خدا چرا آفرید؟ هدف خدا از خلقت انسان و جهان چه بود؟

خدا چرا انسان و جهان را آفريد؟ مگر خدا به اينكه قدرت خود را به ما نشان دهد يا ما را مورد رحمت قرار دهد و يا به عبادت ما نيازي داشته است؟ در یک کلام، هدف از خلقت انسان و جهان چیست؟

پاسخ:
وقتي گفته مي شود: چرا خداوند عالم یا انسان را آفريد؟ یا هدف خدا از آفرينش عالم يا انسان چيست؟ دو معني ممكن است مورد نظر باشد:
1ـ اين كه خدا به عنوان خالق و فاعل عالم و انسان چه هدفي از خلقت خود داشته است ؟ يعني هدف خودش از آفرينش عالم یا انسان چه بود و می خواست به چه هدفی دست یابد؟
2ـ اين كه خدا چه هدفي را براي موجودات عالم و از جمله انسان قرار داده است ؟ يعني غايت مخلوقات و از جمله انسان چيست و قرار است به کدام مقصد برسند؟
حتماً به گوشتان خورده که خداوند متعال فرمود: « وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ ــ و من جنّ و انس را نيافريدم جز براى اينكه عبادتم كنند»(الذاريات:56) ؛ این بیان از هدف خلقت انسان ، در حقیقت ، پاسخ پرسش دوم است ؛ امّا گاهی دیده می شود که برخی افراد ، آن را به اشتباه پاسخ سوال اوّل پنداشته و اشکالاتی بر آن وارد می کنند ؛ کما اینکه بسیاری ، عبادت را هم با مراسم عبادی خلط می کنند. پس لازم است که ما هر دو سوال را پاسخ دهیم تا حقیقت مطلب برای شما جوان گرامی نیز روشنتر شود.

بحث اجمالی:
پاسخ سوال نخست آن است که خداوند کمال محض می باشد ؛ و هدف و غایت داشتن برای او بی معنی است. لذا او خلق می کند ، چون خالقیّت اقتضای ذات اوست. یعنی خالقیّت عین ذات اوست و فرض خدای غیر خالق ، مثل فرض مربّع سه ضلعی ، فرضی است متناقض.
امّا پاسخ پرسش دوم آنکه خداوند برای هر موجود مادّی ، غایت و نقطه ی اوجی معیّن ساخته که در مسیر حرکت خود به آن می رسد. برای انسان نیز غایتی تعیین نموده که اگر با اختیار خود به آن برسد ، سعادتمند است و در غیر این صورت ، ناقص و شقاوتمند خواهد بود. و آن نقطه ی اوج ، برای انسان ، همان مقام عبودیّت و بندگی است. دقّت شود: نمی گوییم عبادت رسمی مثل نماز و روزه ، بلکه می گوییم عبادت و بندگی ؛ که نماز و روزه و امثال اینها ، ابزار رسیدن به چنان مقام وجودی می باشند.
بنا بر این ، از عبادت ما نفعی به خدا نمی رسد ؛ بلکه عبودیّت کمال خود ماست که اگر به آن برسیم کاملیم و اگر نرسیم ناقص خواهیم ماند. پس مراد از عبودیّت و بندگی ، صرفاً به جا آوردن عبادتهای شرعی نیست ؛ بلکه مقصود رسیدن به درجه ای از معرفت و خلوص قلبی و درجه ی وجودی است که در آن مرتبه ، شخص هیچ اعتباری برای خود و دیگر مخلوقات قائل نیست و جز خدا هیچ نمی بیند و همه ی موجودات و از جمله خود را بند به اراده ی خدا می یابد ؛ لذا بنده ی خدا (بند شده به خدا) نامیده می شود. در این رتبه است که بنده ی خدا ، مظهر اسماء الله می شود و اسماء الهی در وجود او ظاهر می گردند ؛ لذا خلیفة الله و نماینده ی خدا ( نمایان کننده ی خدا) نامیده می شود ؛ چون تمام وجودش خدا را می نمایاند.

ـ بحث تفصیلی
براي اين كه جواب این دو سؤال و ربط آنها مشخص شود به خودمان رجوع مي كنيم. ما انسان ها قوّه ی خيال و تعقّل داريم ؛ قوّه ی شنوايي و بينايي داريم ، که گوش و چشم ابزار آنها می باشند ؛ حتي كمال جويي و آگاهي جويي داريم؛ و ... ؛ اينها كمالات ذاتي ما یا به تعبیری ، اوصاف ذاتی ما هستند ؛ به نحوی که اگر اين قوا نباشند موجودي به نام انسان نيز نخواهد بود و نقص و ضعف در این قوا ، یک نحوه نقص و ضعف در انسان بودن ماست. ــ توجه : داشتن چشم و گوش برای دیدن کافی نیست. برای دیدن و شنیدن نیاز به قوّه ی بینایی و شنوایی هست که قوایی روحی هستند برای همین است که انسان در حالت خواب بدون چشم و گوش نیز می بیند و می شنود ــ. حال اگر كسي از ما بپرسد كه شما چرا مي بينيد يا مي شنويد؟ چه جوابي مي دهيم؟ جواب مي دهيم كه: مي شنوم و مي بينيم چون انسانم و قوّه ی شنوايي و بينايي دارم. به همين صورت ما تخيّل مي كنيم، تعقّل مي كنيم و در پي آگاهي هستيم ؛ چون انسانيم و اينها از ذاتيّات انسان است. موجودي كه قوّه ی شنوايي و بينايي ــ نه چشم و گوش ــ و تعقّل و تخيّل و علم جويي و كمال جويي ندارد ، يقينا انسان نيست ؛ چون فاقد کمالات اوّلیه انسانی است .چنین موجودی اگر زنده و از نظر ظاهری شبیه انسان باشد ، تنها یک شبه انسان است . مثل این است که میمونی را با جرّاحی پلاستیک شبیه انسان کنند. البته توجّه شود که مراد داشتن اصل این قواست نه فعلیّت یافتن آنها.
خداوند متعال نیز جامع جميع كمالات وجودی است ؛ خلق مي كند چون خالق است ؛ رزق مي دهد چون رازق است ؛ زنده و حی ّ می کند چون محیی است و ... . اگر خدا خلق نمي كرد خدا نبود؛ چون اگر خلق نمي كرد خالق نبود؛ و اگر خالق نبود فاقد اين صفت كمالي بود؛ و اگر فاقد يكي از كمالات بود ناقص بود و اگر ناقص بود ، واجب الوجود نبود ؛ و موجودي كه واجب الوجود نيست خدا نيست. پس خدا مي آفريند چون آفريدن كمال ذاتی اوست. اگر ما تخيّل نمي كرديم پس قوّه ی خيال نداشتيم اگر تعقّل نمي كرديم پس عقّل نداشتيم؛ اگر اختیار نمی کردیم مختار نبودیم ــ توجه: از نظر فلسفی عقل، عین تعقل و تعقل عین معقول بالذات است کما اینکه قوه خیال متّحد با تخیّل و متخیّل است و اختیار عین مختار و عین مورد اختیار است. اگر چه در نگاه عرفی اینها جدا از هم به نظر می رسند . چون اینها مجرّدند ؛ و صفت و فعل مجرد ، به وجهی ، عین اوست ــ آيا بنّايي كه هيچ بنايي نساخته و نقّاشي كه هيچ نقشي نكشيده است معني دارد؟ خدايي كه خالق نباشد يك موجود توهمّي است كه اسمش را خدا گذاشته ايم. لذا معني ندارد كه بگوييم اگر خدا ما را نمي آفريد ... . معني ندارد كه بگوييم خدا اگر مي خواست ما را نمي آفريد. خدا نه تنها ذاتش واجب الوجود است ، اراده و علم و اختيارش هم واجب الوجود است. عبارت «اگر مي خواست» يعني «ممكن بود» و « امكان » در مقابل « وجوب» است. اگر گفته شود كه: «براي خدا ممكن بود كه ما را نيافريند» ، معنايش اين است كه در اراده و علم و اختيار خدا امكان راه دارد. در حالي در ساحت واجب الوجود امكان راه ندارد. چون از امكان صفات ، امكان ذات لازم مي آيد ؛ و امكان وجود با وجوب وجود بالذات سازگار نيست.
حاصل کلام اینکه خالق بودن خدا عین ذات اوست ؛ و فرض خدای غیر خالق ، فرض موجودی غیر خداست. لذا او نمی آفریند تا کمالی کسب کند ، بلکه چون کمالی به نام خالقیّت را دارد ، پس می آفریند.
از آنچه گذشت ، معلوم می شود که : هر چه خدا آفريده است ، ظهور اسماء كماليّه اوست که همگی عین ذات خدا می باشند. بنا براين تمام موجودات ، ظهور اسماء خدا و ظهور كمالات اويند ؛ ظهور علم و اراده و اختيار اويند. بنابراين خدا از آفرينش، هدفي جز خود نداشت. آفريد چون آفرينندگي كمال ذاتی اوست. آفريد چون خداست اگر آفرينش نبود پس خدايي نبود ؛ اگر معلول نباشد يقينا علّت تامّه ی آن هم نخواهد بود.
وقتي مي گوييم خدا آفريد به اين معني نيست كه مخلوقات در عرض خدا وجود دارند. آفرينش خدا مثل كار نجّار و بنّا و نقّاش و امثال آنها نيست. آفرينش خدا مثل آفرينش قوّه ی خيال ماست با اين تفاوت كه خدا واجب الوجود است ولي قوّه ی خيال ممكن الوجود می باشد. همان طور كه قوّه ی خيال ما صور خيالي را به محض اراده كردن ظاهر مي كند ، خدا نيز به محض اراده كردن ، موجودات را ظاهر مي كند. صور خيالي ما از عدم نمي آيند، بلكه كمالات خود قوّه ی خيالند كه ظهور مي يابند ؛ یعنی اراده ی ماست که به صورت آن موجودات خیالی جلوه می کنند ؛ لذا به محض اینکه اراده ی خود را از آنها برگیریم ، در اراده ی ما فانی می شوند. مخلوقات نيز ظهور كمالات و اسماء خدا و ظهور اراده ی او هستند. صور خيالي جدا از قوّه ی خيال نيستند ؛ مخلوقات هم جدا از خدا معني ندارند. صور خيالي جدا از قوّه ی خيال و اراده نيستند ولي عين قوّه ی خیال و اراده يا جزء آنها هم نيستند. مخلوقات هم جدا از خدا نيستند ولي عين او يا جز او هم نيستند.
موجودات از علم خدا آغاز شدند و با طي مراحلي تنزّل نمودند. از عالم ربوبي به عالم جبروت و از عالم جبروت به عالم ملکوت ، و از عالم ملکوت به عالم مادّه رسيدند. لذا در عين اين كه در عالم مادّه هستند در عوالم مافوق نيزحضور دارند. خداوند متعال مي فرمايد: «و هيچ چيزي نيست مگر اين که خزائن آن نزد ماست و ما آن را نازل نمي كنيم مگر به اندازه ی معلوم و معيّن». (حجر :21) ؛ يعني هر چه در عالم مادّه است و از جمله انسان ، در ملكوت و جبروت و عالم ربوبي حقايقي غيرمادي و مجرّد دارند كه فهم حقيقت آن از درک افراد تحصیل نکرده در وادی حکمت خارج است و جز با دهها سال تحصيل و تهذيب مداوم نمي توان با آن حقايق آشنا شد. آنچه در زمين و عالم مادّه است پايين ترين درجه وجود است؛ و حركت اين عالم و موجودات آن ناشي از همين ضعف وجود می باشد ؛ و مسير اين حركت به سمت اصل موجودات است. هر كسي و هر چيزي از هر جا آمده به همانجا باز مي گردد ؛ و همه، ظهور اسماء خدايند ؛ لذا به عالم اسماء نیز باز مي گردند. «انا لله و انا اليه راجعون ـ ما از آنِ خداييم و به سوي او باز مي گرديم» (بقره:156) و فرمود: «و الي الله ترجع الامور ـ و همه ی امور به سوي خدا باز مي گردند» (بقره:210) ؛ و مراد از اين بازگشت به سوي خدا صرفا بازگشت به بهشت و جهنم نيست ؛ بلکه مقصود ، بازگشت اشياء ، ‌به اسماء الله است.
هر موجودي ظهور هر اسمي است به سوي همان اسم نيز محشور مي شود. لذا هدف خلقت ، بازگشت به خدا و اسماء اوست. حتي خود بهشت و جهنّم نیز ظهور اسماء خدا هستند ؛ و آيه ی « و الي الله ترجع الامور ـ و امور به سوی او بازگردانده می شوند» شامل آنها هم مي شود. لذا بهشت و جهنّم نیز همراه با اهل بهشت و اهل جهنّم بازگشت به خدا و اسماء او مي كنند. بنابراین بهشت و جهنّم آخر سير انسان نيست. مراد از مقام عبوديّت نيز همين است . عبد يعني بنده و بنده از واژه «بند» به معني« بسته شده» است. لذا بنده و عبد يعني بسته شده به خدا ( وجود رابط ) . عبد حقیقی كسي است كه به مرتبه ی اسماءالله ترقي كرده و ربط تامّ خود را به خدا مشاهده مي كند. وقتي گفته مي شود هدف از خلقت انسان عبادت خداست. منظور همين عبادت مرسوم (نماز و روزه و ....) نيست. بلكه منظور آن حقيقي است كه در سايه ی اين اعمال برای انسان حاصل مي شود. لذا خداوند متعال مي فرمود: « وَ اسْتَعينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ وَ إِنَّها لَكَبيرَةٌ إِلاّ عَلَى الْخاشِعينَ ؛ الَّذينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ وَ أَنَّهُمْ إِلَيْهِ راجِعُونَ ـ و به وسيله صبر (روزه) و نماز ياري جوييد در حالي كه مسلماً اين كار سخت است مگر بر خاشعان، كساني كه مي دانند كه آنان پروردگارشان را ملاقات مي كنند و اين كه آنان فقط به سوي او باز مي گردند» (بقره: 45 ، 46).
بهشت غايت بدن انسان است نه غايت روح او ، روح انسان از مقام قرب خدا آمده و به سوي آن باز مي گردد. خداوند متعال فرمود: «و زماني كه پروردگار به ملائكه گفت من آفريننده ی بشري هستم از گل خشكيده اي كه از گل سياه و بد بویِ شكل يافته ، گرفته شده است. پس زماني كه او را مرتّب نمودم و از روح خود در او دميدم پس براي او سجده كنيد پس همه ملائك سجده كردند مگر ابليس كه سر باز زد از اين كه با سجده كنندگان باشد». (حجر، 28-31) در این آیه و آیات دیگر ، خداوند متعال روح را به خود منتسب کرده و با واژه ی « روحی » از آن یاد نموده است ؛ که لطافت آن از اهلش پوشیده نیست . این تعبیرحتی از تعبیر « روح الله» هم بالاتر است.
اين مرتبه، مرتبه ی خلافت الهي است كه همه ی موجودات در مقابل آن سر فرود مي آورند. البته به شرط اين كه انسان با اختيار خود به اين مقام نائل شود ؛ و راه رسيدن به اين مقام ، تبعيّت از قرآن کریم و انسان کامل است . چون قرآن همان علم خداست كه تا حدّ يك كتاب تنزّل نموده ؛ و حقیقت آن را انسان کامل حمل می کند. لذا قرآن و ولیّ خدا از همانجايي آمده اند كه روح انسان آمده است. قرآن، جامع تمام آن اسمائي است كه رسيدن به حقيقت آنها غايت انسان است. لذا قرآن نقشه ی راه و نقشه وجود انسان است ؛ و انسان کامل ، تجسّم عینی قرآن کریم می باشد.
سخن در اين باب زياد است به قدري كه دهها سال تحصيل براي رسيدن به كنه آن كافي نيست و اساساً به صرف درس خواندن كسي به اين حقايق نمي رسد.

ـ مطلب دوم در باب هدف خلقت انسان.
خداوند متعال انسان را آفرید تا خلیفة الله باشد ؛ لذا قبل از آفرینش اوّلین فرد انسانی ، خطاب به برترین موجودات آن روز ، یعنی فرشتگان و برخی جنّهایی که در صف ملائک قرار گرفته بودند ، فرمود: « من قرار دهنده ی خلیفه ای در زمين هستم. فرشتگان گفتند: پروردگارا! آيا كسى را در آن قرار مى‏دهى كه در آن فساد و خونريزى كند؟! در حالی که ما تسبيح و حمد تو را بجا مى‏آوريم، و تو را تقديس مى‏كنيم. پروردگارت فرمود: من چیزی مى‏دانم كه شما نمى‏دانيد. » (بقره:30)
امّا آن چه رازی بود که ملائک از آن بی خبر بودند و خدا از آن آگاه بود؟ از ادامه ی آیات سوره ی بقره چنین فهمیده می شود که آن امر مجهول و آن راز پنهان ، حقیقت خلافت الهی بوده که فرشتگان از آن بی خبر بوده اند. در ادامه ی آیات آمده است: « سپس آموخت به آدم اسماء‏ را جملگی. بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: «اگر راست مى‏گوييد، اسامى اينها را به من خبر دهيد!» فرشتگان عرض كردند: «منزّهى تو! ما چيزى جز آنچه به ما تعليم داده‏اى، نمى‏دانيم؛ تو دانا و حكيمى.» فرمود: «اى آدم! آنان را از اسمائشان آگاه كن!» هنگامى كه آنان را آگاه كرد، خداوند فرمود: «آيا به شما نگفتم كه من، غيب آسمانها و زمين را می دانم؟! و نيز می دانم آنچه را شما آشكار می كنيد، و آنچه را پنهان می داشتيد؟»
از این آیات فهمیده می شود که حقیقت خلیفةالله بودن ، همانا داشتن علم الاسماء می باشد. البته باید توجّه داشت که داشتن علم الاسماء دانستن الفاظ یا معانی اسماء الهی نیست ؛ بلکه مقصود این است که کسی مظهر آن اسماء گردد ؛ به این معنی که حقیقت وجودی تمام آن اسماء را بالفعل در وجود خود داشته باشد. به تعبیر دیگر ، خلیفة الله کسی است که همچون آیینه ، که تمام خصوصیّات انسان را می نمایاند ، اسماء و کمالات حقّ تعالی را بنمایاند ؛ و از همین روست که در زبان فارسی او را نماینده ی خدا می گویند ؛ چون نماینده یعنی آنکه دیگری را می نمایاند. و هم از این رو بود که خداوند متعال فرشتگان را امر فرمود که بر آدم سجده نمایند ؛ چرا که او آیینه ی خدانما بود و سجده بر او ، سجده بر اسماء الله بود نه سجده بر ماسوی الله.
پس غرض از خلقت آدمی این است که در سیر صعودی خود ، از پایین ترین رتبه ی وجود ، شروع به حرکت تکاملی نموده ، حقیقت و کمال وجودی تک تک موجودات را به دست آورد و به جایی برسد که از تمام ملائک نیز فراتر رفته جامع جمیع کمالات امکانی گردد. بلکه پا فراتر از آن نیز گذاشته به مقام آیینگی تامّ و مقام فنا می رسد ؛ که در آنجا بنده ، خودی در میان نمی بیند تا سخن از دوگانگی و یگانگی یا امکان و وجوب باشد ؛ آن سان که صورتِ نقش بسته در آیینه در مقایسه با شخص بیرون از آیینه ، خودی برای خود نمی بیند ؛ و این است آن غرض و کمالی که انسان برای آن آفریده شده و این است آن مقام عبودیّت و معرفت ؛ و این است لقاء الله ، که انسان در خود جز خدا را نبیند ، همان گونه که صورت نقش بسته در آیینه خودی جز صاحب صورت ندارد. در این حالت ، تمام وجود شخص مترنّم به این نغمه می گردد که :« گر بشکافند سراپای من ـــ جز تو نیابند در اعضای من» و امتحانات الهی تماماً برای رساندن انسان به این مقصد اعلی می باشد. این همان حقیقتی است که فرشتگان و ابلیس از درک آن عاجز بودند و هستند و خواهند بود. لذا خداوند در محاجّه با ابلیس فرمود: « يا إِبْليسُ ما مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَيَّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالينَ ــ اى ابليس! چه چيز مانع تو شد تا بر مخلوقى كه با دو دست خویش او را آفريدم سجده كنى؟! آيا تكبّر كردى يا از برترينها بودى؟! » (ص:75) ؛ مراد از دو دست خدا اسماء جلال و جمال او هستند که آدم بالفعل ، مظهر جمیع آنهاست. دیگر موجودات ، مظهر برخی اسماء الهی هستند ولی انسان بالفعل شده ، مظهر تمام اسماء الهی است. همچنین در حدیثی قدسی به انسانهای بالفعل نشده و غافل از هدف خلقت آدمی فرمود: « يا بن آدم! خلقتُ الأشياءَ كُلّها لِأجلِك ، و خَلقتُك لِأجلي ، و أنت تَفِرّ مِنّي. ـ ای فرزند آدم ! همه ی اشیاء را برای تو آفریدم و تو را برای خویش ساختم ، در حالی که تو از من فرار می کنی.» (تحرير المواعظ العددية ، ص574 ) ؛ یعنی همه چیز جلوه ای از کمالات انسانند و همه در خدمت اویند تا او به کمال نهایی خویش برسد ؛ از عرش برین و جبرئیل امین گرفته تا شیطان رجیم ، خواسته یا ناخواسته ، دست به دست هم داده اند تا زمینه ی رشد و ترقّی آدمی به مقام خلیفة اللّهی را فراهم نمایند.
در این گردونه ی عالم که انسان مرکز گردش آن می باشد ، گروهی از موجودات ، چون ملائک الهی مانند مربّیانی هستند که در حدّ توان خود انسان را مدد می رسانند تا به بام عالم پا نهاده ، وارد عالم اسماء الهی گردد ؛ و شیاطین و دار و دسته ی آنها ، همچون حریفانی قَدَر می باشند که انسان در مبارزه با آنها ، استعدادهای وجودی خود را شکوفا می کند. لذا جهان مادّی صرفاً میدان مسابقه است و بس ؛ و میدان مسابقه جای سبقت گرفتن و به مقصد رسیدن است نه جای اقامت و خوشی ؛ « فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَميعا ــ پس در نيكيها بر يكديگر سبقت جوييد! بازگشت همه ی شما، به سوى خداست»(المائدة:48) و فرمود: « وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ ـ و امّا پیشی گیرندگانِ پیشی گیرندگان ، آنهایند مقرّبان.» (الواقعة:10). آنانکه در این مسابقه بازنده باشند و به سلامت از خطّ پایان نگذرند« إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ ـــ آنها در آن روز از پروردگارشان محجوبند.» امّا آنانکه از خطّ پایان بگذرند ، بهشت را ، که وصف آن از حد بیرون می باشد ، جایزه می برند ؛ و آنها که نفرات برگزیده باشند به فراتر از بهشت راه یافته در جنّة الاسماء به رحیق مختوم می رسند که تنها نوشندگان دانند چیست. اینان چنانند که « تَعْرِفُ في‏ وُجُوهِهِمْ نَضْرَةَ النَّعيمِ ؛ يُسْقَوْنَ مِنْ رَحيقٍ مَخْتُومٍ ؛ خِتامُهُ مِسْكٌ وَ في‏ ذلِكَ فَلْيَتَنافَسِ الْمُتَنافِسُونَ ؛ وَ مِزاجُهُ مِنْ تَسْنيمٍ ــ در چهره‏هايشان طراوت و نشاط نعمت را مى‏بينى و مى‏شناسى. آنها از شراب زلال و دست ‏نخورده و سربسته‏اى سيراب مى‏شوند ؛ مهرى كه بر آن نهاده شده از مِشك است ؛ و پیشی گیرندگان ، در اين بايد بر يكديگر پيشى گيرند. اين شراب آميخته با«تسنيم» است‏.»(مطففین: 23 ـ 27 ) امّا آنانکه حتّی از برگزیدگان نیز برگزیده ترند ، فراتر از جنةالاسماء به جنّةالذات بار می یابند و از چشمه ی فنا که چشمه ی تسنیم باشد سیراب می گردند ؛ همان چشمه ای که ذرّه ای از آن در رحیق مختوم ریخته و رحیقیان را مست نموده است ؛« عَيْناً يَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُون ـــ چشمه ای که مقرّبان از آن می نوشند.» (مطففین:28)
در آخر گفتنی است که این همه گفتار نقش خیالی بیش نیست ؛ که شنیدن کی بود مانند دیدن. ملائک از درک آنچه قرار است انسان بدان راه یابد عاجزند پس چون حقیری که به فرض ترقّی وجودی ، مسیر کمال را تا سر کوی نیز نرفته است ، چگونه می تواند آن حقایق را وصف نماید. فقط همین اندازه می توان گفت که ما هم اکنون در میدان مسابقه ای بس بزرگیم ، و هدف در درجه ی اوّل به سلامت گذشتن از خطّ پایان و در درجه ی دوم جزء نفرات برگزیده شدن و در درجه ی بالاتر ، اوّل شدن و با اهل بیت (ع) همراه گشتن است ؛ آن سان که سلمان فارسی شد و مدال « سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْت » را از دست مبارک رسول الله و امیر مومنان و امام صادق (ع) گرفت . و امّا قانون این مسابقه ، شریعت الهی ؛ و داور آن ، انبیاء و ائمه(ع) و داور داوران ، حضرت خاتم الانبیاء (ص) می باشند. «فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهيدٍ وَ جِئْنا بِكَ عَلى‏ هؤُلاءِ شَهيدا ــ حالِ آنها چگونه است آن روزى كه از هر امّتى، شاهد و گواهى مى‏آوريم، و تو را نيز بر آنان گواه خواهيم آورد؟ » (النساء:41)
و عجبا از برخی انسانها که خیال می کنند اگر در این میدان ندوند ، زیانی به خدا می رسد ؛ حال آنگه دامن کبریایی او از گرد نیاز منزّه می باشد ؛ و هر کسی هر چه کوشد ، به حال خود کوشیده است. لذا فرمود: « لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها لَها ما كَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَا اكْتَسَبَت‏ ــ خداوند هيچ كس را، جز به اندازه توانان وجودی اش تكليف نمى‏كند. (انسان،) هر كار(نيكى) را انجام دهد، براى خود انجام داده؛ و هر كار(بدى) كند، به زيان خود كرده است » ‏(البقرة:286) و فرمود: « ... مَنْ يَشْكُرْ فَإِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ حَميدٌ ــ هر كس شكرگزارى كند، تنها به سود خويش شكر كرده ؛ و آن كس كه كفران كند ، همانا خداوند بى‏نياز و ستوده است‏.» (لقمان:12) و فرمود: « وَ قالَ مُوسى‏ إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ جَميعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ حَميدٌ ــ و موسى(به بنى اسرائيل) گفت: اگر شما و همه ی مردم روى زمين كافر شويد ، (به خدا زيانى نمى‏رسد؛ چرا كه) خداوند، بى‏نياز و شايسته ی ستايش است.» (إبراهيم:8).

دیدگاه ها

خیلی مفید بود باتشگر

Member since:
16 اسفند 1389
Last activity:
1 روز 7 ساعت

با تشکر از مراجعه شما

خدا شما را برای اسلام حفظ کند انشاالله به مقام خلافت نایل ایید.

Member since:
16 اسفند 1389
Last activity:
1 روز 7 ساعت

با تشکر از مراجعه شما

با سلام و با تشکر فراوان از مطالب بسیار آموزنده تان

Member since:
16 اسفند 1389
Last activity:
1 روز 7 ساعت

با تشکر از مراجعه شما

از بابت توضیحاتتون ممنون.

Member since:
16 اسفند 1389
Last activity:
1 روز 7 ساعت

با تشکر از مراجعه شما

ممنون از شما بسیار مفید بود.

Member since:
16 اسفند 1389
Last activity:
1 روز 7 ساعت

با تشکر از مراجعه شما

سلام قبلا درست این فلسفه را متوجه نشده بودم وایراد گرفتم ببخشید عالی است ونیاز به تفکر وتدبر بیشتر دارد

Member since:
16 اسفند 1389
Last activity:
1 روز 7 ساعت

به سلام
از اینکه با حق جویانی همچون حضرتعالی در ارتباطیم خدا را شاکریم
با تشکر از مراجعه شما

با سلام خوب بود

Member since:
16 اسفند 1389
Last activity:
1 روز 7 ساعت

با تشکر از مراجعه شما

بسیار عالی بود از خواندن آن لذت بردم .

Member since:
16 اسفند 1389
Last activity:
1 روز 7 ساعت

با تشکر از مراجعه شما

بسیار ممنونم چون من خیلی وقته که همچین سوالاتی دارم الان جواب سوالامو گرفتم

Member since:
16 اسفند 1389
Last activity:
1 روز 7 ساعت

باتشکر از مراجعه شما

راستش یه سوال فراجناحی دارم---خدا کنه این سوال شرک نباشه فقط از روی کنجکاویه--قبل از افرینش اسمانها و زمین خدا در کجا بوده است یعنی پیدا هست ولی پنهان است---واقعا سوال بی مودری شاید باشه ولی کنجاوی شاید دلیل بر ایمان باشد--

Member since:
16 اسفند 1389
Last activity:
1 روز 7 ساعت

در رابطه با سؤالى كه فرموديد كه خداوند قبل از آفرينش جهان به چه كارى مشغول بوده است، ذكر چند مطلب ضرورى است: اول: قبل به چه معنى است؟ اگر دو موجود نسبتى با مبداء وجودى داشته باشند، آن كه جلوتر است و تقدم دارد، بر ديگرى سابق است و قبل از اوست وآنكه عقب تر و پس از اولى‏است، بعد است و اگر هردو در يك سطح باشند و نسبتشان با آن مبداء مساوى باشد، همراه هم مى شونند. مثلا زيد و عمرو را در نسبت زمان تولد با هم مى سنجيم و بر فرض زيد پدر عمرو باشد، در اين صورت زيد قبل از عمرو به دنيا آمده و عمرو بعد از زيد متولد شده است. اگر آن دو با هم برادر دوقلو باشند، هر دو با هم داراى نسبتى مساوى در زمان تولد مى‏باشند، (بداية‏الحكمه استاد علامه طباطبائى، ص 117 و 118). حال منظور شما از قبل در سؤال چيست؟ ظاهرا بايد قبل زمانى باشد، زيرا اگر چه رابطه تقدم و تاخر كه در فلسفه به سبق و لحوق معروف است، اقسام مختلفى دارد، اما در سؤال تنها قبل زمانى مى‏تواند معناى درستى داشته باشد. در اين صورت قبل بودن يعنى در زمان متقدم بودن و معناى سوال شما اين مى شود كه خداوند تعالى در زمانى كه جهان را خلق نكرده بود، به چه كارى مشغول بوده است؟ اما اين سوال در درون خود دچار تناقض و اشكال است. زيرا زمان عبارت است ازكميتى كه به واسطه حركت بر جسم عارض مى شود و فقط در اشياء متحرك و جسمانى جارى مى شود و محل آن جسم است. به عبارت ديگر هر جسمى كه حركت مى كند و داراى تغيير و تحول است، زمان بر آن عارض است. زمان امتداد معين است كه تعين حركت بدان است. با اين تحليل روشن مى شود كه زمان متفرع بر حركت و جسم است و اگر در چيزى حركت نباشد يا جسمانى نباشد، زمان معنى ندارد، (همان، ص 138 و 139) پس در عالم مجردات زمان نيست و زمان مختص جهان مادى است. بنابر اين ابتدا جهان مادى خلق مى شود و از حركت آن زمان انتزاع مى شود. با اين بيان روشن مى شود كه اصل سوال اشتباه است ، زيرا در ساحت قدس الهى اصلا زمان و حركت و تغيير و تحول معنى ندارد تا قبل و بعدى تصور شود و اين مفاهيم براى ما كه در جهان مادى زندگى مى كنيم و بر زندگى مادى ما حاكم است. پس گزاره «قبل از آفرينش جهان» صحيح نيست . دوم: هستى به اعتبارى به دو قسمت تقسيم مى شود: 1- قدم، 2- حدوث. به عبارت ديگر موجودات به طور كلى يا حادثند يعنى هستى آنها مسبوق به عدم است و يا قديمند كه هستى آنها مسبوق به عدم و نيستى نيست .قدم و حدوث نيز اقسامى دارد كه مهمترين آنها قدم و حدوث ذاتى و قدم وحدوث زمانى است. قديم ذاتى يعنى هستى او در مرتبه ذات مسبوق به هيچ نيستى‏اى نيست. بنابراين فقط حق تعالى قديم ذاتى است و هيچ عدمى در او راه ندارد و سابقه هيچ عدمى نيز در او نيست. حدوث ذاتى يعنى هستى او در مرتبه ذات مسبوق به عدم است. به عبارت ديگر براى‏موجود شدن نيازمند علت است كه با فيض خود او را هستى دهد «ماسوا الله» يعنى تمام جهان آفرينش حادث ذاتى است. قديم زمانى يعنى اينكه هستى شى‏ء به نيستى زمانى مسبوق نباشد. به عبارت ديگر هستى او در هر قطعه از زمان ثابت باشد و كل جهان طبيعت چنين است و زمانى قابل فرض نيست كه نيوده باشد. فلاسفه بر قدم زمانى كل جهان طبيعى دلايلى آورده‏اند كه خلاصه آن همان است كه در بند اول آورديم و آن اين كه زمان از جهان مادى و قابليت حركت اتنزاع مى‏شود و زمان از حيث رتبه متاخر از جهان طبيعت است. و اصولا امتداد وجود ى قديم زمانى با امتداد زمان مساوى است. حادث زمانى كه عبارت است از اينكه هستى شى‏ء مسبوق به عدم زمانى باشد. مثل امروز كه مسبوق به عدم و نيستى ديروز است، (همان، 122 - 120). با توجه به مطالب بالا روشن مى شود كه كل جهان آفرينش حادث ذاتى است و تك تك پديده‏هاى مادى نيز حادث زمانى هستند. اما كل جهان مادى و طبيعى قديم زمانى است و زمانى نبوده كه نباشد. بنابراين پاسخ سوال شما اين است كه جهان اصلا حادث زمانى نيست تا سوال شود كه خداوند قبل از آفرينش آنها به چه كارى مشغول بوده است. سوم: خداوند متعال فياض على‏الاطلاق است و فيض او دائمى است و لحظه و آنى قطع نمى شود و بنابراين هيچ زمانى نبوده كه خلقى و فيضى نباشد، زيرا تمام ممكنات با زبان حال خود فرياد احتياج و فقر سر مى‏دهند و با زبان حال عرض نياز به بى‏نياز مطلق مى‏كنند و فيض او نيز دائمى است. او ذات داراى تمام كمالات است كه از جمله كمالات او فياضيت و خالقيت و رازقيت است. لازم نيست تمام موجودات او را بشناسيم. چه بسيار از مخلوقات الهى كه اصلا به تصور ما نمى‏آيند و از احوال آنها آگاه نيستيم. همين مقدار عقل ما به ما فتوا مى‏دهد كه كل جهان مادى و طبيعى قديم زمانى است و مسبوق به عدم زمانى نيست و بيش از اين لااقل تاكنون براى ما ناشناخته است و شايد گوشه اى از آن در آينده مكشوف شود. چهارم: آيه شريفه 29 سوره مباركه الرحمن «يسئله من فى السموات و الارض كل يوم هو فى‏شان؛ تمام كسانى كه در آسمانها و زمين هستند از او تقاضا دارند، و او در هر روز در كارى‏نو مشغول است». از دو بخش تشكيل شده است: بخش اول: تمام موجودات به او نياز دارند كه اين به اين معنى است كه تمام موجودات در هستى و شوون ذاتى و غير ذاتى خود بدو محتاجند. به زبان فلسفى تمام موجودات حادث ذاتى هستند و در پيدايش و بقاء خود به علت خود يعنى ذات بى نياز پاك نيازمند. بخش دوم: ذيل آيه است كه «كل يوم هو فى شان؛ هر روز خدا در كار جديدى است». آيا منظور از «يوم» زمان است ، پس تفسير آيه اين است كه خداوند تعالى هر زمانى در آفرينش جديدى است و هر زمانى طرحى نو در مى‏اندازد، (تفسير نمونه، ج 23، ص 134 و 135) يا منظور از «يوم» امرى بالاتر از زمان است كه به علت ضيق تعبير از آن به «يوم» تعبير شده است؟ توضيح اين كه هر حادثه اى اگر زمانى باشد دو چهره دارد: زمانى و زمانه اى. آنچه مربوط به زمان است جزء تاريخ است و آنجه مربوط به زمانه است در تاريخ و بند زمان نمى‏گنجد و فراتر از زمان مى رود و چون ثابت است فراتر از زمان و مكان مى رود. چنانچه واقعه عاشورا يك بعد زمانى دارد و يك بعد زمانه اى و ملكوتى كه فراتر از زمان و مكان است، (عرفان وحماسه ، آيت الله جوادى آملى، ص 49 - 46). با اين تفسير احتمال دارد كه منظور از «يوم» زمانه باشد. زيرا پديده مادى كه چنين باشد، كه چهره ملكوتيش فراتر از زمان باشد و در عين حالى كه در زمان و مكان واقع شده است، در زمان و مكان نگنجد از آنها فراتر رود، موجود مجرد و آن هم مجرد على‏الاطلاق كه هيچ جهت امكان و نقصى در او نيست، و هيچ چهره زمانى ندارد، لاجرم در ظرف زمان نمى‏گنجد، آرى او در هر زمانى هست اما در زمان نيست و زمانمند نيست و در هر مكانى هست و اما در مكان نمى‏گنجد و مكان‏دار نيست، (الميزان ج 19 ص 611) بنابر اين معناى آيه اين مى‏شود كه خداوند متعال در هر زمانه‏اى در كارى جديد است و امرى جديد مى آفريند كه هرگز نبوده است و كارهاى او تكرارى نيست ، بلكه بدون الگو و ابتكارى است. براى تفسير بيشتر آيه به تفاسير ذيل مراجعه كنيد: 1- تفسير نمونه ج:23 ص:138 137و141 140 2- تفسير الميزان متن عربى ج:19 ص:115 و117 3- تفسير الميزان ترجمه فارسى ج:19 ص:171 170 و 173

با تشکر فراوان

Member since:
16 اسفند 1389
Last activity:
1 روز 7 ساعت

با تشکر از مراجعه شما

بسیار متن آموزنده ای بود.
تشکر

Member since:
16 اسفند 1389
Last activity:
1 روز 7 ساعت

با تشکر از مراجعه شما

با سلام
اگه خدا انسان را برای عبادت آفرید، چه لزومی داشته جون فرشته ها که بودند و عبادت می کردند دیگه!
در ضمن اگه با عبادت انسان به کمال می رسد پس چرا فرشته ها با این همه عبادت به کمال نمی رسند و نسبت به انسان در جایگاه کمتری قرار می گیرند
یکی هم اگه خدا اون اسما رو که به انسان یاد داد به هر موجود دیگه ای مثلا فرشته ها هم می اموخت اون موجود نسبت به دیگر موجودات برتری داشت دیگه؟
کلا با وجود فرشته ها چه لزومی به خلق انسان بود؟

Member since:
16 اسفند 1389
Last activity:
1 روز 7 ساعت

انسان مقام جمعی دارد که فرشتکان ندارند چون پایی در فرش ماده دارد و سری در عرش مجردات و ملائکه اینگونه نیستند لذا می تواند اینه تمام عیار حضرت حق باشد

سپاسگذار از مقاله ی جامع وکاملتان ک بسیارلذت بردم**********
جزاکمالله خیرا

Member since:
16 اسفند 1389
Last activity:
1 روز 7 ساعت

با تشکر از مراجعه شما

لطفا ساده تر بیان کنید تا افرادی که سن کمتری هم دارند برایشان قابل فهم باشد

Member since:
16 اسفند 1389
Last activity:
1 روز 7 ساعت

سعی می شود که اینگونه عمل نماییم .
با تشکر از پیشنهاد شما

باسلام،ممنونم مطالب بسیارآموزنده بود.

Member since:
16 اسفند 1389
Last activity:
1 روز 7 ساعت

با تشکر از مراجعه حضرتعالی

واقعا ممنون!
حيفم اومد نظر ندم و برم!

Member since:
16 اسفند 1389
Last activity:
1 روز 7 ساعت

با تشکر از مراجعه جنابعالی

"خدا اگر خلق نمی کرد خالق نبود، و اگر خالق نبود فاقد اين صفت كمالي بود" با چه دلیلی این سخن بیان شده است؟ به نظر می رسد که باید تاملی در ذات واجب الوجود داشته باشیم . زیرا باور جازم به این است که صفات حق عین ذاتند نه زائد بر ذات .پس در هیچ صورتی نمی توان فرض کرد خدا فاقد کمالی باشد هر چند که خلق نکند ! روزی ندهد ! چرا که او واجد هر کمال است در مرتبه ذات خواه فعلی از او صادر شود یا نه. لذا باید گفت : خدا اگر خلق نکند متصف به وصف خالقیت نیست نه این که خالق نیست و فاقد کمالی است ( توجه: مبناها فرق کرد نتایج نیز متفاوت شد )

"اگر ما تخيّل نمي كرديم پس قوّه ی خيال نداشتيم اگر تعقّل نمي كرديم پس عقّل نداشتيم؛ اگر اختیار نمی کردیم مختار نبودیم " یعنی چه ؟ چطور می توان صادر یک قوه را بر خود ان مقدم داشت . به عبارت ساده تر مگر تعقل عمل اندیشیدن نیست تا قوه عقل در وجودی به ودیعه گذاشته نشود تعقلی شکل نمی گیرد . عدم صدور فعلی چون تعقل و و تخیل به معنای نفی قوای درونی انسان نیست . (خلط مفهوم و مصداق ) چرا نباید تصور کرد در مقام انتزاع و عقل فلسفی می تواند بنایی باشد ولی فعل غایی او به مرحله صدور نرسیده است چرا که او متصف به وصف بنایی خواهد بود چه بنایی بسازد و چه نسازد .

"اگر آفرينش نبود پس خدايي نبود ؛ اگر معلول نباشد يقينا علّت تامّه ی آن هم نخواهد بود." چرا مقام ذات الهی را با اندیشه محدود بشری محدود می نماییم ؟ اگر پذیرفتیم که هدف آفرینش ، انسان بما هو انسان است و همه برای او معنا پیدا می کنند دیگر نمی توان عدم فعل خلقت از سوی خدا را به معنای عدم ذات گرفت . چون ذات ، ذات است از ازل تا ابد چه فعلی از آن صادر شود و چه نشود . پس فرآیند نبود معلول نباید عدم علت تامه را نتیجه دهد .

Member since:
16 اسفند 1389
Last activity:
1 روز 7 ساعت

با تشکر از دیدگاه جناب عالی
و اما در جواب شبهات ، توجه شما را اجمالا به مطالب ذیل معطوف می داریم :

1)واجب الوجود باید هر صفت کمالی برای او واجب باشد حال ایا این صفات کمالیه فقط شامل صفات ذاتی می شود ویا اینکه شامل صفات فعلی هم میگردد ، صدرا شیرازی قائل به قول ثانی است . بنابر این اگر واجب الوجود خالق نباشد کشف می شود که در مرتبه ذات فاقد صفتی از صفات کمالیه است لذا هرگز واجب الوجود نخواهد بود .

2)مراد از عبارات این است که تعقل و تخیل و اختیار از باب مقوله ذات الاضافه می باشند .بدین معنا زمانی تعقل معنا می یابد که معقولی باشد . نه اینکه بین طرفین ان تقدم و تاخری باشد .و مثال بنّا با ذات الهی قیاس مع الفارق است . زیرا بنّا مقتضی مبتلا به مانع است و ممکن است بنّا باشد ولیکن از او بنایی به جهت وجود مانع صادر نشود. به خلاف حضرت حق که خالقیت برای او مقتضی است و و غیر از او کسی نیست تا مانع از این مقتضی شود .

3)انسان که هدف افرینش است ربطی با این قاعده فلسفی ندارد که که عدم معلول کاشف از نبود علت تامه است .فتامل

بسیار کامل و جامع بود واقعا استفاده کردم ، سپاسگزارم .

Member since:
16 اسفند 1389
Last activity:
1 روز 7 ساعت

با سپاس از مراجعه شما

عالی بود ممنونم از شما دوست عزیز

Member since:
16 اسفند 1389
Last activity:
1 روز 7 ساعت

با تشکر از مراجعه جنابعالی

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
18 + 0 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .