وجود مي‌باشند؛ اگر چه مفهوماً غير آنند؛ درست مثل اوصاف ذاتي خدا كه عين ذات خدايند؛ چرا كه خدا فاقد ماهيّت و وجود محض است؛ پس محال است اوصافي زائد بر ذات داشته باشد. بر اين اساس، فعل ارادي انسان در عين اينكه مخلوق خداست به اختيار خود او نيز مي‌باشد. خدا به همه‌ي موجودات به يك صورت افاضه‌ي وجود مي‌كند مثل نور خورشيد كه به همه‌ي اشياء به يك صورت مي‌تابد. امّا اين فيض وجود، در هر موجودي به تناسب ساختار وجودي آن موجود ظاهر مي‌شود. لذا اين فيض، وقتي از راه وجود مختار انساني گذر كرده به فعل او مي‌رسد به صورت فعل اختياري آن شخص ظاهر مي‌گردد. همانگونه كه نور سفيد خورشيد در گذر از شيشه‌ي آبي، آبي رنگ و در گذر از شيشه‌ي قرمز، قرمز رنگ مي‌شود. همانطور كه در اين مثال حقيقت هر دو نور آبي و قرمز از خورشيد است امّا آبي و قرمز بودن آن منتسب به شيشه‌هاست نه خورشيد؛ افعال اختياري انسان نيز از نظر وجودي، معلول خدا هستند ولي خوب و بد بودن آنها (رنگ آنها) منتسب به خدا نمي‌شود بلكه ناشي از وجود مختار آدمي است. وقتي بچّه‌اي زاده مي‌شود خداست كه به او وجود مي‌دهد و وجود مادر تنها مجراي فيض است امّا گفته نمي‌شود خدا زاينده‌ي نوزاد است؛ چون زاييدن اسمي است كه از واسطه‌ي فيض انتزاع شده است نه از افاضه كننده‌ي آن. اگر انساني‌، انسان ديگري را از باب قصاص بكشد نمي‌توان او را قاتل يا ظالم ناميد؛ امّا اگر همين فاعل آن شخص را به ناحق بكشد او را قاتل و ظالم مي‌نامند. همچنين اگر همين فاعل، همان شخص را به جرم تجاوز به حريم اسلام بكشد نه تنها نمي‌شود او را قاتل يا ظالم ناميد بلكه بايد او را مجاهد في سبيل الله خواند. همچنين اگر حيوان درنده‌اي آن شخص را به رسم شكار مي‌كشت حقيقتاً نمي‌شد آن حيوان درنده را قاتل يا ظالم قلمداد نمود؛ گرچه مجازاً چنين وصفي به آن حيوان داده مي‌شود. در اين چهار مثال اگر با صرف نظر از منشاء فاعلي فعل، به آن نگاه شود، هر چهار حالت از حيث وجودي يكسانند؛ يعني در هر چهار حالت يك فعل رخ داده است و آن كشتن يك انسان است، لكن وقتي اين فعل واحد را نسبت به چهار منشاء مي‌سنجيم چهار عنوان متفاوت پيدا مي‌شود. به همين ترتيب اگر همان فعل واحد را نسبت به خدا در نظر بگيريم عنواني براي خدا نيز انتزاع مي‌شود؛ كه عبارت است از عنوان مُميت (ميراننده). همچنين اگر اين فعل را نسبت به جناب عزرائيل (ع) بسنجيم عنوان قابض الارواح براي او انتزاع خواهد شد. بنابراين، در افعال مخلوقات آنچه به خدا نسبت داده مي‌شود خود فعل ( حيثيّت وجودي فعل) است نه عناوين آنها. چون عناوين افعال از نسبت آن افعال به رتبه‌ي وجودي منشاء فاعلي آنها انتزاع مي‌شوند. به عبارت ديگر عناوين افعال به نوعي تابع ماهيّاتند. لذا حتّي عناويني چون قصاص كننده و قاتل در رديف عناويني چون مميت و قابض الارواح نيستند؛ دو عنوان اوّل، عناوين ماهوي‌اند ولي دو عنوان اخير عناوين وجودي‌اند. براي توضيح بيشتر دوباره به مثال نور بر مي‌گرديم. وقتي نور سفيد از شيشه‌ي آبي عبور مي‌كند، نور عبور كرده آبي مي‌شود ؛ و وقتي از شيشه‌ي قرمز عبور مي‌كند، نور خروجي، قرمز رنگ است. نور آبي و نور قرمز، هر دو نور هستند، و نور بودن آنها از خورشيد مي‌باشد و شيشه‌ها به هيچ وجه توليد نور نمي‌كنند. در كار خوب و بد انسانها نيز جنبه‌ي وجودي كار، مخلوق خداست و هيچ بشري به فعل خود وجود نمي‌دهد. حال سوال اين است كه شيشه‌ي آبي و شيشه‌ي قرمز ــ كه توليد نور نمي‌كنند ــ آيا توليد رنگ مي‌كنند يا نه؟ يا انسانها ـ كه اصل كار را ايجاد نمي‌كنند ــ آيا در توليد صفت خوبي و بدي كار نقشي دارند يا نه؟ پاسخ اين است كه شيشه‌ها، نه تنها اصل نور را توليد نمي‌كنند، بلكه حتّي در توليد رنگ آبي يا قرمز نيز حقيقتاً نقش توليد كنندگي ندارند. نور سفيد خورشيد، تمام طيفهاي هفتگانه‌ي نور را به تنهايي در خود دارد؛ لذا نور خورشيد نور تامّ است، همانگونه كه فيض صادر شده از سوي خدا نيز به تنهايي تمام كمالات امكاني را در خود دارد. وقتي اين نور سفيد خورشيد به شيشه‌ي آبي مي‌رسد، شيشه‌ي آبي تمام شش رنگ را بر مي‌گرداند و تنها به طول موج رنگ آبي اجازه‌ي عبور مي‌دهد؛ لذا رنگ نور عبوري آبي رنگ مي‌شود. شيشه‌ي قرمز نيز تمام رنگها را منعكس مي‌كند و تنها به طيف قرمز اجازه‌ي عبور مي‌دهد. پس كار شيشه‌ي آبي و قرمز، توليد رنگ نيست؛ بلكه آنها در برابر نور سفيد ــ كه هفت رنگ نور را تماماً دارد ــ محدوديّت ايجاد مي‌كنند و تنها به بخشي از آن اجازه‌ي عبور و ظهور مي‌دهند و به اين طريق نور آبي و قرمز ايجاد مي‌شود كه دو عنوان براي نور هستند؛ امّا دقّت شود كه آبي يا قرمز بودن نور آبي و نور قرمز، اموري زائد بر نور بودن آنها نيستند؛ بلكه آبي بودن نور آبي عين نوريّت اوست؛ كما اينكه قرمز بودن نور قرمز نيز عين نوريّت آن مي‌باشد. فيض كامل خدا نيز مثل نور خورشيد به وجود مختار انسانها اصابت مي‌كند و مي خواهد تماماً از وجود آنها گذر نموده در قالب فعل آنها ظاهر شود و بهترين فعل ممكن را ايجاد نمايد. حال اگر وجود كسي مثل شيشه‌ي بي‌رنگ باشد، تمام فيض در فعل او ظاهر مي‌گردد و چنين فعلي تماماً خير است؛ و تمام آن از خداست. امّا اگر فيض خدا به وجودي برخورد كند كه بي‌رنگ نيست، تنها بخشي از آن عبور مي‌كند و در اين حالت نور عبور نموده، تمام فيض نيست بلكه فيض ناقص مي‌باشد. لذا با اينكه تمام آن از جانب خداست‌، ولي نقصي دارد كه مربوط مي‌شود به شيشه‌ي اختيار بشر؛ كه از اين نقص و عدم، عنواني براي فعل آدمي انتزاع مي‌شود؛ و اين عنوان به مانعيّت و محدود كنندگي وجود مختار آدمي نسبت داده مي‌شود نه به خدا؛ همانگونه كه شيشه‌ي رنگي نور را محدود مي‌كرد و باعث مي‌شد تمام نور عبور نكند؛ و همين ناقص عبور نمودن نور بود كه باعث مي‌شد نور عبوري، رنگ و عنوان خاصّي بگيرد. پس وجود تمام افعال آدمي، فقط و فقط از خداست؛ و خود انسان هيچ نقش ايجاد كنندگي نسبت به آن ندارد. حال اگر وجود شخص، مانع از ظهور تمام فيض نبود، كار ظهور يافته از او، كار خوب شمرده مي‌شود؛ امّا اگر وجود شخص، مانع از ظهور تمام فيض شد، بسته به مقدار محدوديّت اعمال شده از طرف بشر، كار ظهور يافته از او، كار حرام يا كار مكروه يا مباح محسوب مي‌گردد. لذا در هر حال جنبه‌ي وجودي فعل كه خير مي‌باشد، از خداست و عناوين مربوط به جنبه‌ي عدمي و نقصي فعل كه ناشي از وجود مختار آدمي است، مربوط مي‌شود به انسان. و روشن است كه امر عدمي خالق نمي‌خواهد. در اينجا بد نيست يك نكته‌ي ظريف نيز مورد اشاره واقع شود؛ و آن اينكه، خير و خوبي دو اصطلاح دارد. جنبه‌ي وجودي تمام افعال ــ چه بد باشند و چه خوب ــ از آن جهت كه وجودند خوب مي‌باشند. از طرف ديگر، اگر فيض عبوري از اختيار انسان، در حدّ مطلوب باشد، آن نيز كار خوب ناميده مي‌شود. خوب به معناي اوّل وصف اصل وجود فعل بوده و عامّ مي‌باشد؛ امّا خوب به معناي دوم، از بي‌رنگي شيشه‌ي اختيار آدمي انتزاع مي‌شود و در مقابل كار بد قرار دارد. پس خوب به معني اوّل تنها به خدا نسبت داده مي‌شود؛ امّا خوب به معناي دوم هم به خدا نسبت داده مي‌شود هم به بشر. امّا كار بد، فقط به بشر اسناد داده مي‌شود كه ناظر به جنبه‌ي عدمي و نقصي مي‌باشد. لذا خداوند متعال فرمود: «وَ إِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِكَ قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ فَما لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ حَديثاً؛ ما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ ما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِك‏ ــــــــ و اگر به آنها ( منافقان‏) حسنه‌اي برسد، مى‏گويند: «اين، از ناحيه خداست» و اگر سيّئه‌اي برسد، مى‏گويند: «اين، از ناحيه توي پيامبر است» بگو: «همه‌ي اينها از ناحيه خداست» پس چرا اين گروه حاضر نيستند سخنى را درك كنند؟! (آرى) آنچه از نيكيها به تو مى‏رسد، از طرف خداست؛ و آنچه از بدى به تو مى‏رسد، از سوى خود توست». (النساء:78 و 79) در اين آيات، ابتدا تمام خوبي‌ها و بديها به خدا نسبت داده شدند؛ و بلافاصله بديها از خدا نفي شدند. امّا اين تناقض گويي نيست؛ بلكه در قسمت اوّل، نظر به جنبه‌ي وجودي خوبيها و بديها شد كه همه از خدا و خير مي‌باشند؛ ولي در قسمت دوم به جنبه‌ي عنواني خوبيها و بديها نظر شد و در نتيجه عناوين بديها از خدا نفي شدند. نكته‌ي ظريف ديگر در مورد مثال نور است كه آن را از خود قرآن كريم استفاده كرديم و در سطح محدودي در اين مساله به كار گرفتيم. خداوند متعال مي فرمايد: « اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ـــــ خداوند نور آسمانها و زمين است‏» (النور:35) همچنين در جريان ملاقات حضرت موسي و حضرت خضر (ع) كه در آيات 60 تا 82 سوره كهف بيان شده، اشاراتي به اين پاسخ وجود دارد. در آنجا حضرت خضر (ع) شكستن كشتي را تنها به خود نسبت مي‌دهد، چون شكستن، تماماً امر عدمي است. قتل را به خود و خدا نسبت مي‌دهد؛ چون جهت دنيايي آن امر عدمي ولي جنبه‌ي قبض روح آن امر وجودي است. امّا درست نمودن ديوار را تماماً به خدا نسبت مي‌دهد؛ چون تمام آن امر وجودي و خير مي‌باشد. البته اينگونه سخن گفتن، ادب نگه داشتن با خدا را هم به نمايش مي‌گذارد؛ كه اولياي الهي هر چه دارند از اين گوهر تابناك دارند.

جواب سوال چهارم:
1ـ خدا شيطان رو با چه هدفي آفريد؟ الف ـ خداوند متعال مي فرمايد: « وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْليسَ كانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ ... . ـــــــ (به ياد آريد) زمانى را كه به فرشتگان گفتيم: براى آدم سجده كنيد! آنها همگى سجده كردند جز ابليس ، كه از جنّ بود ، و از فرمان پروردگارش بيرون شد ... . » (الكهف:50) در روايات نيز تصريح شده كه ابليس فرشته نبود بلكه جنّ بود ، لكن خدا او را در ميان فرشتگان قرار داده بود به گونه اي كه فرشتگان او را از خودشان مي شمردند. البته مراد از اين فرشتگان ، ملائكة الارض مي باشند نه ملائك مقرّب الهي. « عن جَمِيلِ بْنِ دَرَّاجٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ قَالَ سَأَلْتُهُ عَنْ إِبْلِيسَ أَ كَانَ مِنَ الْمَلَائِكَةِ أَوْ هَلْ كَانَ يَلِي شَيْئاً مِنْ أَمْرِ السَّمَاءِ قَالَ لَمْ يَكُنْ مِنَ الْمَلَائِكَةِ وَ لَمْ يَكُنْ يَلِي شَيْئاً مِنْ أَمْرِ السَّمَاءِ وَ كَانَ مِنَ الْجِنِّ وَ كَانَ مَعَ الْمَلَائِكَةِ وَ كَانَتِ الْمَلَائِكَةُ تَرَى أَنَّهُ مِنْهَا وَ كَانَ اللَّهُ يَعْلَمُ أَنَّهُ لَيْسَ مِنْهَا فَلَمَّا أُمِرَ بِالسُّجُودِ كَانَ مِنْهُ الَّذِي كَان‏ ـــــــ جميل بن درّاج گويد: از امام صادق عليه السّلام درباره ي ابليس پرسيدم ، كه آيا فرشته بود و يا متصدّي امري از امور آسمان بود؟ امام فرمودند: او فرشته نبود و متصدى هيچ كارى در آسمان نبود. او از جنّ و همراه ملائك بود و فرشته‏ها او را از خود مي ديدند امّا خدا مي دانست كه او از فرشتگان نيست. پس چون امر به سجده بر آدم نمود ، سر زد از او آنچه كه سر زد.» ( بحار الأنوار ، ج‏60 ،ص218) ب ـ خداوند متعال مي فرمايد: « وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُون‏ ـــــــ من جنّ و انس را نيافريدم جز براى اينكه عبادتم كنند»(الذاريات:56) ؛ يعني جنّها و انسانها ، كه هر دو موجوداتي مادّي و ملكّف مي باشند ، براي آن آفريده شده اند كه به مقام عبوديّت برسند ؛ به مقامي كه در آن مقام وجودي ، خود را در اسماء الهي فاني بيابند. پس هدف از خلقت شيطان نيز مثل خلقت بنده و جناب عالي و ديگر انسانها و ديگر جنّها ، رسيدن به مقام عبوديّت بوده است. و شيطان نيز صرفاً فردي از افراد جنّ مي باشد و تافته ي جدا بافته اي نيست ؛ تا خلقت او هدفي غير از هدف جنّهاي ديگر داشته باشد. 2ـ شيطان كه مقام بالايي در درگاه الهي داشت چرا رانده ي درگاه شد؟ امّا اين ادّعا كه شيطان ، معروف و مشهور درگاه خدا و بهترين فرشته ي خدا بوده ، ادّعايي است كه نه قرآن كريم آن را تأييد مي كند نه روايات اهل بيت(ع). ابليس صرفاً شخصي از جنّ است كه نامش در اصل حارث يا عزازيل بوده ، و در رديف ملائك سطوح پايين قرار داشته و يقيناً در رديف ملائك مقرّب نبوده است. « أَبُو عَلِيٍّ الْأَشْعَرِيُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ حَدِيدٍ عَنْ جَمِيلِ بْنِ دَرَّاجٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (ع) عَنْ إِبْلِيسَ أَ كَانَ مِنَ الْمَلَائِكَةِ أَمْ كَانَ يَلِي شَيْئاً مِنْ أَمْرِ السَّمَاءِ فَقَالَ لَمْ يَكُنْ مِنَ الْمَلَائِكَةِ وَ لَمْ يَكُنْ يَلِي شَيْئاً مِنْ أَمْرِ السَّمَاءِ وَ لَا كَرَامَةَ . ــــــــ جميل بن درّاج مى‏گويد: از امام صادق عليه السّلام پرسيدم كه آيا شيطان از فرشتگان بود يا امرى از امور آسمان را مى‏گرداند؟ امام عليه السّلام فرمود: نه از فرشتگان بود و نه امرى را مى‏گرداند و نه عزت و احترامى داشت.»(الكافي،ج‏8 ،ص274 ) «و روي عن طاوس و مجاهد ان إبليس كان قبل أن يرتكب المعصية ملكا من الملائكة اسمه عزرائيل و كان من سكان الأرض و كان سكان الأرض من الملائكة يسمون الجن و لم يكن من الملائكة أشد اجتهادا و لا أكثر علما منه فلما عصى الله لعنه و جعله شيطانا و سماه إبليس وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ في علم الله‏. ــــــ روايت شده از طاوس و مجاهد كه ابليس قبل از اينكه مرتكب معصيت شود ملكى از ملائكه بوده و نامش عزازيل و از ساكنان زمين بود و ملائكه‏اى كه ساكن زمين بودند، جنّ ناميده مى‏شدند و از ميان ملائكه ، هيچ كس از نظر اجتهاد و علم بالاتر از او نبود، امّا وقتى كه در برابر فرمان خدا عصيان كرد، خداوند او را لعنت نمود و او را شيطان قرار داد و وى را ابليس ناميد و او در علم الهى از كافران بود. »(النور المبين في قصص الأنبياء و المرسلين ،ص32 ، الفصل الثاني في سجود الملائكة) از روايت اخير معلوم مي شود كه او جنّ بوده لكن لفظ ملك عامّ بوده بر جنّ هم اطلاق مي شده است. لذا مطرح شدن ابليس در جمع ملائك به اين معني نيست كه او حقيقتاً ملك مقرّب بوده است. او اعلم جنّها و كوشاترين آنها در عبادت بوده است ؛ امّا فرشته ي اصطلاحي نبوده است ؛ بلكه از باب عموميّت لفظ ملك داخل در جمع ملائكةالارض بوده است. بر اساس مطلب فوق معلوم مي شود كه اطلاع او از خدا و قدرت و علم و ديگر صفات الهي نيز در حدّ جنّها بوده است. علم جنّها نيز چندان نيست و قابليّت بشر براي كسب علم به مراتب از جنّها بالاتر است. ابليس و ما بقي جنّها اگرچه در علوم خيالي بسيار قوي هستند ولي درك عقلي چندان بالايي ندارند. ناداني ابليس در علوم عقلي ، از استدلالهايي هم كه كرده روشن است. «قالَ ما مَنَعَكَ أَلاَّ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ قالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَني‏ مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طينٍ . ـــــــــ (خداوند به او) فرمود: در آن هنگام كه به تو فرمان دادم، چه چيز تو را مانع شد كه سجده كنى؟ گفت: من از او بهترم؛ مرا از آتش آفريده‏اى و او را از گل‏.»(الأعراف:12) آيا اين استدلال يك موجود فهميده است. دو مطلب در سوال خداوند متعال وجود دارد. اوّل اينكه چرا به آدم سجده نكردي؟ و دوم اينكه چرا امر مرا اطاعت نكردي؟ ابليس در جواب ، سوال اوّل را جواب داد ؛ ولي سوال دوم را كه اساسي تر بود بي پاسخ گذاشت. در حالي كه سوال اوّل نيز مبتني بر سوال دوم است. علامه طباطبايي در تفسير الميزان ذيل آيه 12 اعراف فرمود: «... و أهمل أمر تكبره على ربه كما أنه في هذه السورة سئل عن سبب تكبره على ربه إذ قيل له: «ما مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ» فتعلق بقوله: «أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ» إلخ، و لم يعتن بما سئل عنه أعني السبب في تكبره على ربه إذ لم يأتمر بأمره. »( الميزان في تفسير القرآن،ج‏8 ،ص26 ) ابليس گفت من از آتشم و او از خاك ؛ و آتش از خاك بهتر است ؛ پس من از او بهترم. در حالي كه اوّلاً آدم از خاك خالص نبود بلكه از گل بود كه تركيبي است از آب و خاك. بلكه به تصريح برخي روايات اهل بيت (ع) مادّه ي انسان مركّب از آب و خاك و هوا و آتش و نور است ، لكن جنبه ي خاكي آن غالب است. ثانياً از كجا كه آتش بهتر از خاك است. ثالثاً به فرض كه آتش از خاك بهتر باشد ، چه ربطي به اين دارد كه ابليس هم از آدم بهتر باشد ؛ شيئيّت يك شيء از نظر عقل و برهان ، به صورت آن است نه به مادّه ي آن. و صورت آدم چنان جامع است كه مظهر جميع اسماء الله بوده خليفة الله است. اين استدلال ابليس كه به خيال خودش برهان بود از نظر منطقي تمثيل و از نظر علم اصول قياس گفته مي شود ؛ كه فاقد هر گونه ارزش منطقي و شيوه ي استدلال افراد غير منطقي است. « قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع لِأَبِي حَنِيفَةَ وَيْحَكَ إِنَّ أَوَّلَ مَنْ قَاسَ إِبْلِيسُ فَلَمَّا أَمَرَهُ بِالسُّجُودِ لآِدَمَ قَالَ خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِين . ــــــــ امام صادق(ع) به ابوحنيفه ــ كه اهل قياس بود ــ فرمود: واي بر تو اوّلين كسي كه قياس كرد ابليس بود. پس زماني كه خدا او را امر به سجده بر آدم نمود گفت: مرا از آتش آفريدي و او را از خاك.»(بحار الأنوار ، ج‏2 ،ص 315) رابعاً اين چگونه موجود فهميده اي است كه خدا و ملائك را جاهل و خود را عالم مي پندارد؟ چگونه موجود عاقل ، به خود اجازه مي دهد كه خدا را متّهم به ناداني نموده با خدا به مجادله برخيزد و براي محكوم نمودن خدا استدلال كند. ابليس در سخن ديگري گفته است:«قالَ رَبِّ بِما أَغْوَيْتَني‏ لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعينَ . ــــــ گفت: پروردگارا ! چون مرا گمراه ساختى، من(نعمتهاى مادّى را) در زمين در نظر آنها زينت مى‏دهم، و همگى را گمراه خواهم ساخت.»(الحجر:39)‏ در اين تعابير نيز ميزان فهم و درك عقلي شيطان از خدا روشن است.او خدا را گمراه كننده مي پندارد. در حالي كه از نظر عقلي خدا رحمت مطلق است و گمراه كنندگي براي او بالعرض اطلاق مي شود. در حالي كه از ظاهر آيه و از حسّ انتقامجويي كه در ادامه ي كلام ابليس نمودار است معلوم مي شود كه اضلال الهي ابتدايي است. به عبارتي او خود را در طرد شدنش از درگاه الهي مقصّر نمي داند بلكه خدا را مقصّر اين امر مي شناسد ؛ و به خيال خود در مقابل اين اضلال الهي مي خواهد از خدا و بني آدم انتقام بگيرد. اطلاعات او از جهنّم و عذاب نيز در حدّ جنّها بوده است نه بيشتر. پس او سرپيچي نمود به همان دليل كه انسانها سرپيچي مي كنند. يعني به خاطر ناداني و هواي نفس و خود خواهي. پس ابليس آن چنان هم كه عوام مردم خيال كرده اند ، مقام بالايي نداشته و مقرّب درگاه الهي هم نبوده است. ابليس گرچه به ظاهر ساليان درازي عبادت كرده بود ولي عبادت او عبادت حقيقي و خالصانه نبوده است. او در ظاهر اهل عبادت ولي در باطن كافر بود لذا خداوند متعال فرمود: « وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْليسَ أَبى‏ وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرينَ . ـــــــ و(ياد كن) هنگامى را كه به فرشتگان گفتيم: براى آدم سجده كنيد! همگى سجده كردند؛ جز ابليس كه سر باز زد، و بزرگي طلبيد ، در حالي كه از كافران بود.»(بقره:34) در برخي ترجمه هاي قرآن كريم ، مترجمين بزرگوار متأسفانه از ظاهر آيه عدول كرد « كانَ مِنَ الْكافِرينَ » را « از كافران شد» معني نموده اند. در حالي كه « كان» به معني «بود» است. اين در حالي است كه مفسّرين بزرگواري چون علّامه طباطبايي ( قدس سرّه) كان را به معني «بود » گرفته و آن را ارحج دانسته اند. روايات فراواني از اهل بيت(ع) نيز كفر دروني ابليس را تصديق نموده اند. لذا ابليس شش هزار سال نفاق دروني داشته و عبادتش همراه با نفاق بوده است. علّت سقوطش نيز همين نفاق و كفر دروني او بود. 3ـ آيا خداوند ابليس را براي وسوسه ي انسان آفريده است؟ از آنچه گفته شد ، معلوم گشت كه خداوند متعال شيطان را نيافريد كه سرپيچي كرده و وسوسه گر شود ؛ بلكه او را آفريد و به او اختيار داد تا مثل ديگر جنّها خود به اختيار خود راه راست را برگزيند. همانگونه كه خدا انسان را آفريد و او را مختار ساخت و راه حقّ و باطل را به او نشان داد تا خود انتخاب كند. « إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً ـــــ همانا ما او را به سوي راه هدايت نموديم خواه شاكر باشد يا كفران كند »(الإنسان:3) شيطان همان گونه كه به اختيار خود گمراه شد ، مي توانست به اختيار خود راه هدايت را هم برگزيند ؛ امّا چنين نكرد. هم اكنون نيز اگر توبه كند توبه اش پذيرفته مي شود امّا استكبار و خود برتر بيني چنين اجازه اي به او نمي دهد. خداوند متعال نيز با اينكه مي تواند او را وادار به اطاعت كند امّا چنين كاري نمي كند چون سنّت خدا اين است كه موجودات مختار را به كاري اجبار نمي كند. اگر بنا بود خدا اختيار بدهد و بعد سلب اختيار كند ، اساساً از اوّل اختيار نمي داد. 4ـ شيطان يك گناه بيش نكرد ، پس چرا با يك گناه تا ابد از رحمت خدا محروم شد؟ ثانياً او گفت من به آدم سجده نمي كنم ولي از سجده به خدا كه ابايي نداشت. درست است كه ابليس تنها يك گناه نمود ؛ امّا گناه او مثل گناه اكثر انسانها يا جنّها ، از روي غفلت نبود ؛ بلكه او از روي گردن كشي و حسادت نسبت به خليفة الله و وليّ الله از سجده ابا كرد ؛ و اين گناهي است كه هر كه يكبار مرتكب آن شود ، به سرنوشت ابليس مبتلا مي گردد ؛ مانند فرعون و قارون و نمرود و امثال آنها كه مرتكب همان گناه نابخشودني شدند. او در حقيقت با خدايي خدا به مخالفت برخاسته بود و نظر خود را برتر از نظر خدا مي دانست و معاذ الله خدا را متّهم به ناداني مي نمود. برخي از جهّال صوفيّه چنين بافته اند كه ابليس موحّد محض بود لذا حاضر نشد براي غير خدا سجده كند. يا برخي گفته اند ابليس مي دانست كه خلقت انسان شگفت انگيزترين پديده ي عالم خواهد بود لذا سجده نكرد تا خلقت او را ببيند ، در حالي كه ملائك در سجده بودند و شاهد اين امر شگفت نشدند. اگر كسي اندك اطّلاعي از آيات قرآن حكيم داشته باشد بيهوده بودن اينگونه سخنان را به روشني خواهد يافت. وقتي خداوند متعال خود ، علّت تمرّد شيطان از سجده را تكبّر و كفر پنهان او معرّفي مي كند چگونه مي توان براي آن دنبال علّت ديگري گشت. اين گونه توجيهات يقيناً از القائات خود ابليس است. خداوند متعال در سوره ي ص ، تفصيل جريان ابليس را به اين گونه بيان مي فرمايد: « إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طينٍ (71) فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي‏ فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ (72) فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ (73) إِلاَّ إِبْليسَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرينَ (74) قالَ يا إِبْليسُ ما مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَيَّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالينَ (75) قالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَني‏ مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طينٍ (76) قالَ فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّكَ رَجيمٌ . ــــــــــــــ [ياد كن‏] آنگاه كه پروردگار تو به فرشتگان گفت: من آفريننده ي بشري از گِل هستم. پس چون او را راست و تمام گردانيدم و در وى از روح خود دميدم، او را سجده‏كنان درافتيد. پس فرشتگان همه با هم سجده كردند ، مگر ابليس كه بزرگي طلبيد در حالي كه از كافران بود. [خداى‏] گفت: اى ابليس، چه چيزي تو را باز داشت از آنكه سجده كنى بر آن كه با دو دست خويش آفريدم؟ آيا خود را بزرگ ديدى يا از بلندمرتبگان بودي؟ گفت: من از وى بهترم، مرا از آتش آفريدى و او را از گِل. گفت: پس، از آنجا بيرون شو، كه همانا تو رانده‏شده‏اى.» ازاين آيات شريفه به وضوح پيداست كه سجده نكردن شيطان از روي خود بزرگ بيني بوده كه خود نيز به اين امر اعتراف نموده و گفت: « أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ » ؛ در حالي كه آدم (ع) با به نمايش گذاشتن علم خود به اسماء ، نشان داده بود كه از جميع ملائك برتر است. بلكه بالاتر از آن ، شيطان با سجده نكردن خود ، خدا را متّهم به جهل و بي حكمتي كرده است. وقتي خداوند متعال او و ملائك را امر به سجده كرد يقيناً مي دانست كه آدم(ع) اشرف از همه ي موجودات بوده لايق كرنش همگان است. امّا شيطان بر اين اعتقاد بود كه اوّلاً خودش بهتر و برتر از آدم است و ثانياً امر خداوند متعال در سجده به آدم غير حكيمانه است. تازه شيطان به اين مقدار بسنده نكرده خدا را متّهم به ظلم و اضلال نموده در پيشگاه خدا ، او را تهديد نمود كه بندگانش را گمراه خواهد ساخت. و شايد مقصودش اين بود كه نشان دهد معاذ الله خدا در برتر دانستن آدم (ع) اشتباه كرده است. « (خداوند به او) فرمود: در آن هنگام كه به تو فرمان كردم ، چه چيز تو را مانع شد كه سجده كنى؟ گفت: من از او بهترم؛ مرا از آتش آفريده‏اى و او را از گل. گفت: از آن جايگاه فرود آى! تو را نرسد كه در آن جايگاه تكبّر كنى! بيرون رو، كه تو از افراد پست و كوچكى! گفت: مرا تا روزى كه(مردم) برانگيخته مى‏شوند مهلت ده(و زنده بگذار!) فرمود: تو از مهلت داده شدگانى. گفت:اكنون كه مرا گمراه ساختى، من بر سر راه مستقيم تو، در برابر آنها كمين مى كنم. سپس از پيش رو و از پشت سر، و از طرف راست و از طرف چپ آنها، به سراغشان مى‏روم؛ و بيشتر آنها را شكرگزار نخواهى يافت. فرمود: از آن جايگاه ، با ننگ و عار و خوارى، بيرون رو! و سوگند كه هر كس از آنها از تو پيروى كند، جهنم را از همگى شما پر مى‏كنم‏.»(اعراف:12 ـ 18) 5 ـ شيطان پس از اظهار كفر ، براي هميشه رانده ي درگاه شد ؛ پس راه خود به سوي عبوديّت را با دست خود بسته است ؛ با اين احوال چرا خداوند متعال به او مهلت زندگي داده است؟ هدف اين كار خدا چه بود؟ گرچه ابليس براي خود و پيروانش موجودي شرّ مي باشد ، امّا وجود او بركات فراواني براي بشريّت دارد كه با نبود او آن بركات نيز حاصل نمي شوند. شيطان مانند حريفي قوي براي انسانهاست كه مقابله با فريبهاي او باعث رشد قواي وجودي انسان مي شود. مانند كشتي گيري كه در اثر كشتي گرفتن با حريف قوي ، خودش نيز قويتر مي شود. كشتي گيري كه با يك آدمك مصنوعي تمرين مي كند فرق بسياري دارد با كشتي گيري كه با يك قهرمان كشتي تمرين مي كند. اساساً آمدن انسان به دنيا براي اين است كه در اثر درگير شدن با وساوس شيطان ، مشكلات زندگي ، اتّفاقات گوناگون خوب و بد و... قواي نهفته در وجود خود را شكوفا نمايد. در اين ميان انبياء و ائمه(ع) به عنوان انسانهاي كامل نقش مربّي گري انسانها را به عهده دارند. دين نيز برنامه عملي شكوفا نمودن استعدادهاي دروني آدمي است. و ابليس و پيروان جنّي و انساني او ، از ابزارهاي تمرين عبوديّت مي باشند ؛ همانگونه كه بلايا و مصائب و عبادتهاي متداول (واجبات و محرّمات و مستحبّات و مكروهات ) نيز جزء ابزارهاي رسيدن به مقام عبوديّت مي باشند. پس اصل خلقت ابليس براي اين بوده كه او نيز مثل ديگر جنّها راه عبوديّت را در پيش بگيرد ؛ امّا وقتي از اين مقصد باز ماند و راه خود را كج نمود ، خداوند متعال او را باقي نگه داشت تا وجودش موجب رشد بندگان مومنش باشد. كما اينكه خداوند متعال به شياطين انس فرصت وسوسه مي دهد تا انسانهاي طالب كمال در مواجهه با آنها استعدادهاي الهي خويش را شكوفا نمايند. 6ـ چرا خداوند متعال به شيطان امكان تسلّط بر انسان را داد؟ خداوند متعال مي فرمايد:« وَ ما كانَ لَهُ عَلَيْهِمْ مِنْ سُلْطانٍ . ــــ او (ابليس) سلطه اي بر آنان نداشت» در آيات ديگر نيز خداوند متعال تصريح مي كند كه شيطان قادر به گمراه كردن هيچ كس نيست ؛ كار شيطان فقط ترساندن و تشويق نمودن است ؛ و انسان موجود مختاري است كه مي تواند تحت تأثير كار شيطان قرار بگيرد يا نگيرد. آيات ناظر به ميزان سلطه شيطان: 1) « إِنَّ عِبادي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ إِلاَّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوين. ‏ همانا تو را بر بندگان من تسلّطي نيست ؛ مگر گمراهانى كه از تو پيروى مى‏كنند.»( الحجر:42) 2) « إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذينَ آمَنُوا وَ عَلى‏ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ همانا چنين است كه او (شيطان) ، بر كسانى كه ايمان دارند و به پروردگارشان توكّل مى‏كنند، تسلّطى ندارد.»( النحل:99) 3) « إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُون‏ تسلّط او (شيطان) فقط و فقط بر كسانى است كه او را به سرپرستى خود برگزيده‏اند، و بر آنها كه نسبت به او (خدا) شرك مى‏ورزند.»( النحل:100) از اين سه آيه شريفه به وضوح استفاده مي شود كه اگر كسي با اختيار خود ، مهار خود را به دست شيطان ندهد ، شيطان هيچ تسلّطي بر او ندارد. اعتراف خود شيطان نيز در روز قيامت شنيدني است ؛ خداوند متعال مي فرمايد:« وَ قالَ الشَّيْطانُ لَمَّا قُضِيَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَ ما كانَ لِيَ عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلاَّ أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لي‏ فَلا تَلُومُوني‏ وَ لُومُوا أَنْفُسَكُمْ ما أَنَا بِمُصْرِخِكُمْ وَ ما أَنْتُمْ بِمُصْرِخِيَّ و شيطان، هنگامى كه كار تمام مى‏شود(بعد از حساب رسي آخرت ) ، مى‏گويد:خداوند به شما وعده حق داد؛ و من به شما وعده دادم، و تخلّف كردم. من بر شما تسلّطى نداشتم ، جز اينكه دعوتتان كردم و شما دعوت مرا پذيرفتيد.بنا بر اين ، مرا سرزنش نكنيد؛ خود را سرزنش كنيد! نه من فريادرس شما هستم، و نه شما فريادرس من. ... »( إبراهيم:22) خدا نه تنها شيطان را مأمور گمراه نمودن مردم قرار نداده ؛ بلكه به او اجازه گمراه نمودن هم نداده است. اگر شيطان مردم را وسوسه مي كند به اجازه و موافقت خدا نيست بلكه از سر عصيان است همانطور كه ديگر كفّار و فاسدان ، مردم را از روي عصيان ، به تباهي دعوت مي كنند. لذا آنگاه كه شيطان با اختيار خود تصميم به وسوسه مردم گرفت خداوند متعال او را تهديد نمود كه اگر چنين كني در جهنّم معذّب خواهي شد و نيز هر كه از تو اطاعت كند با تو در جهنّم خواهد بود.خداوند متعال همانطور كه انسان را مختار آفريده است ابليس را هم ، كه يكي از افراد جنّ است ، مختار آفريده ؛ و او به اختيار خود كافر شده است و به اختيار خود ، دست به وسوسه ديگران مي زند ؛ همانطور كه انسانهاي كافر و مشرك و فاسد نيز با اختيار خود گمراه شده اند و با اختيار خود ديگران را وسوسه مي كنند. اگر بنا بود كه خدا جلوي كار شيطان را بگيرد پس بايد جلوي كار كفّار و مشركان و فاسقان و ظالمان و فاسدان را هم مي گرفت ؛ كه در آن صورت ديگر اختيار معنايي نداشت. برخي چنين پنداشته اند كه شيطان علّت تامّه معصيت است و اگر شيطان نبود كسي گمراه نمي شد ؛ در حالي كه چنين نيست ، شيطان تنها وسوسه كننده است ؛ اگر شيطان نبود باز عدّه اي گمراه مي شدند و ديگران را وسوسه مي نمودند ؛ همانطور كه خود شيطان را كسي گمراه نكرد بلكه خودش از سر حسادت نسبت به آدم(ع) راه طغيان پيش گرفت. و خداوند متعال او را از صف ملائك بيرون نمود ؛ و او در مقابل سالها عبادتش از خدا طلب عمر طولاني نمود و خداوند متعال كه منبع كرم است خواسته او را اجابت نمود ؛ چرا كه خدا اجر هيچ كس را ضايع نمي كند اگرچه كافر باشد. امّا شيطان از اين عمر طولاني سوء استفاده كرده و از سر دشمني با خدا و آدم ، اظهار داشت كه بني آدم را فريب خواهد داد و خدا او را تهديد به جهنّم نمود همانگونه كه همه موجودات مختار فساد پيشه را تهديد به جهنّم كرده است. « قالَ فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّكَ رَجيمٌ (34)وَ إِنَّ عَلَيْكَ اللَّعْنَةَ إِلى‏ يَوْمِ الدِّينِ (35)قالَ رَبِّ فَأَنْظِرْني‏ إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ (36)قالَ فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرينَ (37)إِلى‏ يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ (38)قالَ رَبِّ بِما أَغْوَيْتَني‏ لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعينَ (39)إِلاَّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصينَ (40)قالَ هذا صِراطٌ عَلَيَّ مُسْتَقيمٌ (41)إِنَّ عِبادي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ إِلاَّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوينَ (42)وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعين‏ فرمود: از صف آنها[ فرشتگان‏] بيرون رو، كه رانده‏شده‏اى(از درگاه ما!). (34) و لعنت(و دورى از رحمت حق) تا روز قيامت بر تو خواهد بود! (35) گفت: پروردگارا! مرا تا روز رستاخيز مهلت ده(و زنده بگذار!)» (36) فرمود:تو از مهلت يافتگانى! (37) تا روز وقت معيّنى(نه تا روز رستاخيز) (38) گفت: پروردگارا! چون مرا گمراه ساختى، من(نعمتهاى مادّى را) در زمين در نظر آنها زينت مى‏دهم، و همگى را گمراه خواهم ساخت، (39) مگر بندگان مخلصت را. (40) فرمود: اين راه مستقيمى است كه بر عهده من است (41) همانا تو بر بندگانم تسلّط نخواهى يافت؛ مگر گمراهانى كه از تو پيروى مى‏كنند؛ (42) و دوزخ، ميعادگاه همه آنهاست.»(الحجر)‏ بنا بر اين ، وجود شيطان نمي تواند توجيه كننده گناهان مردم شود ؛ همانطور كه وجود قاچاقچيان موادّ مخدّر و وجود سايتهاي اينترنتي مبتذل و وجود اسلحه موجب نمي شود كه ما اعتياد و ابتذال و جنايت برخي افراد را توجيه كرده آنها را بي تقصير بدانيم. اگر وجود ابليس كافي براي گمراه شدن انسانها بود در آن صورت همه انسانها بايد گمراه مي شدند. اينكه برخي انسانها گمراهند و برخي ديگر گمراه نيستند دليل روشني است بر اينكه وجود شيطان علّت تامّه براي گمراهي نيست.

جواب سوال پنجم:
1ـ در مورد بهشت آدم(ع) سه نظر عمده وجود دارد عده اي معتقدند كه آن بهشت ، بهشت اخروي بوده و عده اي ديگر گفته اند آن بهشت ، باغي از باغات همين دنياي مادّي بوده است ؛ و عده ي سومي معتقدند آن بهشت، بهشت برزخي بوده. قول اوّل به نظر ضعيف مي رسد چون اگر كسي وارد بهشت اخروي شود ديگر از آن خارج نخواهد شد و شيطان را هم در آن راه نيست. قول دوم نيز بعيد است كه درست باشد چون اوّلاً برخي از اوصافي كه براي بهشت آدم(ع) در قرآن آمده است با باغهاي دنيوي سازگار نيست.بهشت مذكور بهشتي بوده است كه در آن گرسنگي و تشنگي و گرما و سرما نبوده است.(ر.ك:سوره طه / 118 و 119 ) ثانياً بنا به آنچه از روايات استفاده مي شود ، هبوط از بهشت براي حضرت آدم(ع) بسيار ناگوار بوده است. لذا مدام از آن ياد مي كرده و آرزوي آن را داشته است. در حالي كه حضرت آدم (ع) پيامبر خدا بود ؛ و از پيامبر خدا بعيد است به خاطر از دست دادن باغي دنيايي ــ هر چند بسيار زيبا ــ اين همه ابراز اندوه كند ؛ تا آنجا كه گفته اند آن حضرت در فراق بهشت بسيار گريه مي كرد و اندك مي خنديد. افراد مومني كه مادون انبياء هستند منزّه از اين هستند كه دل در گرو زيبايي هاي دنيا داشته باشند چه رسد به انبياء(ع). بنا بر اين ، به نظر مي رسد كه اين بهشت ، بهشت عالم برزخ بوده است. در روايات نيز به كرّات گفته شده كه اين بهشت ، بهشت دنيايي بوده است نه بهشت اخروي ؛ ولي از اين روايات نمي توان استفاده نمود كه آن بهشت ، باغي از باغهاي دنياي مادّي بوده است ؛ چون در بسياري از آيات و روايات ، كلمه ي دنيا ، در مقابل آخرت قرار گرفته و به مجموع عالم برزخ و عالم مادّه اطلاق شده است. چرا كه انسان بعد از مردن ، ارتباط خود را به طور كامل از دنيا قطع نمي كند ؛ بلكه همچنان نتايج اعمال افراد متوفي و خيراتي كه ديگران براي وي مي كنند به او مي رسد. همچنين طبق روايات ، افراد متوفي با اجازه ي مأمورين الهي به عالم مادّه رفت و آمد كرده ، و از بازماندگان خود ديدن مي كنند. بنا بر اين ، عالم برزخ ، مثل عالم آخرت ، كاملاً از دنيا منفك نيست ؛ لذا كلمه ي دنيا در بسياري از آيات و روايات به صورت اعمّ به كار رفته و شامل عالم مادّه و عالم برزخ است. پس اينكه اهل بيت (ع) گفته اند بهشت حضرت آدم ، بهشت دنيايي بوده است ، منافاتي با اين ندارد كه آن را بهشت برزخي بدانيم. وقتي حضرات معصومين(ع) مي گفته اند آن بهشت ، بهشت دنيايي بوده ، در واقع اخروي بودن آن را نفي مي كرده اند. قرينه ي اين ادّعا آن است كه در برخي از اين روايات تصريح شده كه آن بهشت ، بهشت اخروي نبوده بلكه دنيوي بوده است ؛ و سخني از بهشت برزخي به ميان نيامده است. يعني اگر مي خواستند بفرمايند آن بهشت ، باغي مادّي بوده است ، در آن صورت بايد برزخي بودن آن را هم نفي مي نمودند ؛ در حالي كه نفي نكرده اند. همچنين طبق روايات ، خروج از بهشت برزخي امكان پذير است. چون روايات رجعت كه فراوان هم هستند تصريح دارند كه در زمان ظهور قائم آل محمّد( عج) عدّه اي از اهل بهشت براي ياري آن حضرت خواهند آمد. البته توجّه شود كه حضرت آدم و حوّا (ع) در همان حال كه با ابدان برزخي خود در بهشت برزخي بودند ، بدن مادّي نيز داشتند ؛ لكن ابداً توجّهي به بدن مادّي خود نداشتند ؛ چون آنها از همان بدو خلقتشان چشم برزخي داشتند و آنكه برزخ را ببيند توجّهي به دنيا نمي كند ؛ چرا كه نسبت برزخ به دنيا نسبت اصل و فرع است. مجنون در فراق ليلي نام او را بر خاك مي نوشت و مي گفت:« چون ميسّر نيست بر من كام او ــ عشقبازي مي كنم با نام او » ؛ ما نيز در فراق بهشت برزخي است كه به لذّات اين دنيا توجّه داريم و الّا دنيا در نزد برزخ ابداً قابل توجّه نيست. لذا هبوط آن دو بزرگوار در حقيقت محدود شدن چشم برزخي آنها بود كه باعث شد آنها در اثر نديدن نعمات برزخي و جسم برزخي خودشان تا مرز عالم مادّه تنزّل كنند و وجود مادّي خودشان را ملاحظه نمايند. در اين هنگام بود كه بدن مادّي خود را برهنه ديدند و پس از آن خود را موجوداتي زميني يافتند. مشابه اين امر براي عرفا نيز رخ مي دهد ؛ يعني آنها گاه چنان غرق در عالم مثال (برزخ و ملكوت) مي شوند كه به كلّي از عالم مادّه غافل مي گردند. مشايخ عرفا نيز تصريح دارند كه در چنين حالي ، انسان از دار تكليف خارج مي شود ؛ لكن اگر در عالم ملكوت نيز كاري خلاف ادب بندگي از عارف صادر شود ، هنگام بازگشت به دنيا باز ناراحت مي شود و بناي توبه مي گذارد ؛ يعني سعي مي كند نقص خود را جبران نمايد. كما اينكه ما نيز اگر در عالم خواب ، امري ناگوار را مشاهده كنيم ، بعد از بيداري شكر مي كنيم كه واقعيّت نداشته است ؛ يا برخي كه در عالم خواب خود را در حال انجام كاري خلاف شرع مي بينند ، بعد از بيدار شدن ، حقيقتاً ناراحت شده و چه بسا دچار عذاب وجدان مي شوند. چرا كه احساس مي كنند نقصي در وجود آنهاست كه به اين صورت خود را نمايان ساخته است. آدم (ع) نيز به همين سبب بعد از هبوط توبه نمود ؛ با اينكه برزخ دار تكليف نيست و گناه شرعي در آن معني ندارد. پس حضرت آدم و حوّا(ع) هم بدن مادّي داشتند هم بدن برزخي ؛ لكن مدّتي از بدن مادّي خود غفلت داشتند ، نظير اولياي مجذوب كه از بدن خود غافلند و ابدان آنها به اذن خدا تا مدّتي معيّن بين مردم در حركت است. لذا هر چه از آنها سر مي زند فعل الله است و هر چه بگويند كلام خداست. اميرمومنان (ع) در وصف اينگونه افراد فرمودند: « كَانُوا قَوْماً مِنْ أَهْلِ الدُّنْيَا وَ لَيْسُوا مِنْ أَهْلِهَا فَكَانُوا فِيهَا كَمَنْ لَيْسَ مِنْهَا عَمِلُوا فِيهَا بِمَا يُبْصِرُونَ وَ بَادَرُوا فِيهَا مَا يَحْذَرُونَ تَقَلَّبُ أَبْدَانِهِمْ بَيْنَ ظَهْرَانَيْ أَهْلِ الْآخِرَةِ وَ يَرَوْنَ أَهْلَ الدُّنْيَا يُعَظِّمُونَ مَوْتَ أَجْسَادِهِمْ وَ هُمْ أَشَدُّ إِعْظَاماً لِمَوْتِ قُلُوبِ أَحْيَائِهِم‏ ــــ مردمى از اهل دنيا بودند در حالي كه از اهل دنيا نبودند ؛ پس در ميان اهل دنيا چون كسى بودند كه از مردم دنيا نيست. كار از روى بصيرت كردند و در آنچه از آن پرهيزشان بايد سبقت جستند. بدن‏هايشان به گونه‏اى در تلاش و حركت بود كه گويا ميان مردم آخرتند.اهل دنيا را مى‏نگرند كه مرگ بدن‏ها را بزرگ مى‏شمارند، امّا آنها مرگ دل‏هاى زندگان را بزرگ‏تر مى‏دانند.» (نهج البلاغة ـ خ230) باز در وصفشان فرمود: « هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَى حَقِيقَةِ الْبَصِيرَةِ وَ بَاشَرُوا رُوحَ الْيَقِينِ وَ اسْتَلَانُوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفُونَ وَ أَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ وَ صَحِبُوا الدُّنْيَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْأَعْلَى أُولَئِكَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ وَ الدُّعَاةُ إِلَى دِينِهِ آهِ آهِ شَوْقاً إِلَى رُؤْيَتِهِم‏ ــــــ علم به آنها هجوم آورده با حقيقت بصيرت ، و روح يقين را دريافته‏اند، و آنچه را خوشگذاران‏ها دشوار مى‏شمارند، آسان گرفتند، و با آنچه كه ناآگاهان از آن هراس داشتند أنس گرفتند. در دنيا با بدن‏هايى زندگى مى‏كنند، كه ارواحشان به عالم بالا پيوند خورده است، آنان جانشينان خدا در زمين، و دعوت كنندگان مردم به دين خدايند. آه، آه، چقدر مشتاق ديدارشان هستم! » (نهج البلاغه ـ حكمت 144)
موفق باشید.

سلام. خواستم بابت توضیح بی نظیرتون ازتون تشکر کنم. چون دستگاه تفکر انسان چیزی جز منطق قبول نمیکند. از امروز نگاه من حقیر به کلمه وجود عوض شد.

Member since:
4 بهمن 1393
Last activity:
11 هفته 2 روز

تشکر از مراجعه و حسن نظر شما

واس من کاملا مشخص بود که چون ما هستیم پس قطعا خدایی هست ولی واقعا نمیتونستم درک کنم که چرا واقعا ما باید باشیم، مگه هرکسی که قدرت داشت اصلا باید خلق کنه و ...
از اینکه با زبان ساده کمکم کردید تا پاسخ سوالم رو پیدا کنم، بسیار ممنونم :)

سلام تشکر فراوان از مطالب ارزنده .. کاش جملات و کلمه ها ساده تر بیان شود تا ما هم که سواد حوزوی نداریم مفهوم کلمات را متوجه بشیم .

سلام احسنت عالی بود

Member since:
4 بهمن 1393
Last activity:
11 هفته 2 روز

تشکر از مراجعه شما

با سلام
در رابطه با این که خداوند خالق است و خالقی جزیی از ذات اوست بنده متقاعد نشدم
سخن شما معادل اینست که هرچیزی که به ذهن و دیده ما میرسد تفکیک گردد وبه تبع آن چیزهایی که مارا از ادامه راه باز میدارد صفات ثلبی و چیزهایی که ذهنمان را از حساسیت دور نگه میدارد صفات حمدی پنداشته شود،در واقع هرچیزی که ما تا بحال آن را انجام نداده ایم در مجموعه ای تعریف نشده قرار بگیرد و هر آنچه که تا بحال انسان علنا آن را انجام داده در مجموعه ای دیگر جای گیرد

عالی بود . آفرین

Member since:
4 بهمن 1393
Last activity:
11 هفته 2 روز

تشکر از مراجعه شما

آقا دمتون گرم عجب جواب کامل و جامعی بود، خداییش تا حالا همچین جوابی واسه سوالم پیدا نکرده بودم فکرم نمی کردم پیدا کنم،اجرتون با امام زمان، التماس دعا یا علی

Member since:
4 بهمن 1393
Last activity:
11 هفته 2 روز

تشکر از مراجعه شما

سلام
واقعا عالی بود
من جوابهای متعددی در این رابطه خونده بودم ولی این واقعا قانع کننده و کامل بود
ممنون

Member since:
16 اسفند 1389
Last activity:
35 هفته 3 روز

با تشکر از مراجعه شما

باتشکر.آموزنده و زیبا بود

Member since:
16 اسفند 1389
Last activity:
35 هفته 3 روز

با تشکر از مراجعه شما

ممنونم از متن خوبتون.

Member since:
16 اسفند 1389
Last activity:
35 هفته 3 روز

با تشکر از مراجعه شما

ممنون که سعی در جواب دادن مسائل فلسفی دارید و زحمت میکشید.
ولی نیازمند تفکر و تحقیق بیشتر هستم!

Member since:
16 اسفند 1389
Last activity:
35 هفته 3 روز

با تشکر از مراجعه شما

خیلی ممنون

Member since:
16 اسفند 1389
Last activity:
35 هفته 3 روز

با تشکر از مراجعه شما

بنام خدایی که برمابیچارگان ناچیزمنت گذاشت وخودش رابه مادادتا ماصاحب خدایی چون او شویم که صاحب همه چیزوصاحب ماست خدایی که ماخدایی چون اویی داریم درعین حالی که او مولا ومقتدروغنی است وبه ما شرفت دادتادرعین عدم و بی چیزی وفنا خدایی چون اورا داشته باشیم.برادرم بسیارمطالب خوب بودلذت بردم لطفاازکلمات عربی استفاده نکنیدتادرک مطلب بیشتربشودوتاحدامکان مباحث پیچیده فلسفی رابه زبان ساده بیان فرماییدالزاما تمتمی خوانندگان به مفاهیم ومبانی فلسفی اشنانیستندالتماس دعا

Member since:
16 اسفند 1389
Last activity:
35 هفته 3 روز

با تشکر از دیدگاه شما
سعی خواهیم کرد که پیشنهاد مفید حضرتعالی را امتثال نماییم

ممنون از شما بسیار مفید بود.

Member since:
16 اسفند 1389
Last activity:
35 هفته 3 روز

با تشکر از مراجعه شما

سلام قبلا درست این فلسفه را متوجه نشده بودم وایراد گرفتم ببخشید عالی است ونیاز به تفکر وتدبر بیشتر دارد

Member since:
16 اسفند 1389
Last activity:
35 هفته 3 روز

به سلام
از اینکه با حق جویانی همچون حضرتعالی در ارتباطیم خدا را شاکریم
با تشکر از مراجعه شما

با سلام خوب بود

Member since:
16 اسفند 1389
Last activity:
35 هفته 3 روز

با تشکر از مراجعه شما

بسیار عالی بود از خواندن آن لذت بردم .

Member since:
16 اسفند 1389
Last activity:
35 هفته 3 روز

با تشکر از مراجعه شما

بسیار ممنونم چون من خیلی وقته که همچین سوالاتی دارم الان جواب سوالامو گرفتم

Member since:
16 اسفند 1389
Last activity:
35 هفته 3 روز

باتشکر از مراجعه شما

راستش یه سوال فراجناحی دارم---خدا کنه این سوال شرک نباشه فقط از روی کنجکاویه--قبل از افرینش اسمانها و زمین خدا در کجا بوده است یعنی پیدا هست ولی پنهان است---واقعا سوال بی مودری شاید باشه ولی کنجاوی شاید دلیل بر ایمان باشد--

Member since:
16 اسفند 1389
Last activity:
35 هفته 3 روز

در رابطه با سؤالى كه فرموديد كه خداوند قبل از آفرينش جهان به چه كارى مشغول بوده است، ذكر چند مطلب ضرورى است: اول: قبل به چه معنى است؟ اگر دو موجود نسبتى با مبداء وجودى داشته باشند، آن كه جلوتر است و تقدم دارد، بر ديگرى سابق است و قبل از اوست وآنكه عقب تر و پس از اولى‏است، بعد است و اگر هردو در يك سطح باشند و نسبتشان با آن مبداء مساوى باشد، همراه هم مى شونند. مثلا زيد و عمرو را در نسبت زمان تولد با هم مى سنجيم و بر فرض زيد پدر عمرو باشد، در اين صورت زيد قبل از عمرو به دنيا آمده و عمرو بعد از زيد متولد شده است. اگر آن دو با هم برادر دوقلو باشند، هر دو با هم داراى نسبتى مساوى در زمان تولد مى‏باشند، (بداية‏الحكمه استاد علامه طباطبائى، ص 117 و 118). حال منظور شما از قبل در سؤال چيست؟ ظاهرا بايد قبل زمانى باشد، زيرا اگر چه رابطه تقدم و تاخر كه در فلسفه به سبق و لحوق معروف است، اقسام مختلفى دارد، اما در سؤال تنها قبل زمانى مى‏تواند معناى درستى داشته باشد. در اين صورت قبل بودن يعنى در زمان متقدم بودن و معناى سوال شما اين مى شود كه خداوند تعالى در زمانى كه جهان را خلق نكرده بود، به چه كارى مشغول بوده است؟ اما اين سوال در درون خود دچار تناقض و اشكال است. زيرا زمان عبارت است ازكميتى كه به واسطه حركت بر جسم عارض مى شود و فقط در اشياء متحرك و جسمانى جارى مى شود و محل آن جسم است. به عبارت ديگر هر جسمى كه حركت مى كند و داراى تغيير و تحول است، زمان بر آن عارض است. زمان امتداد معين است كه تعين حركت بدان است. با اين تحليل روشن مى شود كه زمان متفرع بر حركت و جسم است و اگر در چيزى حركت نباشد يا جسمانى نباشد، زمان معنى ندارد، (همان، ص 138 و 139) پس در عالم مجردات زمان نيست و زمان مختص جهان مادى است. بنابر اين ابتدا جهان مادى خلق مى شود و از حركت آن زمان انتزاع مى شود. با اين بيان روشن مى شود كه اصل سوال اشتباه است ، زيرا در ساحت قدس الهى اصلا زمان و حركت و تغيير و تحول معنى ندارد تا قبل و بعدى تصور شود و اين مفاهيم براى ما كه در جهان مادى زندگى مى كنيم و بر زندگى مادى ما حاكم است. پس گزاره «قبل از آفرينش جهان» صحيح نيست . دوم: هستى به اعتبارى به دو قسمت تقسيم مى شود: 1- قدم، 2- حدوث. به عبارت ديگر موجودات به طور كلى يا حادثند يعنى هستى آنها مسبوق به عدم است و يا قديمند كه هستى آنها مسبوق به عدم و نيستى نيست .قدم و حدوث نيز اقسامى دارد كه مهمترين آنها قدم و حدوث ذاتى و قدم وحدوث زمانى است. قديم ذاتى يعنى هستى او در مرتبه ذات مسبوق به هيچ نيستى‏اى نيست. بنابراين فقط حق تعالى قديم ذاتى است و هيچ عدمى در او راه ندارد و سابقه هيچ عدمى نيز در او نيست. حدوث ذاتى يعنى هستى او در مرتبه ذات مسبوق به عدم است. به عبارت ديگر براى‏موجود شدن نيازمند علت است كه با فيض خود او را هستى دهد «ماسوا الله» يعنى تمام جهان آفرينش حادث ذاتى است. قديم زمانى يعنى اينكه هستى شى‏ء به نيستى زمانى مسبوق نباشد. به عبارت ديگر هستى او در هر قطعه از زمان ثابت باشد و كل جهان طبيعت چنين است و زمانى قابل فرض نيست كه نيوده باشد. فلاسفه بر قدم زمانى كل جهان طبيعى دلايلى آورده‏اند كه خلاصه آن همان است كه در بند اول آورديم و آن اين كه زمان از جهان مادى و قابليت حركت اتنزاع مى‏شود و زمان از حيث رتبه متاخر از جهان طبيعت است. و اصولا امتداد وجود ى قديم زمانى با امتداد زمان مساوى است. حادث زمانى كه عبارت است از اينكه هستى شى‏ء مسبوق به عدم زمانى باشد. مثل امروز كه مسبوق به عدم و نيستى ديروز است، (همان، 122 - 120). با توجه به مطالب بالا روشن مى شود كه كل جهان آفرينش حادث ذاتى است و تك تك پديده‏هاى مادى نيز حادث زمانى هستند. اما كل جهان مادى و طبيعى قديم زمانى است و زمانى نبوده كه نباشد. بنابراين پاسخ سوال شما اين است كه جهان اصلا حادث زمانى نيست تا سوال شود كه خداوند قبل از آفرينش آنها به چه كارى مشغول بوده است. سوم: خداوند متعال فياض على‏الاطلاق است و فيض او دائمى است و لحظه و آنى قطع نمى شود و بنابراين هيچ زمانى نبوده كه خلقى و فيضى نباشد، زيرا تمام ممكنات با زبان حال خود فرياد احتياج و فقر سر مى‏دهند و با زبان حال عرض نياز به بى‏نياز مطلق مى‏كنند و فيض او نيز دائمى است. او ذات داراى تمام كمالات است كه از جمله كمالات او فياضيت و خالقيت و رازقيت است. لازم نيست تمام موجودات او را بشناسيم. چه بسيار از مخلوقات الهى كه اصلا به تصور ما نمى‏آيند و از احوال آنها آگاه نيستيم. همين مقدار عقل ما به ما فتوا مى‏دهد كه كل جهان مادى و طبيعى قديم زمانى است و مسبوق به عدم زمانى نيست و بيش از اين لااقل تاكنون براى ما ناشناخته است و شايد گوشه اى از آن در آينده مكشوف شود. چهارم: آيه شريفه 29 سوره مباركه الرحمن «يسئله من فى السموات و الارض كل يوم هو فى‏شان؛ تمام كسانى كه در آسمانها و زمين هستند از او تقاضا دارند، و او در هر روز در كارى‏نو مشغول است». از دو بخش تشكيل شده است: بخش اول: تمام موجودات به او نياز دارند كه اين به اين معنى است كه تمام موجودات در هستى و شوون ذاتى و غير ذاتى خود بدو محتاجند. به زبان فلسفى تمام موجودات حادث ذاتى هستند و در پيدايش و بقاء خود به علت خود يعنى ذات بى نياز پاك نيازمند. بخش دوم: ذيل آيه است كه «كل يوم هو فى شان؛ هر روز خدا در كار جديدى است». آيا منظور از «يوم» زمان است ، پس تفسير آيه اين است كه خداوند تعالى هر زمانى در آفرينش جديدى است و هر زمانى طرحى نو در مى‏اندازد، (تفسير نمونه، ج 23، ص 134 و 135) يا منظور از «يوم» امرى بالاتر از زمان است كه به علت ضيق تعبير از آن به «يوم» تعبير شده است؟ توضيح اين كه هر حادثه اى اگر زمانى باشد دو چهره دارد: زمانى و زمانه اى. آنچه مربوط به زمان است جزء تاريخ است و آنجه مربوط به زمانه است در تاريخ و بند زمان نمى‏گنجد و فراتر از زمان مى رود و چون ثابت است فراتر از زمان و مكان مى رود. چنانچه واقعه عاشورا يك بعد زمانى دارد و يك بعد زمانه اى و ملكوتى كه فراتر از زمان و مكان است، (عرفان وحماسه ، آيت الله جوادى آملى، ص 49 - 46). با اين تفسير احتمال دارد كه منظور از «يوم» زمانه باشد. زيرا پديده مادى كه چنين باشد، كه چهره ملكوتيش فراتر از زمان باشد و در عين حالى كه در زمان و مكان واقع شده است، در زمان و مكان نگنجد از آنها فراتر رود، موجود مجرد و آن هم مجرد على‏الاطلاق كه هيچ جهت امكان و نقصى در او نيست، و هيچ چهره زمانى ندارد، لاجرم در ظرف زمان نمى‏گنجد، آرى او در هر زمانى هست اما در زمان نيست و زمانمند نيست و در هر مكانى هست و اما در مكان نمى‏گنجد و مكان‏دار نيست، (الميزان ج 19 ص 611) بنابر اين معناى آيه اين مى‏شود كه خداوند متعال در هر زمانه‏اى در كارى جديد است و امرى جديد مى آفريند كه هرگز نبوده است و كارهاى او تكرارى نيست ، بلكه بدون الگو و ابتكارى است. براى تفسير بيشتر آيه به تفاسير ذيل مراجعه كنيد: 1- تفسير نمونه ج:23 ص:138 137و141 140 2- تفسير الميزان متن عربى ج:19 ص:115 و117 3- تفسير الميزان ترجمه فارسى ج:19 ص:171 170 و 173

با تشکر فراوان

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
3 + 0 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .