تعيين سرنوشت و اختيار انسان

آيا اين درست است که خداوند هر فردي را که آفريد سرنوشت او را نيز تعيين کرد؟ آيا همراه خلق شدن ما نامه نوشته شده زندگي مان نيز خلق شد؟ اگر اين موضوع درست است، پس چرا چيزي به نام جبر و اختيار داريم؟ اين که همه اش جبر است يعني خداوند هر که را دوست داشت به جهنم فرستاد و هر که را دوست داشت نعمت داد!

خداوند به انسان عقل و اختيار ارزاني داشت تا او خود با اين موهبت الهي آينده خويش را بنا نمايد. او را نه چون فرشتگان كه تنها عبادت توانند كرد و نه چونان حيوانات كه سراسر در پي غرايز و اميال شهواني خويش اند قرار داد، بلكه او را از معجوني از هر دوي اينان آفريد و به او قدرت تعقل و اراده و اختيار داد تا او هر كدام را خواست برگزيند و سرانجام در جرگه ملائكه و يا در خيل حيوانات درآيد. در اينجا براي روشن شدن مطلب بهتر است كمي در مورد جبر و اختيار در مورد انسان بپردازيم.
جبر يا اختيار؟
بارها در زندگى، خويشتن را در جاده‏اى تنها و غريب مى‏يابيم. مسيرى كه ما چاره‏اى جز حركت در آن را نداريم. جادّه امور ثابت و از پيش تعيين شده زندگى ما؛ يعنى امورى همچون نژاد، مليّت، خانواده، قد و قامت و گويش و امثال آن، اما در مقابل، بارها و بارها در زندگى، خود را در برابر چندين طريق حيران و سر در گم مى‏يابيم. اوّلين سؤالى كه به ذهن ما مى‏زند، اين است كه: چه كنم؟ و كدام راه را برگزينم؟ آرى واژه هايى همچون: كدام، چرا، و چه، به خوبى نمايشگر گزينش و اختيار ماست.
اما در باب دايره‏ى اختيار انسان، بايد گفت: نه اين چنين است كه ما علت تامه در تحقق كارهاى اختيارى خود هستيم و نه اين كه در كارهايمان بدون هيچ نقشى مجبور و مضطّر مى‏باشيم، بلكه در عين حال كه از ميان همه شروط و مقدمات و علل براى انجام يك فعل ما علت ناقصه مى‏باشيم، اما اگر همين علت ناقصه؛ يعنى اختيار و اراده‏ى ما در كار نباشد، فعل به نتيجه نمي‌رسد.
فعلى كه انسان انجام مى‏دهد، يكى از پديده‏هاى جهان آفرينش است و پيدايش آن مانند ساير پديده‏هاى جهان، بستگى كامل به علت دارد و نظر به اين كه انسان جزء جهان آفرينش بوده و ارتباط وجودى با اجزاى ديگر جهان دارد، اجزاى ديگر در فعل وى بى اثر نخواهند بود. ] علت يا به گونه‏اى است كه براى تحقق معلول، كفايت مى‏كند و وجود معلول، متوقف بر چيز ديگرى جز آن نيست. به عبارت ديگر، با فرض وجود آن، وجود معلول ضرورى است كه در اين صورت آن را علت تامه مى‏نامند، و يا به گونه‏اى است كه هر چند معلول بدون آن تحقق نمى‏يابد، ولى خود آن هم به تنهايى براى وجود معلول كفايت نمى‏كند و بايد يك يا چند چيز ديگر را بر آن افزود تا وجود معلول، ضرورت يابد، در اين صورت آن را علت ناقصه مى‏گويند.[. مثلاً لقمه نانى كه انسان مى‏خورد، براى انجام اين فعل، چنان كه وسايل دست و پا و دهان و علم و قدرت و اراده لازم است، وجود نان در خارج و در دسترس بودن و مانع نداشتن و شرايط ديگر زمانى و مكانى براى انجام عمل لازم است كه با نبودن يكى از آنها فعل غير مقدور و با تحقق همه‏ى آنها (تحقق علت تامه) تحقق فعل ضرورى است.] طباطبايى سيد محمد حسين، شيعه در اسلام، ص 78.[ (علت تامه = تحقق تمام علت‏ها و شرايط انجام يك فعل يا ايجاد يك شى‏ء است.)
حال خداى بزرگ كه صاحب و مالك همه ی ماست اراده كرده است كه انسان در كارهاى اختياريش با اراده‏ى خود منشاء اثر باشد؛ يعنى اگر براى تحقق يك حادثه مثلاً پنج شرط و علت نيازمند باشد، يكى از آن علت‏ها اختيار و اراده انسان است، بر فرض براى روشن شدن يك چراغ بايد تمام وسايل لازم، سالم و مهيا باشد از جمله: كليد، سيم، لامپ، كنتور برق، اتصال سيم به كارخانه و منبع توليد برق و جريان برق در سيم‏ها. حال يكى از علت‏هاى روشن شدن چراغ، فشار دادن كليد برق است كه در اين مثال در كارهاى اختيارى ما وقتى همه شروط مهيا است، زدن كليد همان اختيار ماست و خداوند خواسته است كه تا انسان با اختيار خودش كليد برق حادثه‏اى را نزند، چراغ آن واقعه روشن نگردد (در كارهاى اختيارى)، و ضرورى بودن فعل نسبت به مجموع اجزاى علت تامه منافات با اين ندارد كه نسبت به انسان كه يكى از اجزاى علت تامه است نسبت امكان باشد، در مثال قبل درست است كه اگر تمام علل و شرايط محقق شود چراغ روشن مى‏گردد، اما آيا فشار دادن كليد برق توسط انسان نيز ضرورى است و يا اين كه ممكن است؟ پاسخ، واضح و روشن است كه در صورت تمايل فرد نسبت به فشار دادن كليد برق، تمام علت‏ها مجتمع گشته و ضرورتاً چراغ روشن مى‏گردد و همين ميل يا عدم تمايل فرد نسبت به اين كار، نسبت امكان را آشكار مى‏سازد، و لذا انسان، امكان؛ يعنى اختيار فعل را دارد و ضرورى بودن نسبت فعل به مجموع اجزاى علت، موجب ضرورى بودن نسبت فعل به برخى از اجزاى آن كه انسان است نمى‏باشد.
درك ساده و بى آلايش انسان نيز اين نظر را تأييد مى‏كند؛ زيرا ما مى‏بينيم مردم با نهاد خدادادى خود ميان أمثال خوردن و نوشيدن و رفتن و آمدن و ميان صحت و مرض و بزرگى و كوچكى قامت فرق مى‏گذارند و قسم اوّل را كه با خواست و اراده انسان ارتباط مستقيم دارد در اختيار شخص دانسته و مورد امر و نهى و ستايش و نكوهش قرار مى‏دهند، بر خلاف قسم دوم كه در آنها تكليفى متوجه انسان نيست.
در صدر اسلام ميان اهل سنت در خصوص افعال انسان دو مذهب مشهور وجود داشت گروهى از اين روى كه افعال انسان متعلق اراده‏ى غير قابل تخلف خدا است، انسان را در افعال خود مجبور مى‏دانستند و ارزشى براى اختيار و اراده‏ى انسان نمى‏ديدند، و گروهى انسان را در فعل خود مستقل مى‏دانستند و آن را متعلق اراده‏ى خدايى نديده از حكم قَدَر خارج مى‏شمردند. ولى به حسب تعليم اهل بيت پيامبر (ص) كه با ظاهر تعليم قرآن مطابقت دارد، انسان در فعل خود مختار است، ولى مستقل نيست بلكه خداى متعال از راه اختيار فعل را خواسته است. به عبارت ديگر خداى متعال از راه مجموع اجزاى علت تامه كه يكى از آنها اراده و اختيار انسان است فعل را خواسته و ضرورت داده است كه در نتيجه، فعل، ضرورى و انسان نيز در آن مختار مى‏باشد؛ يعنى فعل نسبت به مجموع اجزاى علت خود ضرورى و نسبت به يكى از اجزاى كه انسان باشد اختيارى و ممكن است.] همان، ص 79.[ در واقع اين نريه همان نظريه امر بين الامرين است كه با مراجعه به بيانات امامن معصوم (ع) قابل درك است.
همانطور كه خاطر نشان گشت بحث جبر و اختيار يكي از مسائل بسيار مهم انساني است مساله اي كه از دير باز ذهن آدمي را به خود مشغول داشته است. انسان همواره با خود مي انديشد كه آيا در كردار خود آزاد است يا مجبور. آيا هر چه بخواهد مي تواند انجام دهد يا اينكه اراده اي ديگر در كار است و او را به آنچه خود مقدر كرده ، سوق مي دهد؟ چنين مساله و مبحثي پيوسته فكر فلاسفه و علماي دين را به خود مشغول داشته است. انسان همواره دچار چنين تفكر يا تحيري مي شود. در اخلاق و قانون و فلسفه تاريخ و علم كلام و حكمت و فلسفه بطور عام چنين انديشه اي براي او پيش مي آيد. مساله جبر و اختيار در درجه اول مساله اي انساني است و در درجه دوم مساله اي الهي يا طبيعي است. از آن جهت كه موضوع بحث انسان است كه آيا مختار يا مجبور است ، مساله اي انساني است ، و از آن جهت كه طرف مساله خدا يا طبيعت است كه آيا اراده و و مشيت و قضا و قدر الهي و يا عوامل جبري و نظام علت و معلولي طبيعت ، انسان را آزاد گذاشته يا مجبور كرده ، مساله اي الهي يا طبيعي است. از اين رو كه چنين مساله ، مساله اي انساني است و با سرنوشت انسان سروكار دارد شايد انساني يافت نشود كه اندك مايه تفكر علمي و فلسفي در او باشد و اين مساله برايش طرح نگشته باشد و نيز جامعه اي را نمي شناسيم كه در آن اين مساله به نحوي مطرح نباشد.
ما در بررسي اين مطلب ابتدا مفاهيم موجود در بحث را توضيح مي دهيم و پس از آن نظرات قابل طرح در راجع به آن را مطرح مي كنيم و به بررسي آنها و دلايل شان مي پردازيم و سعي مي كنيم تا نظري را ارائه كنيم كه مورد قبول عقل باشد.
واژه هاي كليدي اين بحث كه نيازمند توضيح اند تا بتوانيم به كمك آنها وارد بحث شويم عبارتند از : جبر ، تفويض ، اختيار ، قضا ، قدر ، علم الهي.
1 . جبر
الف) معناي لغوي جبر : جبر در لغت به معناي واداشتن به كاري با زور است و مجبور يعني كسي كه با زور به كاري واداشته شده است.
ب) معناي اصطلاحي جبر : جبر يعني اينكه خداوند متعال بندگانش را بر آنچه مي كنند مجبور ساخته است بگونه اي كه بنده در اين باره اراده و اختيار ترك فعل و سرپيچي از آن را ندارد.( اين سخن اشاعره است)
2- تفويض
الف) معناي لغوي تفويض: تفويض در لغت به معناي واگذار كردن و اختيار دادن.
ب) معناي اصطلاحي تفويض: تفويض يعني اينكه خداوند متعال كارهاي بندگان را به خود آنان واگذار كرده است و هر چه بخواهند كاملا آزاد و رها و مستقل انجام مي دهند و خداوند قدرتي بر افعال آنان ندارد.(اين سخن معتزله است)
3- اختيار
الف) معناي لغوي اختيار: اختيار در لغت به معناي حق انتخاب و گزينش است. برگزيدن و پسنديدن و آزاد بودن در انتخاب را اختيار گويند.
ب) معناي اصطلاحي اختيار: اختيار يعني اينكه خداوند متعال بندگانش را به وسيله انبياء و رسولان خود بر برخي از كارها مكلف و از برخي نهي فرموده است. خداوند پس از آنكه قدرت و اراده انجام كار و ترك آن را به بندگانش بخشيده و براي آنان در آنچه مي كنند حق انتخاب و گزينش قرار داده و هيچ كس را در اين راه مجبور نكرد ، از آنان خواسته است تا در آنچه به آن فرمان داده يا باز داشته است ، او را اطاعت نمايند.
4- قضا و قدر
واژه قدر به معناي اندازه ، و تقدير به معناي سنجش و اندازه گيري و چيزي را با اندازه معيني ساختن است. واژه قضا به معناي يكسره كردن و به انجام رساندن و داوري كردن (كه آن هم نوعي به انجام رساندن اعتباري است) استعمال مي شود. گاهي اين دو واژه به صورت مترادف و به معناي سرنوشت به كار مي رود.
منظور از تقدير الهي اين است كه خداي متعال براي هر پديده اي اندازه و حدود كمي و كيفي و زماني و مكاني خاصي قرار داده است كه تحت تاثير علل و عوامل تدريجي ، تحقق مي يابد. منظور از قضا الهي اين است كه پس از فراهم شدن مقدمات و اسباب و شرايط پديده اي آن را به مرحله نهايي و حتمي مي رساند.
طبق اين تفسير ، مرحله تقدير ، قبل از مرحله قضا و داراي مراتب تدريجي است و شامل مقدمات بعيد و متوسط و قريب مي شود و با تغيير بعضي از اسباب و شرايط ، تغيير مي يابد مثلا سير تدريجي جنين از نطفه و علقه و مضغه تا حد جنيني كامل ، مراحل مختلف تقدير آن است كه شامل مشخصات زماني و مكاني نيز مي شود و سقوط آن در يكي از مراحل ، تغييري در تقدير آن به شمار مي رود. ولي مرحله قضا ، دفعي و مربوط به فراهم شدن همه اسباب و شرايط ، و نيز حتمي و غير قابل تغيير است. ( ر.ك. مصباح يزدي ، آموزش عقايد ، 3-1 ، ص 151 )
5 – علم الهي
با آنكه در مورد علم الهي نظرات بسياري وجود دارد اما آنچه يقيني است اين امر است كه خداوندي كه خالق علم و آگاهي به عنوان كمالي براي انسان است خود نمي تواند فاقد چنين كمال و ويژگيي باشد بلكه او اين كمال را به نحوي كامل و تام دارا است. او علمي فراگير و كامل دارد علمي كه عين ذات اوست و از صفات ذاتي وي به شمار مي رود.
بحث جبر و اختيار يا به تعبير دقيق تر موضوع نحوه صدور افعال از انسان ، بحثي سخت پيچيده و بغرنج است به تعبير صدر المتالهين دريايي است عظيم و بي كران كه عقل آدمي در آن سرگردان و نظرات در مورد آن آشفته مي گردد. هر چند از نظر عقل اين بحث ، امري غير ممكن و دست نايافتني نيست اما درك حقيقت آن بسيار مشكل است. چه بسا دليل بر اين مطلب ، زنده و مطرح بودن اين بحث تا زمان حال است. انسان از سويي نمي توان بپذيرد كه موجودي مجبور است و ارده او در اعمال و رفتارش هيچ نقشي ندارد و در يك كلام او اصلا از اراده اي برخوردار نيست ، و از سوي ديگر به خدايي باور دارد كه قدرتش بسيار و علمش جامع و كامل است خدايي كه خالق تمام موجودات و اشياء است. به هر حال در رابطه انسان با خدا و حد فاعليت انسان براي او بسيار مشكل است. چه بسا اين مسائل دست به دست هم داده تا به سرگرداني او بيفزايد و در اين ميان حكومتهاي ستمگر نيز از اين فرصت سود بردند و با دامن زدن به نظر و عقيده اي – عقيده جبر از سوي اشاعره – راه خود را به سوي اغراض و اميال حيواني خويش باز كردند. آنان يا به دليل اغراض سياسي و يا بخاطر عدم رشد كافي عقل شان هر گونه تاثير و عليتي را از اسباب و وسائط سلب كردند و هر اثري را به خداوند نسبت دادند و چنين وانمود كردند كه مثلا عادت الهي بر اين جاري شده كه هنگام وجود آتش ، حرارت را ايجاد كند يا هنگام خوردن غذا و نوشيدن آب سيري و سيرابي را بوجود آورد وگر نه آتش و غذا و آب تاثيري در حرارت و سيري و سيرابي ندارند.( همان ، ص 143 )
از سوي ديگر ، كساني كه كمابيش به نقاط ضعف اين گرايش پي برده بودند ولي نه خودشان توان جمع بين توحيد كامل و بين نفي جبر را داشتند و نه از تعاليم اهل بيت عصمت و طهارت (ع) بهره مي گرفتند ، به تفويض معتقد شدند و افعال اختياري انسان را از دايره فاعليت الهي خارج دانستند و به نوع ديگري از انحراف و كژانديشي مبتلي شدند و از معارف بلند اسلامي و نتايج والاي آن محروم گرديدند.
اما كساني كه هم استعداد كافي براي درك اين معارف را داشتند و هم معلمين و مفسرين حقيقي قرآن را شناخته بودند از اين كژانديشي ها مصون ماندند و از طرفي فاعليت اختياري خود را در شعاع قدرتي كه خداي متعال به ايشان عطا فرموده و مسئوليت مترتب بر آن، را پذيرفتند و از طرف ديگر ، تاثير عالي و استقلالي الهي را در مرتبه بالاتري درك كردند و به نتايج اين معرفت ارزشمند دست يافتند.
در رواياتي كه از خاندان پيامبر اكرم (ص) به ما رسيده است بيانات روشنگري در اين زمينه يافت مي شود كه در كتب حديث تحت عنوان استطاعت و نفي جبر و تفويض ، و نيز در ابواب اذن و مشيت و اراده و قضا و قدر الهي ، مضبوط است و همچنين رواياتي يافت مي شود كه افراد كم استعداد را از غور در اين مسائل دقيق نهي كرده اند تا دچار انحراف و لغزش نگردند. ( همان ، ص 145-144 )
قدرت تصميم گيري و انتخاب يكي از يقيني ترين اموري است كه مورد شناسايي انسان واقع مي شود زيرا هر فردي آن را در درون خويش با علم حضوريِ خطا ناپذير مي يابد چنانكه از ساير حالات رواني خود با چنين علمي آگاه مي شود. ما در اينجا سعي مان بر آن است تا بحثي عقلي را در مورد اختيار و نظر شيعه كه بر گرفته از تعاليم امامان معصوم (ع) است ، ارائه دهيم نظريه اي كه هم جبر را نفي مي كند و هم تفويض را انكار مي كند و به حالتي ميان جبر و تفويض – يعني همان اختيار – قايل مي گردد. از اين رو ما در ابتدا به بررسي و نقد نظريه جبر و تفويض و دلايل آنان مي پردازيم و در پايان نظريه امر بين الامرين را كه همان نظر شيعه است را مطرح مي كنيم چرا كه نظريه اختيار از سويي شبيه نظريه تفويض است و از سويي نيز همانند نظريه جبر اما در عين حال هر دو نظريه را رد مي كند و گوياي حالتي بين جبر و اختيار است.
دلايل قائلين به آزادي
شيعه و معتزله در اعتقاد به آزادي و مجبور نبودن انسان با هم شريك اند اما در مورد حد و چگونگي آن با يكديگر اختلاف دارند. معتزله با اعتقاد به آزادي انسان قدرت و فاعليت خدا را در مورد افعال انسان نفي مي كنند و بر اين باورند كه انسان در مورد افعال خود تنها فاعل و موثر است و گويا خداوند فقط در آفرينش انسان نقش آفرين و تاثير گذار بوده است و پس از آن انسان را به حال خود گذاشته است و او نيز به حركت خود ادامه مي دهد ، دقيقا همانند ساعت سازي كه ساعت را مي سازد و پس از آن ساعت به حيات خود ادامه مي دهد و بود و نبود ساعت سازي هيچ نقشي در حركت و حيات او ندارد. اما اماميه آزادي را تا اين حد قبول ندارند به اعتقاد آنان فاعليت انسان در طول فاعليت خدا است نه در عرض آن ، البته ما اين مطلب را در ضمن بحث روشن تر خواهيم كرد. به هر حال آنان درباره آزادي انسان دلايلي دارند كه ما به چند مورد آن اشاره مي كنيم.
هر انساني با دقت در خويشتن مي يابد كه اعمال روزانه خود را با اختيار و اراده خويش انجام مي دهيد و اين امر را به علم حضوري درك مي كند. او درك مي كند كه اگر بخواهد كاري را بكند و يا نكند ، خود را در فعل يا ترك آن مجبور نمي يابد.
ما ميان عمل خوب و عمل بد فرق قايل مي شويم. عمل خوب را بخاطر خوبي آن مي ستاييم و فاعلش را مستحق پاداش مي دانيم و عمل بد را به علت بدي آن ناپسند مي شماريم و فاعلش را نكوهش مي كنيم و مورد باز خواست قرار مي دهيم. ما فرد زيبا و زشت ، يا كوتاه و بلند قد را خطاب نمي كنيم و نمي گوييم چرا چنين هستي و او را به خاطر وضعيتش باز خواست نمي كنيم. اما ظالم و دروغگو را مورد مواخذه قرار مي دهيم. خلاصه اينكه از نظر عقل ، صحيح نيست بگوييم چرا تو زشت يا كوتاه قد هستي ، اما مي توان گفت كه چرا دروغ مي گويي چرا ظلم مي كني. ما آشكارا ميان اين دو نوع حكم فرق قايل مي شويم و اين از آن روست كه يكي ( يعني ظلم و دروغ ) به ما بستگي دارد و ديگري ( يعني زشتي و زيبايي ، كوتاهي يا بلندي ) ارتباطي به ما ندارد. اين حاكي از آن است كه اموري را ما با اختيار خود انجام مي دهيم و فاعل و كننده آنها هستيم.
اگر اختيار و آزاديي در كار نباشد و ما مجبور باشيم ديگر نمي توان ميان نيكو كار و بد كار فرق گذاشت و نيز مدح و ذم و ثواب و عقاب بي معنا خواهد بود و ديگر بعثت پيامبران كاري قبيح مي گردد و خداوند فاعل افعال زشت خواهد بود ، زيرا بر اساس نظريه جبر ، خداوند خالق افعال بندگان مي شود و بندگان در خوبي و بدي كردن همانند ابزاري بي اراده در دستان او مي باشند. آيا تا به حال شنيده ايد كه چاقويي را به زندان اندازند و او را به دار آويزند به جرم اينكه كسي را به قل رسانده است؟ آيا اصلا اين كار در اختيار او است؟ اگر انسان اختيار و آزادي نداشته باشد همچون ابزاري خواهد بود كه در دستان ما اند و هيچ عاقلي فعلي را به اين ابزار نسبت نمي دهد بلكه فاعل و كننده آن را فاعل آن اعمال است.
اگر انسان مجبور باشد ديگر مكلف كردن انسان از سوي خداوند و ثواب و عقاب امري بي معنا و قبيح مي گردد. چرا كه كافري كه سر پيچي مي كند و مومني كه طاعت مي كند در اين كارها اختياري ندارند و كاملا مجبور مي باشند ؛ يعني كافر مجبور است كافر باشد و مؤمن نيز مجبور است مؤمن باشد.
اگر جبر بر انسان و اعمال او حكمفرما باشد ديگر امر به معروف و نهي از منكر و اصلا تعليم و تربيت معنا ندارد و كاري قبيح مي باشند. زيرا فردي كه مرتكب كار ناپسند و بدي مي گردد در انجام اين كار مجبور و بي اراده است و امر و آموزش او همانند راهنمايي كردن سنگ و چوب خواهد بود و اين تلاش ها در مورد چيزي است كه هرگز واقع نمي گردد و وقوعش غير ممكن است. فرد شرور و بد كار را هرگز نمي توان با امر و نهي و آموزش به فردي خوب و صالح بدل كرد زيرا او مجبور به بد بودن و بدي كردن است.
اگر انسان موجودي مجبور باشد ديگر جنگ با دشمنان خدا عملي پوچ و بي حاصل است زيرا كافر خواهد گفت ، چرا با ما مي جنگي ، ما كه در كفرمان اختياري نداريم بلكه كسي ديگر ما را مجبور به كافر بودن نموده است؟ حال اگر جهاد شما با ما بخاطر چيزي است كه خداوند آن را از ما نمي خواهد و آن را دوست ندارد ، پس جهاد شما امري مقبول خداوند نيست و اگر جنگ و جهاد شما با ما بخاطر چيزي است كه خداوند در ما خلق كرده است نمي توان با اين كار آن را از ما جدا ساخت و چنين جهادي واقعا امري بي فايده و عبث است.
خلاصه و در يك كلام ، عقيده به جبر در مورد انسان منجر به بر باد رفتن تمام گزاره هاي اخلاقي و حقوقي و اعتقادي انسان مي گردد و نيز باعث مي شود كه تمام بدي ها و شرارتها و ناپاكي ها تماما به خداوند نسبت داده شود خدايي كه از همه اين نقص ها و كاستي ها مبرا و پاك است.
بايد تاكيد كرد اعتقاد به تفويض و واگذاري كامل اختيارات و دادن آزادي كامل به انسان به گونه اي كه خداوند در قلمرو انسان قدرتي نداشته باشد و او تنها همانند ساعت سازي باشد كه فقط در خلقت انسان نقش داشته و پس از آن تمام امور انسان به خود او واگذار شده باشد ، امري است كه عقل انسان آن را نمي پذيرد و سخني نابخردانه است. چرا كه انسان نه تنها در خلقت بلكه در استمرار حيات خود نيز يك لحظه از خداوند بي نياز نمي گردد. انسان (به عنوان معلول) كاملا به خداوند (به عنوان علت) محتاج است. چنين رابطه اي را مي توان با مثالي روشن كرد ، فرض كنيد شما در اتاق خود نشسته ايد و در روياي خويش باغي سرسبز و زيبا با انواع گلها و درختان ميوه و پرندگان خوش آهنگ را به تصوير مي كشيد و در اين باغ نيز موجودي را خلق مي كنيد كه آزادانه در اين باغ زيبا زندگي مي كند و از هر ميوه اي كه اراده كند مي تواند بخورد اما در همين زمان كه شما در حال انديشيدن هستيد ناگهان زنگ تلفن به صدا در مي آيد و تمام شيرازه تفكر شما را پاره مي كند و در كمتر يك لحظه تمام آن زيبايي هاي ايجاد شده در ذهن شما نابود مي گردد گويي اصلا از همان اول نيز از وجودي بر خوردار نبودند. اين مثال در واقع همان نظريه امر بين الامرين را به خوبي نشان مي دهد و تاكيد مي كند كه وجود ما تنها در خلقت اوليه نيست كه به خداوند نياز دارد بلكه وجود ما لحظه به لحظه به خداوند وابسته است و با قطع شدن يك لحظه اي اين ارتباط وجود ما نيز نابود مي گردد. به هر حال نظريه تفويض ، نظريه اي است كه با بسياري از دلايل عقلي و فلسفي در تضاد است و آنها صراحتا اين كژاندشي را رد مي كنند.

دلايل قائلين به جبر و عدم آزادي
فرقه اشاعره از كساني اند كه به اختيار انسان باور ندارند و انسان را موجودي مجبور به شمار مي آورند هر چند كه آنان نيز با طرح نظرياتي در بستر اعتقاد به جبر سعي كردند تا به نحوي از جبر مطلق فرار كنند و مثلا نظريه كسب را مطرح كردند – بدين معنا كه فعل در واقع به خدا نسبت داده مي شود و فاعل آن خداست اما انسان در اين بين فقط كاسب فعل است – اما چنين تلاشي ، امري بي فايده است چرا كه اين مطلب نيز همان اعتقاد به جبر است هر چند ممكن است نامش چيز ديگري باشد.
ما معتقدیم که این عقیده باطل است. چرا که اعتقاد این چنینی؛
1. با عدالت الاهی سازگار نیست.
2. با اهداف انبیا منافات دارد.
3. با صریح برخی از آیات قرآن در تعارض است.
4. آثار و عواقب اجتماعی خطرناکی دارد.
به هر حال آنان براي اين باورشان دلايلي طرح مي كنند كه از آن جمله مي توان به موارد زير اشاره كرد.
1- مهم ترین دلیل آنها و یا به تعبیری مهم ترین شبهه ای که باعث شد تا آنان به جبر اعتقاد پیدا کنند، مسأله علم الاهی است. و آن این است که خداوند از ازل، از آنچه واقع می شود و آن چه واقع نمی شود آگاه است و هیچ حادثه ای نیست که از علم ازلی الاهی پنهان باشد. از طرفی علم الاهی نه تغییر پذیر است و نه خلاف پذیر، یعنی نه ممکن است عوض شود و صورت دیگر پیدا کند، زیرا تغییر با تمامیت و کمال ذات واجب منافات دارد و نه ممکن است آنچه او از ازل می داند، با آنچه واقع می شود، مخالف و مغایر باشد؛ زیرا لازم می آید علم او علم نباشد، جهل باشد. این نیز با تمامیت و کمال وجود مطلق منافی است. جواب این دلیل آن است که: علم الاهی بر هر حادثه ای آن چنان که واقع می شود، تعلق گرفته است، و افعال اختیاری انسان هم به وصف اختیاری بودن، برای خدای متعال معلوم است. پس اگر به وصف جبریت تحقق یابد بر خلاف علم الاهی واقع می شود. مثلاً خدای متعال می داند که فلان شخص در فلان شرایطی تصمیم بر انجام کاری خواهد گرفت و آن را انجام خواهد داد، نه این که علم الاهی فقط به وقوع فعل، صرف نظر از ارتباط آن با اراده و اختیار فاعل تعلق گرفته باشد. پس علم ازلی الاهی نه تنها، منافاتی با اختیار و اراده آزاد انسان ندارد، بلکه آن را تأیید و اثبات نیز می کند چون علم الاهی به وقوع اختیاری افعال تعلق گرفته اگر از روی اختیار صورت نگیرد علم خدا بر خلاف واقع در می آید و این محال است.
2. دلیل دوم اشاعره در اعتقاد به جبر این است که اگر قایل شویم بشر صاحب اختیار است، قلمرو حکومت و قدرت خداوند را محدود ساخته ایم و این اعتقاد با توحید منافات دارد و نوعی شرک است؛ زیرا اختیار سبب می شود که انسان را به مقام استقلال در مشیت ارتقا دهیم و او را در محدودۀ افعال خود «فعال ما یشاء» بدانیم که مستلزم محدود ساختن مشیت الاهی است.
جواب دلیل دوم: این شبهه از آن جا ناشی شده که آنها تصور کرده اند، اختیار داشتن انسان مستلزم استقلال اوست، ولی این تصور به هیچ وجه صحیح نیست؛ زیرا وجود انسان و آنچه دارد که از جمله آنها اختیار اوست، حدوثاً و بقاءً از ناحیه خدا و منوط به اراده اوست.
به بیانی دیگر، انسان در عین داشتن اراده و اختیار و آزادی، در قبضه قدرت او (خدا) قرار دارد که هر زمان اراده کند، همه اینها را از انسان می گیرد. شرک هنگامی پیش می آید که ما دو مبدأ مستقل در عالم قایل شویم.
3- از جمله دلایل اشاعره در اعتقاد به جبر عدم سازش بین قضا و قدر الاهی و اختیار انسان است.
منظور از تقدیر الاهی این است که خداوند برای هر پدیده ای اندازه و حدود کمّی و کیفی و زمانی و مکانی خاصی قرار داده که تحت تأثیر علل و عوامل تدریجی تحقق می یابد و منظور از قضای الاهی این است که پس از فراهم شدن مقدمات و اسباب و شرایط یک پدیده آن را به مرحله نهایی و حتمی می رساند. بنابر این انسان هیچ تأثیر و نقشی در آن پدیده و فعل ندارد که از جمله آن، فعل خود آدمی است.
جواب: استناد وجود افعال اختیاری انسان به خدا منافاتی با استناد آنها به خود وی ندارد، زیرا این استنادها در طول یکدیگرند و تزاحمی با هم ندارند. به بیانی دیگر، استناد فعل به فاعل انسانی در یک سطح است و استناد وجود آن به خدای متعال در سطح بالاتری است که در آن سطح، وجود خود انسان و وجود ماده ای که کارش را روی آن انجام می دهد وجود ابزارهایی که کار را به وسیلۀ آنها انجام می دهد، همگی مستند به اوست. پس تأثیر اراده انسان به عنوان جزء اخیر از علت تامه در کار خودش منافاتی با استناد وجود همۀ اجزای علت تامه به خدای متعال ندارد. این خداوند است که وجود جهان، انسان و همه شؤون وجودی او را در ید قدرت خود دارد و همواره به آنها وجود می بخشد و نو به نو آنها را می آفریند و هیچ موجودی در هیچ حالی و در هیچ زمانی بی نیاز از او نیست.
بنابر این، کارهای اختیاری انسان هم بی نیاز از خدای متعال و خارج از قلمرو ارادۀ او نخواهد بود و همه صفات و ویژگی ها و حدود و مشخصات آنها نیز وابسته به تقدیر و قضای الاهی است و چنان نیست که يا مستند به ارادۀ انسان باشند یا مستند به اراده خدا؛ زیرا این دو اراده در عرض یکدیگر و مانعة الجمع نیستند و تأثیر آنها در تحقق کارها، علی البدل، انجام نمی گیرد، بلکه اراده انسان مانند اصل وجودش وابسته به اراده الاهی است و اراده خدای متعال برای تحقق آن ضرورت دارد.( مصباح یزدی، محمد تقی، آموزش عقاید (سه جلدی)، ص 155.) آیۀ وَ ما تَشاؤُنَ إِلاَّ أَنْ يَشاءَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمين‏ ( تكوير/ 29 )، (و شما اراده نمی کنید، مگر این که خداوند _ پروردگار جهانیان_اراده کند و بخواهد) به همین معناست.
این اجمالی بود از دلایل جبریون همراه با رد شبهات آنان درباره افعال انسان. در این جا ضروری است بعضی از آثار سوء این تفکر را متذکر شویم:
تفکر جبر علاوه بر این که فاقد استدلال مقبول و معتبر است، با بسیاری از مبانی دینی ناسازگار است :
1. با عدالت الاهی:
در حالی که خداوند در قرآن می فرماید: خداوند گواهی می دهد که معبودی جز او نیست و فرشتگان و صاحبان دانش، (هر کدام به گونه ای بر این مطلب) گواهی می دهند، در حالیکه (خداوند در تمام عالم) قیام به عدالت دارد... .( آل عمران، 18.)
در رستاخیز، رفتار خداوند نسبت به بندگانش بر اساس دادگری استوار است و در حق هیچ کس کمترین بی عدالتی روا نخواهد داشت.( انبیاء، 47 )
بنابر این، آیا این عادلانه است که انسانی را اجباراً به کاری وا دارند و سپس او را به جرم تبهکاری به مجازات و کیفر برسانند.
2. با اهداف بعثت انبیاء:
قرآن کریم یکی از اهداف اصلی بعثت انبیاء را تعلیم و تربیت انسانها بیان می کند(جمعه،2.). بدیهی است که اگر انسانها در افعال خود مجبور باشند بعثت انبیاء لغو و بیهوده خواهد بود، چرا که بشارت و انذار آنان تأثیری در افعال و اعمال آدمی نخواهد داشت. چون طبق این دیدگاه (جبر) انسان از خود اراده و اختیاری ندارد. ضمن این که اگر آزادی اراده انسان را منکر شویم، و هیچ نقش مثبتی برای اراده انسان قایل نباشیم، تفاوتی میان انسان و دیگر موجودات باقی نخواهد ماند.
علاوه بر اینها به گفته استاد مطهری، این عقیده آثار اجتماعی خطرناکی هم دارد. این عقیده سبب می شود، دست زورگویان و ستم گران در تجاوز و تعدی بازتر و دست انتقام جویی مظلومان بسته تر شود. تاریخ نشان می دهد که این مسئله در زمان بنی امیه دستاویز محکمی بود برای سیاست مداران اموی، آنها از این عقیده طرفداری کرده و طرفداران اختیار و آزادی بشر را به عنوان مخالفت با عقیده دینی می کشتند، یا به زندان می انداختند.( مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ج 1، ص 375-376 )
بنابر این مذهب حق در این مسئله، دیدگاه شیعه است که هر کاری که از انسان صادر می شود هم فعل او و هم فعل خداوند است؛ چون این افعال بر اساس اختیار انسان صورت می گیرد پس فعل انسان است، و چون خداوند خالق و منشأ اصل وجود انسان و تمام قابلیتهای وجودی اوست پس فعل خداوند نیز می باشد، و به عبارت دیگر فاعلیت انسان در طول فاعلیت خداوند است و فاعلیت خداوند، فاعلیت سببی و فاعلیت انسان مباشری است.این نظریه را در اصطلاح امر بین الامرین می گویند.این دیدگاه از بسیاری از آیات قرآن و تعالیم ائمۀ معصومین (ع) استفاده می شود و شیعۀ امامیه طرفدار این نظریه است.
نظريه امر بين الامرين و حقيقت مطلب در مورد مساله جبر و اختيار
نظر شيعه به تبع ائمه ی اطهار(ع) اين است كه نه جبر امكان تحليل دقيق افعال انسانى را دارد و نه تفويض، بلكه تحليل دقيق كار بشرى، راهى ميان جبر و اختيار است. انسان در فعل و ترك اختيار و قدرت دارد، اما اين قدرت و اختيار را خداى سبحان به او داده و قدرت بشرى نفى كننده قدرت الاهى نيست. به عبارت ديگر، اساس نظريه‏ى جبر به نفى دخالت اراده و اختيار آدمى در افعال صادره از اوست و اساس نظريه‏ى تفويض به علت تامه بودن قدرت و اراده ی انسانى در افعال است و اساس آموزه امر بين امرين بر استناد افعال انسانى به ارداه‏ى الاهى و قدرت و اراده‏ى انسانى است.
پس امر بين امرين نظريه‏اى مستقل و به اين معناست كه در عين اين كه افعال صادره از انسان مستند به اوست، مستند به اراده‏ى ذات بارى تعالى نيز هست، اما اراده و اختيار انسان در عرض اراده‏ى الاهى نيست تا شريك در اراده‏ى الاهى شود، بلكه در طول اراده الاهى است؛ يعنى اراده و اختيار و قدرت انسان، يكى از اجزاء علت تامه ی افعال اختيارى اوست. پس انسان مجبور نيست؛ زيرا ملاك اختيار يعنى قدرت و اراده در او موجود است و در عين حال او مختار على‏الاطلاق هم نيست؛ زيرا مقدمات كار در اختيار او نيست. و اين همان معناى امر بين امرين است كه بر تمام افعال صادره از انسان حاكم است. پس آموزه ی، امر بين امرين، اثبات اختيار انسان با حفظ ارتباط على و معلولى آن به اراده ی الاهى است و در برابر ناتوانى تحليلى دو نظريه‏ى جبر و تفويض به خوبى افعال اختيارى انسان را تبيين مى‏كند.
جمله یلاجبر و لاتفويض بل امر بين امرين مضمون احاديث متعددى است كه از اهل بيت عصمت و طهارت در نقد دو نظريه‏ى نادرست جبر و تفويض بيان شده است و در حقيقت آموزه‏اى مستقل و دقيقى است كه افعال اختيارى انسان ها را بدرستى تبيين مى‏كند.( ن. ک: بحار الانوار، باب اوّل و دوم از ابواب العدل، ج، 5 ص، 2 – 84 ) مبحث جبر و اختيار و امر بين امرين از مباحث پيچيده و مشكل كلامى و فلسفى و اخلاقى است كه درك و فهم آن نياز به تفكر و تأمل بيشترى دارد.
با مثالى شايد بحث روشن تر شود. علاّمۀ طباطبائي‌ در اين‌ باره‌ در تعليقات‌ خود بر «كافي‌» مثالي‌ زده‌اند كه‌ بسيار جالب‌ است‌. مي‌فرمايند: ‎فرض‌ كنيد شخصي‌ داراي‌ مال‌ فراواني‌ است‌ از باغ‌ و خانه‌ و غلامان‌ و كنيزان‌ و سائر لوازم‌ زندگي‌. و اين‌ شخص‌ يكي‌ از غلامان‌ خود را انتخاب‌ نموده‌، و براي‌ او يكي‌ از كنيزهاي‌ خود را تزويج‌ مي‌كند، و به‌ آن‌ غلام‌ جميع‌ حوائج‌ زندگيش‌ را از خانه‌ و اثاثيّۀ منزل‌ مي‌دهد، و از باغهاي‌ خود به‌ اندازه اي كه‌ در آن‌ كار كند و كسب‌ روزي‌ در مدّت‌ حيات‌ خود بنمايد نيز مي‌دهد. حال‌ در اين‌ فرض‌ اگر بگوئيم‌:آن‌ دادن‌ مالها، از خانه‌ و اثاث‌ البيت‌ و باغ‌ و ضياع‌ و عَقار هيچگونه‌ در ملكيّت‌ غلام‌ اثري‌ نمي‌گذارد، و مولي‌ همان‌ مولاي‌ مالك‌ است‌، و تملّك‌ او نسبت‌ به‌ جميع‌ آنچه‌ به‌ غلام‌ داده‌ است‌، قبل‌ از دادن‌ و بعد از دادن‌ مساوي‌ است‌؛ اين‌ قول‌ جبريّون‌ است‌ و اگر بگوئيم‌: چون‌ مولي‌ به‌ غلام‌ اين‌ اموال‌ را داد، ديگر از اين‌ به‌ بعد، غلام‌ تنها مالك‌ اين‌ اموال‌ مي‌شود، و ملكيّت‌ مولي‌ باطل‌ مي‌گردد، و امر به‌ دست‌ غلام‌ مي‌افتد كه‌ هرگونه‌ تصرّفاتي‌ در اين‌ اموال‌ مستقلاّ بكند، يَفْعَلُ مَا يَشَآءُ وَ يَحْكُمُ مَا يُرِيدُ؛ اين‌ قول‌ اهل‌ تفويض‌ است‌.و اگر همانطور كه‌ حقّ است‌، بگوئيم‌: غلام‌ مالك‌ مي‌شود آنچه‌ را كه‌ مولي‌ به‌ او داده‌ است‌، و ليكن‌ نه‌ مستقلاّ بلكه‌ در ظرف‌ ملك‌ مولي‌ و در طول‌ ملكيّت‌ او، نه‌ در عرض‌ آن‌، و بنابراين‌ مولي‌ مالك‌ اصلي‌ است‌ و بنده‌ و غلامْ مالك‌ تَبعي‌ است‌، و ملكيّت‌ در ضمن‌ ملكيّت‌ است‌؛ اين‌ همان‌ گفتاري‌ است‌ كه‌ ائمّه‌ عليهم‌ السّلام‌ دراين‌باره‌ بيان‌ فرموده‌ و بر اين‌ اساس‌ مسأله‌ را حلّ كرده‌اند. و اينست‌ قول‌ حقّ.
همچنانكه‌ كتابت‌ و نويسندگي‌ كه‌ بدون‌ شكّ، فعل‌ اختياري‌ انسان‌ است‌، مي‌توان‌ آن‌ را به‌ دست‌ انسان‌ نسبت‌ داد و گفت‌: دست‌ مي‌نويسد، و مي‌توان‌ به‌ نفس‌ انسان‌ نسبت‌ داد و گفت‌: انسان‌ مي‌نويسد، بدون‌ آنكه‌ يكي‌ از اين‌ دو نسبت‌، نسبت‌ ديگر را باطل‌ كند
روشن است كه نظريه امر بين امرين بسيار دقيق تر از آن است كه اين مثال با آن تطبيق كند، بدين جهت توضيح اين مطلب عميق نياز به مقدمات فلسفى دارد. اما به اختصار بيان مى‏شود كه هستى هر موجود و پديده‏اى، پرتويى از شأن و هستى خداست و هيچ ذره‏اى در عالم نيست، مگر اين كه تحت پرتو نور الاهى قرار دارد، به همين طريق هر فعل و كار و اثرى كه از موجودات صادر مى‏شود، فعل و اثر خداوند است. پس همان گونه كه هستى و حالات و حواس و ويژگي هاى انسان از خداست، فعل و عمل و كار و آثارش نيز حقيقتاً به خدا منتسب است. با دقت در اين بيان معلوم مى‏شود كه هر دو نظريه‏ى جبر و تفويض صحيح نيستند؛ زيرا در عين حال كه انسان حقيقتاً موجود بوده و هستى حقيقتاً به او نسبت داده مى‏شود، در عين حال هستى او به خدا منسوب است، و او هستى را از ذات پاك هستى بخش گرفته است. بدين ترتيب فعل و عمل صادره از انسان، حقيقتاً و واقعاً فعل و عمل و كار اوست و به اين دليل به خداوند نسبت داده مى‏شود؛ زيرا چنانچه تمام هستى او از خداوند است، تمام حالات و آثار وجودى او - همچون افعال اختياريش - وابسته به خداوند است.
بنابر اين، افعال اختيارى انسان - از روى حقيقت نه مجاز - به خود انسان منسوب است و به نحو حقيقت به خداوند انتساب دارد. منسوب به انسان است؛ زيرا بر اساس قدرت و اراده ی او و تحت تأثير عزم و جزم و تصميم و گزينش او انجام مى‏پذيرد. و منسوب به خداوند است؛ زيرا هستى انسان و تمام آثار وجودى او، از جمله افعالش معلول خداوند و وابسته به اوست.( ن. ک: استاد جعفر سبحانى؛ جبر و اختيار - نگارش على ربانى گلپايگانى، موسسه ی تحقيقاتى سيد الشهداء، قم، ص، 291 - 286 ؛ سعيدى مهر، محمد، آموزش كلام اسلامى، ج1، ص 359 - 358، مركز جهانى علوم اسلامى)
پس امر بين امرين به اين معناست كه در عين اين كه فعل مستند به انسان است، مستند به اراده ی ذات بارى تعاى نيز است. اما اراده و اختيار انسان در عرض اراده‏ى الاهى نيست تا شريك در اراده‏ى الاهى شود، بلكه به بيانى كه عرض شد در طول اراده ی الاهى است؛ يعنى اراده و اختيار و قدرت انسان، يكى از اجزاء علت تامه ی افعال اختيارى اوست. پس انسان مجبور نيست؛ زيرا ملاك اختيار يعنى قدرت و اراده در او موجود است و در عين حال او مختار على الاطلاق نيز نيست؛ زيرا مقدمات كار در اختيار او نيست. و اين همان معناى امر بين امرين است كه بر تمام افعال صادره از انسان حاكم است.( [6] طباطبائى، محمد حسين، اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج 3، ص 161 - 174، پاورقى استاد شهيد مرتضى مطهرى، انتشارات صدرا) پس آموزه ی امر بين امرين اثبات اختيار انسان با حفظ ارتباط على و معلولى آن به اراده الاهى است و در برابر ناتوانى تحليلى دو نظريه جبر و تفويض به خوبى افعال اختيارى انسان را تبيين مى‏كند.
اختيارى هست ما را بى گمان / حس را منكر نتانى شد عيان
سنگ را هرگز نگويد هين بپر / از كلوخى كس كجا جويد وفا
كس نگويد سنگ را دير آمدى / يا كه چوبا تو چرا بر من زدى؟
امر و نهى و خشم و تشريف و عتاب / نيست جز مختار را اى پاك جيب
اختيارى هست در ما ناپديد / چون دو مطلب ديد، آيد در مزيد
اوستادان كودكان را مى‏زنند / آن ادب سنگ سيه را كى كنند؟
هيچ گويى سنگ را فردا بيا / ور نيايى من دهم بد را سزا
هيچ عاقل مر كلوخى را زند؟ / هيچ با سنگى عتابى كس كند؟
نغز مى‏آيد برو كن يا مكن / امر ونهى و ماجراها و سخن
اينكه فردا اين كنم يا آن كنم / اين دليل اختيار است اى صنم
و آن پشيمانى كه خوردى زآن بدى / ز اختيار خويش گشتى مهتدى. ( مثنوي مولوي ، دفتر پنجم )
گر نبودی اختیار این شرم چیست؟ / وین دریغ و خجلت و آزرم چیست؟
زجر شاگردان و استادان چراست / خاطر از تدبیرها گردان چراست؟

منابعي براي مطالعه :
جبر و اختيار / استاد جعفر سبحانى
جبر و اختيار / زين‏الدين قربانى
جبر و اختيار / محمد تقى جعفرى
انسان و سرنوشت / شهيد مطهرى
جبرهاي اجتماعي و اختيار يا آزادي انسان / ژرژ گورويچ / ترجمه: حسن حبيبي
اصول فلسفي و روش رئاليسم / علامه طباطبايي / ج 3
تفسير الميزان / علامه طباطبايي / ج 5، ص 254
خيرالاثر در رد جبر و قدر / آيت الله حسن زاده آملي
عدل الهي / استاد مطهري
آموزش عقايد / آيت الله مصباح
آموزش كلام اسلامي / محمد سعيدي مهر

دیدگاه ها

عالی بود

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
2 + 6 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .